توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    یک روز برفی را در یک بند توصیف کنید

    دسته بندی :
    1. نکس 98
    2. مطالب سایت
    72بازدید

    یک روز برفی را در یک بند توصیف کنید را از سایت نکس 98 دریافت کنید.

    انشا یک روز برفی | ۵ انشا در مورد برف و توصیف یک روز برفی

    انشا یک روز برفی | ۵ انشا در مورد برف و توصیف یک روز برفی

    انشا یک روز برفی | ۵ انشا در مورد برف و توصیف یک روز برفی

    قبلا با نوشته «انشا در مورد باران+توصویف کی روز باران » در خدمت شما بودیم که با استقبال فوق العاده شما روبروی شد حالا میرویم سراغ ۵ انشا با موضوع « انشا یک روز برفی » امیدوارم برای معلمین ، دانش آموزان و اولیا آنها مفید باشد.

    انشا-یک-روز-برفی-۳

    در این نوشته از دلبرانه به سراغ موضوعات انشا در رابطه با برف رفته ایم ، موضوعاتی مثل :

    موضوعات پیشنهادی انشا در مورد یک روز برفی

    انشا یک روز برفی (۱)

     انشا یک روز برفی (۴)

    انشا یک روز برفی – متن به زبان ساده برای کودکان

    موضوع انشا : یک روز برفی

    من عاشق برف هستم .

    چون برف خیلی کم می آید .

    بعضی جاهای دنیا انقدر برف می آید که بچه ها خسته می شوند و دعا میکنند هوا آفتابی بشود

    ولی چون در ایران برف کم می آید . در روز های برفی ما بچه ها خیلی خوشحال میشویم.

    البته پدر ها و مادر ها هم خوشحال میشوند .

    برف خیلی قشنگ است چون مثل برف شادی روز هم جا میبارد

    و وقتی ما صبح از خواب بیدار میشویم انگار روز زمین و درخت و خیابان ها و ماشین ها پنبه ریخته اند .

    وقتی برف می اید انقدر همه جا سفید میشود که انگار اینجا بهشت است.

    من دوست دارم وقی برف آمد با دوستانم بازی کنم . ما در برف به هم گوله برفی پرت میکنیم.

    و روی برف راه می رویم و به جای کفش روی برف نگاه میکنیم

    یا روی برف میخوابیم

    یا با پدر و مادر و دوست هایمان یا بچه های همسایه با هم آدم برفی درست میکنیم .

    من همیشه دوست دارم به آدم برفی کلاه و شال گردنم را بدهم تا سردش نشود.

    من دوست دارم وقتی برف بارید با دوست هایم برف بازی کنم

    و وقتی دست ها و صورتم یخ کرد به خانه بیایم و دستم را بگیرم روی بخاری تا گرم شود.

    خیلی بخاری کیف میدهد. و دست آدم روی بخاری سوزن سوزن میشود.

    ولی بعضی ها در زمستان بخاری ندارند و بابا هایشان پول ندارند بخاری نو بخرند و ما باید به آنها کمک کنیم .

    چون زمستان ها خیلی سرد است.

    و باید به آنها پول بدهیم که کلاه و دستکش و کفش بخرند که دست ها و پاهایشان یخ نکند .

    ما در زمستان لبو و شغلم میخوریم چون گرم است و به آدم می چسبد.

    من خیلی برف را دوست دارم چون وقتی برف میبارد همه خوشحال میشوند و با هم بازی میکنند و می خندند

    گاهی وقت کهبرف میبارد مدرسه ها تعطیل میشود

    و من خیلی خوشحال میشود که میتوانیم بیشتر با دوستانم بازی کنم.

    برف نعمت خدا است . باران هم نعمت خدا است. برف و باران باعث میشود گل ها و گیاه ها رشد کنند .

    و مادر بزرگ من میگوید وقتی برف می آید یا باران می آید اگر آدم دعا کند . خدا دعای آدم را قبول میکند .

    من دوست دارم برای همه دعاهای خوب بکنم .

    من دعا میکنم یک روز که از خواب بیدار شدم همه جا سفید شده باشد . آمین .

    این بود انشای من.

    نتیجه گیری : برف نعمت خدا است و همه را خوشحال میکند .

    انشا یک روز برفی (۸)

    انشا یک روز برفی – متن ساده برای کودکان و نوجوانان ( به علت متن ادبی بیشتر مناسب نوجوانان است)

    موضوع انشا : یک روز برفی را توصیف کنید

    به نام آفرینده فصل ها و زیبایی های نهفته در هر فصل انشا خود را آغاز میکنم .

     از خواب بیدار می شوم.همه جا سفید پوش شده است.ازخانه خارج

    می شوم.  درختانی که تا پریروز لباس سبز پوشیده بودند و دیروز بی لباس

    بودند،امروزلباس سفیدی به تن کرده اند. بام خانه ها هم سفید شده است.آب

     رودخانه ها یخبسته اند.دیگر آن ماهی های رنگارنگ نمی توانند سر از

     آب بیرون بیاورند واز منظره ی بیرون از آب لذت ببرند.دیگر آن چمنزارها

     و کشتزارها درمیان ما نیستند و لایه ای از برف صورتشان را پوشانده است.

    در دوردست کوهای برف گرفته و ابرهای سیاه و سفید،شهر را سفیدرنگ

    کرده اند و با دانه های ستاره ای شکل آن را برجسته نشان داده اند.

    از تماشای منظره ی برفی چشم می پوشم و تصمیم قدم زدن میگیرم.جای

    پای کفش هایم برروی برف ها نقش برمی دارند.صدای برف های زیر کفش-

     هایم مانند صدای خش،خش برگ های خشکیده ی پاییز است؛چرا که آن

    برف هاینرم،زیر پاهایم خشک و سفت می شوند.

    در آن طرف دانه های برفِ بلور مانند در نقطه ای جمع شده اند و یک

    آدمکِ برفی را تشکیل داده اند.

    دوردست ها می نگرم؛خورشید هنگام طلوع کردن را مناسب می بیند و

     با یک پرتاب بر روی برف های بلورین نور می تاباند.آدم برفی ها از

     خجالت آب می شوند؛ پیاده روهای برفی به پیاده روهای سنگی تبدیل

    می شوند؛یخ ها آب می شوند وماهی ها از خوشحالی به بالا و پایین

     می پرند.گل ها و چمنزارها سر از برف ها بیرون می آورند.برف هایی که

     از خجالت آب می شوند.درختان هم لباس صورتی به تن کرده اند.

    حالا نوبت بهار است که سراز این برف ها بیرون بکشد.

    نتیجه گیری :

    در هر سوی که نگاه میکنم نشانه ای زیبایی تو می بینم . ای خالق من . ای خالق زیبایی نهفته در هر دانه برف . ای نقاش چیره دست هستی . دوستت دارم .

    انشا یک روز برفی (۹)

    انشا یک روز برفی – متن ساده برای کودکان و نوجوانان

    موضوع انشا : انشا از زبان یک دانه برفسرگذشت یک دانه برف

    مقدمه : قلم در دست میگیرم و خود را دانه برفی سبک و در حال پرواز در آسمان نیلگون تصور میکنم

    و از زبان دانه برف چنین می نویسم .

    یک روز برفی پشت پنجره ایستاده بودم و بیرون را تماشا می کردم.

    دانه های برف رقص کنان می آمدند و روی همه چیز می نشستند.

    روی بند رخت، روی درختها، سر دیوارها، روی آفتابهٔ لب کرت، روی همه چیز. دانهٔ بزرگی طرف پنجره می آمد.

    دستم را از دریچه بیرون بردم و زیر دانهٔ برف گرفتم.

    دانه آرام کف دستم نشست. چقدر سفید و تمیز بود! چه شکل و بریدگی زیبا و منظمی داشت!

    زیر لب به خودم گفتم: کاش این دانهٔ برف زبان داشت و سرگذشتش را برایم می گفت!

    در این وقت دانهٔ برف صدا داد و گفت: اگر میل داری بدانی من سرگذشتم چیست، گوش کن برایت تعریف کنم:

    من چند ماه پیش یک قطره آب بودم. توی دریای خزر بودم.

    همراه میلیاردها میلیارد قطرهٔ دیگر اینور و آنور می رفتم و روز می گذراندم. یک روز تابستان روی دریا می گشتم.

    آفتاب گرمی می تابید. من گرم شدم و بخار شدم. هزاران هزار قطرهٔ دیگر هم با من بخار شدند.

    ما از سبکی پر درآورده بودیم و خود به خود بالا می رفتیم.

    باد دنبالمان افتاده بود و ما را به هر طرف می کشاند. آنقدر بالا رفتیم که دیگر آدمها را ندیدیم.

    از هر سو توده های بخار می آمد و به ما می چسبید.

    گاهی هم ما می رفتیم و به توده های بزرگتر می چسبیدیم و در هم می رفتیم

    و فشرده می شدیم و باز هم کیپ هم راه می رفتیم و بالا می رفتیم و دورتر می رفتیم و زیادتر می شدیم و فشرده تر می شدیم.

    گاهی جلو آفتاب را می گرفتیم و گاهی جلو ماه و ستارگان را و آنوقت شب را تاریکتر می کردیم.

    آنطور که بعضی از ذره های بخار می گفتند، ما ابر شده بودیم، باد توی ما می زد و ما را به شکلهای عجیب و غریبی در می آورد.

    خودم که توی دریا بودم، گاهی ابرها را به شکل شتر و آدم و خر و غیره می دیدم.

    نمی دانم چند ماه در آسمان سرگردان بودیم. ما خیلی بالا رفته بودیم. هوا سرد شده بود.

    آنقدر توی هم رفته بودیم که نمی توانستیم دست و پای خود را دراز کنیم. دسته جمعی حرکت می کردیم:

    من نمی دانستم کجا می رویم. دور و برم را هم نمی دیدم. از آفتاب خبری نبود.

    گویا ما خودمان جلو آفتاب را گرفته بودیم. خیلی وسعت داشتیم. چند صد کیلومتر درازا و پهنا داشتیم.

    می خواستیم باران شویم و برگردیم زمین.

    من از شوق زمین دل تو دلم نبود. مدتی گذشت. ما همه نیمی آب بودیم و نیمی بخار.

    داشتیم باران می شدیم. ناگهان هوا چنان سرد شد که من لرزیدم و همه لرزیدند.

    به دور و برم نگاه کردم. به یکی گفتم: چه شده؟ جواب داد: حالا در زمین، آنجا که ما هستیم، زمستان است.

    البته در جاهای دیگر ممکن است هوا گرم باشد.

    این سرمای ناگهانی دیگر نمی گذارد ما باران شویم. نگاه کن! من دارم برف می شوم. تو خودت هم…

    رفیقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد. برف شد و راه افتاد طرف زمین.

    دنبال او، من و هزاران هزار ذرهٔ دیگر هم یکی پس از دیگری برف شدیم و بر زمین باریدیم.

    وقتی توی دریا بودم، سنگین بودم. اما حالا سبک شده بودم.

    مثل پرکاه پرواز می کردم. سرما را هم نمی فهمیدم. سرما جزو بدن من شده بود. رقص می کردیم و پایین می آمدیم.

    وقتی به زمین نزدیک شدم، دیدم دارم به شهر تبریز می افتم. از دریای خزر چقدر دور شده بودم!

    از آن بالا می دیدم که بچه ای دارد سگی را با دگنک می زند و سگ زوزه می کشد.

    دیدم اگر همینجوری بروم یکراست خواهم افتاد روی سر چنین بچه ای، از باد خواهش کردم که مرا نجات بدهد و جای دیگری ببرد.

    باد خواهشم را قبول کرد. مرا برداشت و آورد اینجا. وقتی دیدم تو دستت را زیر من گرفتی ازت خوشم آمد و ..

    در همین جا صدای دانهٔ برف برید. نگاه کردم دیدم آب شده است و دوباره به چرخهٔ بزرگ طبیعت بازگشته است.

    نتیجه گیری :

    شاید اگر خیال با ما همراه باشد و خود را به جای برف ، باران ، درختان ، گل ها و خورشید و آسمان حس کنیم خواهیم دانست همه پدیده های طبیعی به زیبایی و با نظمی شگفت انگیز آفریده شده اند و انسان تنها میتواند نگهبان این همه زیبایی و شگفتی در طبیعت باشد و نه نابود گر آن.

    انشا یک روز برفی (۵)

    انشا یک روز برفی شماره چهار

    انشا یک روز برفی – نوجوانان

    موضوع انشا : توصیف یک روز برفی و یاد آوری کمک به نیازمندان در سرمای زمستان

    مقدمه : برف یک نعمت است و نعمت های خدا همیشه زیبا و خوبند اما یادمان باشد بعضی وقت ها نعمت ها و شادی ها ی ممکن است برای یک خانواده فقیر غصه باشد نه شادی ، مثل عید که ما خوشحالیم ولی یک کودک یتیم بدون یک لباس نو و آجیل و شیرینی هیچ عیدی را تجربه نمیکند و مثل برف …. برف این نعمت شکوهمند و زیبا شاید غم و غصه یک خانواده فقیر باشند که توان خرید لباس گرم و بخاری خانه خود را ندارند . من این انشا را به این آدم ها تقدیم میکنم به امیدی که گاهی یادی از آنها بکنیم و تنها به شادی و خوشی خودمان فکر نکنیم .

    خدایا به امید تو …

    صبح بیدار شدم و سرمای عجیبی در اتاقم حس کردم

    نگاهم به پنجره افتاد که دیدم پشت پنجره مقدار زیادی برف سفید نشسته است…

    حس عجیبی در دلم جوانه زد و با سرمای برف و زیبایی آن دو حس متفاوت را در قلبم حس کردم…

    سریع از جا بلند شدم و به سمت حیاط دویدم برف سفید همه جا را سفید پوش کرده بود ..

    به سمت برفها دویدم و دستانم را در عمق برف فرو بردم و از شادی فریاد کشیدم….

    خدایا شکر… عجب نعمت سرد و زیبایی!

    بی اختیار یاد لباسهای زمستانی ام افتادم و از اینکه سال گذشته همه چیز خریده بودم خرسند شدم

    اما در کنار این خوشحالی به یادکودک دست فروش کنار مدرسه افتادم

    به یاد لباسهای کهنه اش….

    قطره اشکی بر چشمانم نشست او امروز چه خواهد پوشید؟

    وقتی به مدرسه رسیدم فقط چشمانم در انتظار دیدن او بود

    بر خلاف انتظارم که امروز لباسهای گرمی خواهد داشت

    باز هم کفشهای پاره ی او سردی برف را برایم سردتر کرد…

    نتیجه گیری :

    به جای نتیجه گیری این شعر را تقدیم شما میکنم :

    بنی آدم اعضای یکدیگرند

    که در آفرینش ز یک گوهرند

    چو عضوی بدرد آورد روزگار

    دگر عضوها را نماند قرار

    منبع مطلب : delbaraneh.com

    مدیر محترم سایت delbaraneh.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    انشا درباره یک روز برفی

    انشا درباره یک روز برفی

    انشا درباره یک روز برفی

    انشا درباره یک روز برفی

     انشا درباره یک روز برفی

    مقدمه

    از خواب بیدار می شوم، همه جا سفید پوش شده است، ازخانه خارج می شوم، درختانی که تا پریروز لباس سبز پوشیده بودند و دیروز بی لباس بودند، امروز لباس سفیدی به تن کرده اند.

    بدنه

    بام خانه ها هم سفید شده است. آب رودخانه ها یخبسته اند.

    دیگر آن ماهی های رنگارنگ نمی توانند سر از آب بیرون بیاورند و از منظره ی بیرون از آب لذت ببرند.

    دیگر آن چمنزارها و کشتزارها درمیان ما نیستند و لایه ای از برف صورتشان را پوشانده است. 

    در دوردست کوهای برف گرفته و ابرهای سیاه و سفید، شهر را سفید رنگ کرده اند و با دانه های ستاره ای شکل آن را برجسته نشان داده اند.

    از تماشای منظره ی برفی چشم می پوشم و تصمیم قدم زدن میگیرم.

    جای پای کفش هایم برروی برف ها نقش برمی دارند.

    صدای برف های زیر کفش هایم مانند صدای خش، خش برگ های خشکیده است؛

    چرا که آن برف های نرم، زیر پاهایم خشک و سفت می شوند.

    در آن طرف دانه های برف بلور مانند در نقطه ای جمع شده اند و یک آدمک برفی را تشکیل داده اند. 

    دوردست ها می نگرم؛ خورشید هنگام طلوع کردن را مناسب می بیند

    و با یک پرتاب بر روی برف های بلورین نور می تاباند

    و آدم برفی ها از خجالت آب می شوند.

    نتیجه گیری:

    بارش برف،یک روز برفی

    انشا درباره برف زمستانی

    مقدمه:

    بدنه:

    امروز که برف آمد یک چای زعفران برای خود دم کردم و به تماشای برف پای پنجره نشستم.

    وقتی به برف خیره میشوم ذهنم از هرچیز دیگری خالی می شود طوریکه دیگر نمیدانم درآن لخظه

    به چه چیزی فکر میکنم.

    محو دانه ها ی برف میشوم و فکر میکنم چه سفر طولانی داشته اند تا به زمین برسند.

    تا لحظه ی آخری که برف می بارد من همان جا کنار پنجره می نشینم و به بیرون نگاه میکنم.

    همینکه آخرین دانه های برف مهمان زمین شدند .

    شال و کلاه می پوشم و به خیابان می زنم.

    نرمی برف زیر پاهایم مرا به وجد می آورد

    خیابان سراسر سفید شده و هیچ رنگ دیگری جلوه ی سفیدی برف را ندارد.

    جایی راپیدا میکنم که برف دست نخورده باشد مقداری از برف را با دستانم بر میدارم و درون دهانم میگذارم.

    با اینکه برف همان آب است ولی در شکل دیگر اما در دهان طعم دیگری حس می شود.

    شاید بخاطر سرمای مطبوع برف این طعم خاص در دهان میپیچد.

    به گونه ایست که دوست داری بازهم آن را امتحان کنی.

    من زمستان را برای برف اش دوست دارم.

    نتیجه گیری:

    زمین عروس شد و آسمان به حرف آمد
    چه شادباشی ازین خوب‌تر که برف آمد؟

    علیرضا بدیع

    منبع مطلب : enshasara.ir

    مدیر محترم سایت enshasara.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    انشا توصیف یک روز برفی و سرد

    انشا در مورد یک روز برفی برای دانش آموزان

    خواندنی ها | ۱۶ آذر۱۳۹۴ | 155821 بازدید | نظرات

    photo انشا در مورد یک روز برفی برای دانش آموزان

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    موضوع انشا: زمستان یا توصیف یک روز برفی ( برای موضوعهای مشابه نیز کاربرد داد)

    صبح بیدار شدم و سرمای عجیبی در اتاقم حس کردم نگاهم به پنجره افتاد که دیدم پشت پنجره مقدار زیادی برف سفید نشسته است… حس عجیبی در دلم جوانه زد و با سرمای برف و زیبایی آن دو حس متفاوت را در قلبم حس کردم…سریع از جا بلند شدم و به سمت حیاط دویدم برف سفید همه جا را سفید پوش کرده بود ..به سمت برفها دویدم و دستانم را در عمق برف فرو بردم و از شادی فریاد کشیدم…. خدایا شکر… عجب نعمت سرد و زیبایی! بی اختیار یاد لباسهای زمستانی ام افتادم و از اینکه سال گذشته همه چیز خریده بودم خرسند شدم اما در کنار این خوشحالی به یادکودک دست فروش کنار مدرسه افتادم به یاد لباسهای کهنه اش…. قطره اشکی بر چشمانم نشست او امروز چه خواهد پوشید؟ وقتی به مدرسه رسیدم فقط چشمانم در انتظار دیدن او بود بر خلاف انتظارم که امروز لباسهای گرمی خواهد داشت باز هم کفشهای پاره ی او سردی برف را برایم سردتر کرد…
    این بود انشای من.
    پایان.

    منبع: پیام سلام ای ار

    انشای دوم

    دوباره می آید، هر سا ل همین موقع می آید. کوله بارش را جمع می کند و به سوی پاییز می آید. پاییز هم کاسه ای آب برای بدرقه اش می ریزد ولی قدم زمستان آنقدر سرد است که برف بر روی تپه شروع به باریدن می کند. بله زمستان آمد، بعد از پاییز هر سال این گونه است . ولی امسال و سال های بعد زمستان شاید مهربان باشد و شاید قدمش سرد نباشد و شاید برفی نیاید. سنجابی که فندق هایش را کنار درختی پنهان کرده با اشتیاق به سمت خانه اش می دود و همچون ستاره ای درخشان می خندد. زمین نیز با طراوت و شادابی از گرسنگی اش می گذرد و غذای ذخیره شدهی او را نمی قاپد چون اگر غذایش را بخورد او دیگر غذایی برای خوردن ندارد و زمین طرفدار عدل و داد است. درختان مانند اسکلت های بلور آجین در میان جنگل نمایان اند و قندیل های نقره ای و درخشنده ی کنارهی غار روشن کننده ی تاریکی سرما اند. سرما ناراحت است چون آفتاب ناراحت است و همچنین درخت که دیگر نمی تواند سر سبزی چمنزار را ببیند و در اعماق آن سفر کند. آفتاب نظاره کنننده ی این منظره است. او برف را می بیند، سنجاب را می بیند و همچنین پنبه های خیس و نم دار ننه سرما. سرما می گوید که لحاف ننه سرما پاره شده ولی ننه سرما می گوید لحاف خدا پاره شده، من نمی دانمک کدام درست است ولی میدانم که خداوند لحاف کسی را بی خود و بی جهت پاره نمی کند، حتمأ سرما خشمگین آب پاییز را به یخ تبدیل کرده و پاییز ناراحت شده است.ولی صحبت سرما و دندان پاییز نگذاشت بگوید که او برگ درختانش ریخته است. و این حس همکاری اینجا هست، نه در شهر، در آنجا نفس کز گرمگاه سینه می آید یرون ابری شود تاریک و مه در آسمان تیره ی سرما پنهان می کند مارا . نمی زارد ببینیم یکدگر را و حل کنیم درد و ناله ی مردمان شهرمان را.

    انشای سوم

    دی شب پشت پنجره ی ما و تمام پنجره های دیگر برف آمد.
    همه جا نشست و نور ماه را به تاریکی میان اتاق ها انداخت.
    نیمه شب که من به دلایلی هنوز مثل جغد عجیب و مرموزی بیدار بودم
    لایه ای از برف دیگر همه جا را پوشانده بود و
    جالب تر این که صبح روز بعد آن لایه ی تمیز و دست نخورده ضخیم و ضخیم تر شده بود.
    سکوت برف زیبا بود و قرت قرت خشک و پوک قدم های مردم آزار من از آن هم زیبا تر.
    من برای کار بخصوصی از خانه بیرون نرفته بودم.
    حتی برای برف بازی هم نرفته بودم.
    و بنابراین جز کفش های کتانی و می توان گفت کهنه ام
    حوصله ی پوشیدن چیز دیگری را نداشتم.
    من در طول راه مثل همیشه به چیز های زیادی فکر کردم.
    فکر کردم و کفش های خیسم را با کیف و لجاجت خاصی
    میان برف های مرتب و تازه بر هم نشسته کشیدم.
    آنقدر غرق فکر بودم که به سرما هم اهمیت چندانی ندادم.
    گرچه از حق نباید گذشت که زیاد هم پوشیده بودم.
    به هر حال آن چه امروز گذشت
    فرق چندانی با آن چه در یک روز غیر برفی ممکن بود
    برای من اتفاق بیفتد نداشت و
    من در حالی که به یاد آن زلزله ی کذایی
    با جدیت مراقب سرزدن هرگونه ناشکری از جانب خود بودم
    آهسته به این فکر می کردم که چرا زندگی بعضی بچه ها این همه یک نواخت و آرام است.
    و باز خیلی زود صدایی مثل صدای دوستی
    که اولین بار جواب این سوالم را داد در من تکرار کرد مهم قلب و فکر آدمیزاد است نه اطرافش
    و من می دانم تا مدتی گرچه کوتاه باز با همین جواب ساده قانع خواهم شد و
    در راه آمد و رفت هایم در افکار و خیالات عجیب دیگری غرق خواهم گشت.
    این بود انشای من.

    انشای چهارم

    آن شب سرد که همه در خواب ناز بودند، آسمان عروس دل ناز کش را برای دل یخ زده زمین چشم روشنی فرستاد. همان شب تور حریر آن عروس بر دامن سرد زمین پهن شد و زمین تاج مرواریدبند آسمان را بر سر گذاشت. اما در جشن زمین و آسمان کودکی غمگین بود. او که صبح روز قبل مرد کارتن خوابی را دیده بود که از شدت سرما به خود می لرزید، نمی توانست از زیبایی برف لذت ببرد. هوا سردتر و سردتر می شد و غم دخترک هر لحظه بیشتر! که نکند آن مرد بیچاره از سرما یخ کند. اما کاری از دست دخترک برنمیآمد و ناچار بود مرد را با تمام تنهایی هایش به خدا بسپارد. دانه های برف یکی یکی روی زمین می باریدند و گونه های آسمان از شادی سرخ شده بود. سیاهی شب هم نمی توانست از زیبایی عروس آسمان ها بکاهد اما دل دخترک مانند قلب بچه آهو در سینه می تپید و از آسمان می خواست که به مرد کارتن خواب رحم کند. آسمان اما، پر شورتر از همیشه می بارید و می بارید.

    خوردن یک فنجان چای داغ دراین هوا می چسبد اما دخترک آزرده می گردد که ای کاش مرد کارتن خواب هم می توانست در لذت خوردن یک فنجان چای داغ در گرمای دلچسب خانه با او سهیم شود اما، افسوس که آرزوهای او اگر چه خیلی کوچک بودند اما او قادر به عملی کردن آن ها نبود. تیک تیک ساعت به او می فهماند که وقت خواب رسید و باید به رختخواب برود وقتی وارد رختخواب گرم و نرمش شد دایم در این فکر بود که آیا مرد کارتن خواب امشب در یک رختخواب گرم خواهد خوابید یا مثل هر شب آسمان سقف خانه اش و زمین فرش زیر پایش خواهد بود. آن هم چه زمین وآسمانی! آسمانی که آن شب هوس کرده بود تمام ماهی ها را به شام دعوت کند و بر سرشان تور مروارید بریزد و زمینی که آغوش خود را باز کرده بود تا چشم روشنی آسمان را مشتاقانه بپذیرد. دخترک اما در این هیاهو فقط در فکر آن مرد بود و بس! و می اندیشید که ای کاش یک نفر پیدا می شد و مرد را با خود به یک جای گرم می برد. در همین فکرها بود که خوابی عمیق چشمانش را پوشاند و او آرام به خواب رفت.

    صبح روز بعد که خورشید چادر طلا یی ا ش را روی صورت دخترک پهن کرده بود او با دلهره از خواب بیدار شد. زمین پر از برف بود و پسرک همسایه با شور و هیجان آن سوی پنجره مشغول درست کردن یک آدم برفی بود. دغدغه پسرک یافتن هویج برای دماغ آدم برفی اش بود و با داد و فریاد از مادرش می خواست که هر چه سریع تر برای آدم برفی اش یک هویج پیدا کند. اما دخترک به چیزی غیر از این ها فکر می کرد.

    تعطیلی مدارس از رادیو و تلویزیون اعلا م شده بود. دخترک می توانست تا هر وقت که دلش می خواست در رختخواب بماند و از روز برفی اش لذت ببرد، اما نگرانی دخترک به او اجازه نمی داد که راحت و آسوده در خانه بماند.

    او سراسیمه تر از همیشه سراغ لباس هایش رفت تا هر چه سریع تر از خانه بیرون برود و دوست کارتن خوابش را در کوچه مقابل پیدا کند.

    دیدن مرد کارتن خواب در این لحظه بیشتر از هر چیز می توانست دخترک را آرام کند.

    وقتی از خانه خارج شد هیاهوی بچه هایی که برای برف بازی ازخانه بیرون آمده بودند، لحظه ای او را شاد کرد اما حالا فرصت بازی کردن نبود واو باید به سراغ مرد کارتن خواب می رفت. راه رفتن در برف برایش سخت بود و نمی توانست فاصله بین دو کوچه را به تنهایی طی کند و باید از مادرش کمک می گرفت. بنابراین انگشت کوچکش را روی زنگ خانه گذاشت و از مادر خواست که هر طور شده او را همراهی کند.

    مخالفت های مادرهم نتوانست او را قانع کند و سرانجام او دست در دست مادرش به سراغ مرد کارتن خواب رفت. با این که برف بند آمده بود اما راه رفتن در کوچه خیلی سخت بود و هر آن احتمال داشت پای دخترک سر بخورد و او را دچار درد سر کند. اما این چیزها مهم نبود و او باید هر چه سریعتر مرد کارتن خواب را می دید.

    با خودش فکر می کرد شاید شب گذشته یک نفر او را به خانه خود برده باشد و یک غذای گرم به اوداده باشد. شاید هم حالا مرد کارتن خواب با خوشحالی در حال درست کردن آدم برفی باشد. درست مثل پسر همسایه!

    در همین فکرها بودکه به محل سکونت مرد کارتن خواب نزدیک شد. به محض رسیدن به محل، دوست کارتن خوابش را دید که مثل همیشه روی یک تکه کارتن خوابیده و پتوی نمناکی را روی سرش کشیده. نزدیکتر که شد او را صدا کرد، آقا… آقا… با شما هستم. صدایم را می شنوید؟!

    اما مرد ژولیده جواب دخترک را نمی داد. مژه هایش بر اثر بارش برف سفید شده بود و رنگ به صورت نداشت. دخترک نزدیک رفت و مرد را تکان داد اما مرد باز هم جوابش را نداد دخترک وحشت کرده بود. نمی خواست باور کند اما حقیقت داشت. مرد کارتن خواب دیگر نفس نمی کشید. شاید شب برفی برای مرد کارتن خواب هم یک ارمغان داشت. ارمغان خداحافظی بازندگی سخت و طاقت فرسا!

    دخترک که در کنار جسد مرد کارتن خواب اشک می ریخت، رهگذران بی احساسی را می نگریست که با اخم از خانه های خود خارج شدند و بیآنکه اطراف را بنگرند پا بر دل عروس آسمان گذاشتند و دل آن عروس را زیر پا گذاشتند. اما هیچ کس به سراغ مرد کارتن خواب نیامد و هیچ کس نپرسیدکه دیشب را چگونه سپری کرده است. سرانجام مامورین شهرداری جسد مرد کارتن خواب را بردند تا او را در سرپناه ابدیش به خاک بسپرند.

    منبع مطلب : www.payamsalam.ir

    مدیر محترم سایت www.payamsalam.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 9 روز قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید