توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    کارگاه درس پژوهی صفحه ۴۸ فارسی ششم

    دسته بندی :
    1. نکس 98
    2. مطالب سایت
    24826بازدید

    کارگاه درس پژوهی صفحه ۴۸ فارسی ششم را از سایت نکس 98 دریافت کنید.

    کارگاه درس پژوهی دوستان همدل درس پنجم صفحه 48 فارسی ششم

    جواب کارگاه درس پژوهی صفحه ۴۸ کتاب ادبیات فارسی پایه ششم کارگاه درس پژوهی دوستان همدل درس پنجم از سایت نکس لود دریافت کنید.

    جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

    مهدی : 2. به نظر شما انسان دانا چه ویژگی‌هایی دارد؟ در گروه درباره ی آن گفت وگو، و فهرستی از این ویژگی‌ها تهیه کنید
    3. از متن‌های این فصل چند جمله را انتخاب، و سپس نهاد و فعل آنها را مشخّص کنید.

    جواب

    2. انسان عاقل و ویژگی های انسان عاقل
    1) در روز حداقل یک بار بگوید «من نمی‌دانم‌»
    2) کمتر از کسی تقاضایی داشته باشد و عمدتا به همت، فکر، برنامه‌ریزی و زحمات خود اتکا کند.
    3) در موضوعاتی که اطلاعات کلی دارد، اظهار‌نظر نکند.
    4) دغدغه کانونی زندگی او، بهترین عملکرد در حرفه‌اش باشد.
    5) به استقبال کسی برود که با او تفاوت یا حتی تضاد فکری دارد.
    3. الف) مهدی به درس خواندن علاقه ی زیادی نداشت. نهاد: مهدی فعل: نداشت
    ب) آنها چند روزی به مدرسه نرفتند. نهاد: آنها فعل: نرفتند
    پ) یونس تازه از شیراز به تبریز آمده بود. نهاد: یونس فعل: آمده بود

    فاطیما : خوبه…. کاش مثال هاش برای نهاد و فعل بیشتر بود ۳ تا اصلا زیاد نیست
    مثال:۱_ من و بابا، رفته بودیم اداره ی آموزش و پرورش. نهاد:من و بابا. فعل:بودیم.
    ۲_ صدای همهمه ی بچه ها مدرسه را پر کرده بود. نهاد:صدای همهمه ی بچه ها. فعل:بود.

    منبع مطلب : nexload.ir

    مدیر محترم سایت nexload.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    گام به گام درس 5 فارسی ششم

    گام به گام درس 5 فارسی ششم

    جواب درس پنجم فارسی ششم

    گام به گام فارسی ششم

    درس پنجم :: هفت خان رستم

    درک مطلب صفحه ۴۱ فارسی ششم

    ۱- منظور از عبارت زیر، چیست؟ «از هفت خان گذشتن»
    وقتی کسی کاری را با سختی و دشواری زیادی انجام دهد این عبارت را به کار می‌برند.

    ۲- رستم در هفت خان چه مراحلی را پشت سر می‌گذارد؟
    ۱- نبرد رخش با شیر ۲- گذر از بیابان و گرفتار شدن در آن ۳- نبرد با اژدها ۴- نبرد با جادو گران ۵- نبرد با اولاد دیو ۶- نبرد با ارژنگ دیو ۷- نبرد با دیو سپید .

    ۳- به نظر شما چه نیرویی باعث شد رستم بتواند هفت خان را با موفقیت پشت سر بگذارد؟
    قدرت و اعتقاد به خداوند و توکل به او و نترسیدن از مشکلات پیش آمده

    درک و دریافت صفحه ۴۸ فارسی ششم

    ۱- یونس و مهدی چه تفاوتها و چه شباهت‌ هایی با هم داشتند؟
    شباهت:
    ۱- یونس و مهدی پسر و دانش آموز یک کلاس بودند.
    ۲- هر دو اهل شیراز بودند که به تبریز آمده بودند.
    تفاوت ها:
    ۱- یونس تازه به تبریز آمده بود؛ اما مهدی از چند سال پیش در آنجا بود.
    ۲- یونس درسش خوب بود؛ ولی مهدی درسش ضعیف بود.
    ۳- یونس زبان ترکی نمی‌ دانست؛ اما مهدی ترکی را یاد گرفته بود.

    ۲- اگر شما به جای یونس بودید در برابر پیشنهاد مهدی چه می ‌کردید؟
    همان روز اول پیشنهادش را قبول نمی‌ کردم و سعی می‌ کردم او را هم به مدرسه بیاوریم.

    ۳- به نظر شما چه عاملی باعث برگشت یونس به مدرسه شد؟
    یونس به کمک دوستانش به مدرسه بازگشت و با رفتار مناسب معلم در کلاس پذیرفته شد و دوستان جدیدی پیدا کرد.

    ۴- با توجّه به متن، جمله‌ ها را به ترتیب رویدادها شماره گذاری کنید:
    ۳- مهدی به درس خواندن علاقه ی زیادی نداشت.
    ۱- یونس تازه از شیراز به تبریز آمده بود.
    ۶- تا اینکه یک روز هم کلاسی ها یونس را به مدرسه برگرداندند.
    ۸- یونس تصمیم گرفت مهدی را نیز به مدرسه باز گرداند.
    ۲- زبان آنها را نمی دانست.
    ۷- معلم گفت: نتیجه‌ ی به مدرسه نیامدن، عقب ماندن از هم کلاسی هاست.
    ۴- معلم از او خواست به مهدی کمک کند تا درس‌ هایش را بهتر یاد بگیرد.
    ۵- آنها چند روزی به مدرسه نرفتند.

    کارگاه درس پژوهی صفحه ۴۸ فارسی ششم

    ۱- با مراجعه به کتابخانه، داستان دیگری از شاهنامه‌ی فردوسی انتخاب، و شخصیت های آن را مشخّص کنید.
    داستان: رستم و سهراب
    شخصیت های داستان:
    رستم: پهلوان ایرانی، همسر تهمینه، پدر سهراب
    سهراب: پهلوان توران، فرزند رستم
    افراسیاب: پادشاه توران
    کیکاووس: پادشاه ایران
    ۲- به نظر شما انسان دانا چه ویژگی هایی دارد؟ در گروه درباره ی آن گفت و گو، و فهرستی از این ویژگی ها تهیه کنید.

    ۲- قبل از انجام کاری به عاقبت آن فکر می کند.
    ۳- انسان دانا و راست گو است.
    ۴- انسان دانا خوش اخلاق است و با مردم رابطه ی خوبی دارد.

    ۳- از متن های این فصل چند جمله را انتخاب، و سپس نهاد و فعل آنها را مشخّص کنید.
    – من هم مانند شما موجودی زنده هستم
    نهاد فعل
    – دو کس رنج بیهوده بردند.

    منبع مطلب : hamgamdars.com

    مدیر محترم سایت hamgamdars.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب سوالات درس پنجم فارسی ششم ابتدایی

    جواب سوالات درس پنجم فارسی ششم ابتدایی

    جواب سوالات درس پنجم فارسی ششم ابتدایی شامل درک مطلب صفحه ۴۱، درک و دریافت صفحه ۴۸، کارگاه درس پژوهی صفحه ۴۸ فارسی ششم و… به همراه معنی کلمات و ابیات شعرهای درس هفت خان رستم فارسی ششم دبستان تقدیم شما می‌شود.

    درس هفت خان رستم فارسی ششم

    شاید شنیده باشید که هرگاه، کسی کار بسیار دشواری را با پیروزی به پایان برساند، می‌گویند «از هفت خان رستم»، گذشته است. هفت خان، نام هفت مرحله از نبردهای رستم با نیروهای اهریمنی و گذشتن از دشواری‌ها است. یکی از زیبا ترین بخش‌های شاهنامه، «هفت خان رستم» است. هنگامی که کیکاووس، پادشاه ایران با شماری ازبزرگان سپاه خود در چنگ دیوان مازندران گرفتارمی‌شود، رستم در این زمان به سوی مازندران حرکت می‌کند تا آنان را از بند رهایی دهد.‌

    در این نبردها، رستم به کمک اسب خود، رخش با شیر و اژدها پیکار می‌کند؛ دیوها را از پای در می‌آورد و بر جادوگران، پیروز می‌شود.

    پهلوان برای نبرد با دشمن، سوار بر رخش از زابلستان، راهی مازندران می‌شود. در خانِ اوّل، شیری قوی پنجه به او و اسبش حمله می‌آورد. رَخش، شیر را از هم می‌درد.

    رستم در خان دوم، بیابانی سخت و راهی دراز را پشتِ سر نهاده، خسته و تشنه است؛ با جست‌و‌جوی فراوان، چشمه ای می‌یابد، آبی می‌نوشد و سر و تن می‌شوید و رخش را تیمار می‌کند و پس از نخجیر به خواب می‌رود و بدین‌سان، خان دوم را نیز با موفّقیت به فرجام می‌برد. در این هنگام اژدهایی از راه می‌رسد و ازدیدن رستم و اسبش به خشم می‌آید. رخش می‌کوشد تا با کوفتن سم بر زمین، رستم را از وجود اژدها آگاه کند؛ اما هربار که رستم دیده می‌گشاید، اژدها درتاریکی فرو می‌رود و از چشم او پنهان می‌شود. رستم در خشم می‌شود؛ به رخش پرخاش می‌کند؛ چون به خواب می‌رود، اژدها دوباره خود رابه رخش می‌نمایاند.

    بار سوم، رخش به تنگ می‌آید و چاره ای جز بیدار کردن رستم ندارد:

    خروشید و جوشید و بَرکَند خاک               ز سُمّش زمین شد همه، چاک چاک

    رستم بیدار می‌شود و اژدها را می‌بیند؛ به کمک رخش با اژدها نبردی سهمگسن می‌کند و او را می‌کشد.

    بزد تیغ و بنداخت از بَر، سرش                           فرو ریخت چون رود، خون از بَرَش

    رستم بار دیگر در چشمه، شست وشو می‌کند؛ آنگاه با خدای خود به راز و نیاز می‌پردازد و او را سپاس می‌گزارد و بدین سان، خان سوم به پایان می‌رسد.

    در خان چهارم، رستم با جادوگری رو به رو می‌شود. جادوگر، نخست با قصد فریب و نیرنگ، نزد رستم می‌آید.

    پس از کمی گفت و گو، رستم به حیله گری او پی می‌برد و برای چیرگی بر او از خدا یاری می‌خواهد و سرانجام او را از پا در می‌آورد.

    بینداخت چون باد، خم کمند                     سر جادو آورد ناگه به بند

    میانش به خنجر به دو نیم کرد                 دل جادوان زو پر از بیم کرد

    در خان پنجم، رستم با دیوی به نام «اولاد» رویاروی می‌شود و او را به بند می‌کشد؛ سپس درخانِ ششم، رستم به کمک اولاد بر ارژنگ دیو چیره می‌شود و او را از پا در می‌آورد.

    چو رستم بدیدش، برانگیخت اسب                   بدو تاخت مانند آذر گشسب

    سر و گوش بگرفت و یالش دلیر                     سر از تن، بکندش به کردار شیر

    در خان هفتم، رستم با بزرگِ دیوان یعنی «دیو سپید» به جنگ می‌پردازد و او را نیز از بین می‌برد؛ بدین گونه، رستم با گذاشتن هفت مرحله‌ی بسیار دشوار و خطرناک، یاران خود را از بند دیوان، نجات می‌دهد و به ستایش یزدان می‌پردازد:

    ز بهر نیایش، سر و تن بشُست                      یکی پاک جایِ پرستش بجُست

    از آن پس نهاد از برِ خاک، سر                     چنین گفت کای داورِ دادگر !

    ز هَر بد، تویی بندگان را پناه                       تو دادی مرا، گُردی و دستگاه

    شاهنامه‌ی فردوسی، با تلخیص و بازنویسی

    <<<  Www.Sci-Hub.iR  >>>

    معنی درس هفت خان رستم فارسی ششم

    معنی ابیات شعرهای درس هفت خان رستم فارسی ششم

    در این بخش معنی ابیات شعرهای شاهنامه فردوسی که در درس پنجم (هفت خان رستم) فارسی ششم ابتدایی آمده است و در بخش قبل متن کامل آن را دیدید، تقدیم شما می‌شود.

    رخش (اسب رستم) شیهه کشید و با عصبانیت و به نشانه‌ی یورش، سُمّ خود را بر زمین کوبید تا جایی‌که زمین زیر پایش کنده شد و خاک بلند شد.

    سرِ اژدها را بُرید؛ خون مانند رود از تن اژدها جاری شد.

    با سرعت زیاد مثل باد، پیچ طناب را به سمت جادوگر انداخت و وی را اسیر کرد.

    با خنجر، کمرِ جادوگر را نصف کرد؛ با این حرکت، سایر جادوگران به وحشت افتادند.

    هنگامی که رستم او را دید، سوار اسبش شد و با سرعت همانند آتش جهنده به سوی او دوید.

    سر و گوش و یالش را شجاعانه گرفت و مانند شیر سرش را از تنش جدا کرد.

    برای نیایش و عبادت سر و تن خودش را شست و به دنبال جایی تمیز برای این کار گَشت.

    سپس سرش را روی خاک گذاشت (سجده کرد) و گفت: ای پروردگارِ عادل!

    تو برای بندگان در برابر هر بدی و آسیبی سرپناه هستی و تو به من قدرت پهلوانی و شکوه و عضمت دادی.

    💛ساینس هاب💚

    درک مطلب درس پنجم فارسی ششم ابتدایی

    جواب درک مطلب صفحه ۴۱ فارسی ششم

    از هفت خان گذشتن

    بعنی از پس یک کارِ سخت و دشوار بر آمدن. کسی که به یلامت از سختی های مختلف عبور کند و به موفقیت برسد به او می‌گویند: از هفت خان گذشتی.

    قدرت زیاد و نترسیدن از مشکلات

    دانش زبانی فارسی ششم ابتدایی درس پنجم

    مبالغه

    گاه، شاعران و نویسندگان برای افزودن بر تأثیر و قدرت سخن خود، رویدادها را بسیار بیشتر و بزرگ‌تر از آنچه هست، توصیف می‌کنند. به این گونه بزرگ‌نمایی در بیان حوادث «مبالغه» می‌گویند.

    در درسی که خواندید، نمونه‌هایی از این بزرگ‌نمایی را می‌توان یافت:

    ✅ خروشید و جوشید و برکند خاک    ز سُمّش زمین شد همه چاک چاک

    در این بیت، شاعر در جوش و خروش اسب مبالغه کرده است.

    ✅ بزد تیغ و بنداخت از بر، سرش      فرو ریخت چون رود خون از برش

    در این بیت، شاعر در چگونگی جاری شدن خون اژدها مبالغه کرده است.

    کنایه

    به این عبارت که در درس آمده است، توجّه کنید:

    ✅ «از هفت خان رستم گذشته است». منظور این است که توانسته مراحل دشواری را پشت سر بگذارد و به موفقیت برسد.

    ✅ وقتی درباره‌ی مطلبی به طور غیرمستقیم صحبت می‌کنیم به آن «کنایه» می‌گوییم. کنایه سخنی است که دو مفهوم دور و نزدیک دارد و مقصود گوینده، معنای دور آن است.

    زمانی که درباره ی شخصی می‌گوییم «درِ خانه‌ی او همیشه باز است» معنای نزدیک و آشکارِ جمله این است که «درِ خانه‌ی او همواره گشوده است و قفل و بندی ندارد»؛ اما مقصود گوینده، بیان صفت بخشش و مهمان نوازی آن شخص است؛ بنابراین، معنای دوم یا دور جمله این است که او شخص مهمان نوازی است؛ به همین سبب، می‌گوییم باز بودنِ درِخانه‌ی فلانی، کنایه از بخشندگی و مهمان نوازی اوست.

    ✅ به عنوان نمونه در عبارت «…… بار سوم، رخش به تنگ می‌آید….» به تنگ آمدن، کنایه از خسته شدن و به سُتوه آمدن است.

    بخوان و بیندیش درس پنجم صفحه 43 فارسی ششم

    دوستان همدل

    وارد حیاط مدرسه که شدم، احساس غریبی کردم. شیراز کجا و آنجا کجا؟ صدای همهمه‌ی بچه ها مدرسه را پُر کرده بود. زبانشان را نمی‌فهمیدم. حتی یک کلمه هم ترُکی بلد نبودم.

    زنگ کلاس را زدند. زنگ دوم بود. من و بابا، رفته بودیم اداره‌ی آموزش و پرورش. یک نامه گرفته بودیم که اسم مرا بنویسند. بعد از زنگ اول به مدرسه رسیده بودیم.
    وارد کلاس که شدم، همه با تعجب نگاهم کردند. پسری که معلوم بود مبصر کلاس است به ترکی گفت: «تَزَه گلیپسَن؟» (تازه آمده ای؟)
    وقتی دید جواب نمی‌دهم با تندی گفت:«نیه جاواب ورمیسن؟» (چرا جواب نمی‌دهی؟)
    نگاهم را به کف کلاس دوختم و گفتم:«ترکی بلد نیستم»
    صداهایی از گوشه و کنار کلاس بلند شد : فارسده، فارسده.(فارس است، فارس است.)
    یکی از بچه های ته کلاس، خطاب به من گفت:«من هم فارسم. اسمت چیست؟»
    ذوق زده شدم و لبخندی زدم و گفتم:«یونس… اسمم یونس است.»
    زنگِ تعطیل را که زدند، به کوچه دویدم. تازه، کوچه‌ی مدرسه را پشت سر گذاشته بودم و داشتم وارد خیابان می‌شدم که دستی به شانه‌ام خورد:
    – هی یونس! صبر کن با هم برویم.
    سرم را برگرداندم؛ همان هم کلاس یام بود. گفت:«خانه‌تان کجاست؟»
    – همین پایین؛ کوچه‌ی حیدری.
    – پس راهمان یکی است! خانه‌ی ما، یک کوچه بالاتر از خانه‌ی شماست. خوشحال شدم.
    – اسم تو چیست؟
    – مهدی
    – کجایی هستی؟
    – شیرازی
    همان وقت که حرف زدی، فهمیدم. آخه من هم شیرازی‌ام.
    هر دو، خندیدیم. بعد مهدی پرسید:«تازه آمد ه‌اید تبریز؛ نه؟»
    – یک هفته‌ای می‌شود …. شما چطور؟
    – ما الان سه چهار سال است اینجا هستیم.
    با اینکه دو هفته دیرتر از بقیه به مدرسه رفته بودم، هرطورکه بود، خودم را به آنها رساندم. یک ماه بعد، یکی از بهترین شاگردهای کلاس شده بودم.
    یکی از همین روزها بود که فهمیدم مهدی درسش زیاد خوب نیست. یک روز هم، وقتی زنگ را زدند، آقا معلم، من و مهدی را توی کلاس نگه داشت.
    آقا معلم، ابتدا مهدی را نصیحت کرد و بعد از من خواست که به مهدی کمک کنم تا درس‌هایش را بهتر یاد بگیرد.
    از آن به بعد، عصرها یا من به خانه‌ی مهدی می‌رفتم یا او به خانه‌ی ما می‌آمد. هم درس می‌خواندیم و هم بازی می‌کردیم. اما مهدی، علاقه ی زیادی به درس خواندن نداشت. به این ترتیب، دو ماه گذشت.

    یک روز صبح که مثلِ همیشه با مهدی در حال رفتن به مدرسه بودیم، یک وقت به خودم آمدم و دیدم با مهدی توی اتوبوس نشسته‌ام و دارم از مدرسه دور می‌شوم.
    کم کم، نگران شدم. اتوبوس به آخرِ خط رسید. راننده رو به ما کرد و به ترکی چیزهایی گفت که من نفهمیدم و مهدی در جواب او با دستپاچگی چیزهایی به ترکی گفت.
    همان طور سر جایمان نشستیم. اتوبوس دوباره پرُ از مسافر شد و راه افتاد. بین راه، مهدی پشت سر هم به خیابان اشاره می‌کرد و مغازه‌ها را نشانم می‌داد.
    مهدی طوری خوشحال بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. اتوبوس به آخر خط رسید و همه پیاده شدند.
    به مهدی گفتم:«بیا برگردیم مدرسه»
    گفت:«حالا دیگر زنگ را زده‌اند. اگر الان به مدرسه برویم، سرِ کلاس راهمان نمی‌دهند.»
    – پس چه کار کنیم؟
    – هیچ ! باز سوار اتوبوس می‌شویم؛ می‌رویم تا آن سر خط، همین طور ماشین سواری می‌کنیم تا ظهر، ظهر که شد برمی‌گردیم خانه…
    فردای آن روز هم مدرسه نرفتیم و راه افتادیم توی خیابان‌ها. با آنکه هنوز چند روزی به زمستان مانده بود، هوا خیلی سرد بود. من از سرما می‌لرزیدم.
    حالا خیابان‌ها خلوت شده بود. دیگر از بچه مدرسه‌ای‌ها خبری نبود. آن روز، حالت عجیبی داشتم؛ حس می‌کردم دارم گناه بزرگی می‌کنم. خدا خدا می‌کردم که پدرم ما را نبیند.
    روز سوم و چهارم هم همین طورگذشت. روز پنجم هم به تماشای مغازه‌ها و عکس‌های جلوی سینماها گذشت.
    روز ششم، اوّل سوار اتوبوس شدیم و رفتیم آخر خط، پیاده شدیم. بعد مهدی گفت:«بیا سوار یک خطّ دیگر بشویم و برویم تا آخر آن خط، آن وقت دوباره برمی گردیم» قبول کردم.
    نزدیکی های ظهر، سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم. حالا دیگر مدرسه ها تعطیل شده بود. وقتی رسیدیم خانه، دیر شده بود؛ اما مادر نفهمید که مدرسه نرفته بودم.
    روز هشتمِ فرار، هوا حسابی سرد شده بود. ساینس هاب. ایستگاهی که هر روز از آنجا سوار اتوبوس می‌شدیم، کمی پایین تر از کوچه‌ی مدرسه مان بود. ما بیشتر وقت‌ها تا نزدیک مدرسه می‌رفتیم و بعد راهمان را به طرف ایستگاه، کج می‌کردیم. آن روز صبح، وقتی داشتیم به طرف ایستگاه می‌رفتیم، چند تا از بچه‌های کلاس، ما را دیدند. یکی از آنها به فارسی پرسید: «دارید کجا می‌روید؟ چرا نمی‌آیید مدرسه؟»
    من، هم ترسیدم و هم خجالت کشیدم. مهدی دستم را کشید و گفت: «ولشان کن. جوابشان را نده. بیا برویم» و دوتایی دویدیم طرف ایستگاه. صدای بچه‌ها از پشتِ سرمان بلند شد که فریاد می‌زدند: «قاچاقلار…قاچاقلار…» (فراری‌ها…فراری‌ها…)
    آن روز اصلاً سرِحال نبودیم. اتوبوس که به آخر خطّش رسید، سوار خطّ بعدی شدیم و رفتیم.
    فردای آن روز، توی ایستگاهِ هر روزی نایستادیم. رفتیم یک ایستگاه پایین تر. منتظرِ آمدنِ اتوبوس بودیم که یک دفعه دیدم چند نفر از هم کلاسی‌هایم دورم را گرفته‌اند اما مهدی پا به فرار گذاشته بود.
    هر کاری کردم نتوانستم از دست بچه‌ها فرار کنم. مرا کشان کشان به طرف مدرسه بردند. کیفم را دادند دستم و مرا به دفتر مدرسه بردند. وقتی وارد دفتر شدم، بی اختیار زدم زیر گریه.
    معلم به طرفم آمد، آرام دستم را گرفت و مرا روی یک صندلی نشاند. عده‌ی زیادی از بچه‌ها جلوی دفتر جمع شده بودند.

    آقا معلم گفت: «فرار از مدرسه، کار غلطی بود. اگر راستش را به من بگویی، من هم قول می‌دهم کمکت کنم… بگو بدانم: چرا از مدرسه فرار کرد؟»
    همه چیز را برای او گفتم. وقتی حرف‌هایم تمام شد، گفت: «از این فرار، چیزی هم گیرت آمد، فکر نکردی عاقبت یک روز پدر و مادرت می‌فهمند؟ می دانی حالا فرق تو با بچه‌های دیگر چیست؟ آنها چیزهای زیادی یاد گرفته اند که تو بلد نیستی.»
    وقتی زنگ را زدند با آقا معلم رفتم سرِکلاس. بچه‌ها همه ساکت بودند و آقا معلم به من اشاره کرد و گفت: «بچه‌ها! این هم آقا یونس شما!»
    بچه‌ها خندیدند و هورا کشیدند و نمی‌دانم چرا یک دفعه حس کردم توی خانه‌ی خودمان هستم. دیگر احساس غریبی نمی‌کردم. حس می‌کردم همه‌ی بچه‌‌ها را دوست دارم.
    آقا معلم رو به من کرد و گفت: «ببین پسرم! همه‌ی اینها دوست تو هستند.»
    گفتم: «آخه آقا، من زبان آنها را بلد نیستم و نمی‌فهمم اما…»
    آقا معلم گفت:«مگر فقط کسی که هم زبان آدم است، دوست اوست؟ تو اگر کمی سعی کنی، خیلی زود می‌توانی با اینها دوست بشوی. مهم این است که همه‌ی شما یک دین و فرهنگ دارید و همه‌ تان اهل یک کشورید و با کمی تلاش، خیلی راحت می‌توانید زبان همدیگر را یاد بگیرید»؛ سپس، سکوت کرد.
    آقا معلم آن زنگ، اصلاً درس نداد و همه‌اش از دوستی و اتحاد گفت. از نقشه‌های دشمنان برای اختلاف انداختن بین استان‌ها و مردم کشورمان گفت و از خیلی چیزهای دیگر حرف زد.
    زنگ آخر را که زدند به طرف خانه به راه افتادم. اما تنها نبودم. هم کلاسی‌هایم با من بودند. به کوچه مان که رسیدیم، هم احساس سبکی می‌کردم و هم می‌ترسیدم. ولی نامه‌ای که آقا معلم برای بابا نوشته بود به من جرئت می‌داد. وقتی می‌خواستم از دوستانم جدا شوم، یکی از آنها گفت:«ما امروز عصر فوتبال داریم. شما هم بیا».

    من هم برای اینکه نشان بدهم، ترکی بلدم، گفتم:«ساعات نِچَه گَلیرَم؟» (ساعت چند می‌آیم؟)
    یکی از بچه‌ها لبخندی زد و گفت: «شما می‌گویی: ساعات نِچَدَه گَلیم» (ساعت چند بیام؟)
    خندیدم وگفتم:«خب، ساعات نِ… چَ…دَه گلیم» کلمه‌ی «نِچَدَه» را خیلی سخت و بریده بریده گفتم.

    گفت:«می‌آیم دنبالت.»

    وقتی در می‌زدم با خودم گفتم: «امشب می‌روم دمِ خانه‌ی‌ مهدی. هرطور شده، باید کاری کنم که او هم فردا به مدرسه برگردد» و بعد نفسی تازه کردم و با اطمینانی بیشتر، دوباره در زدم.

    محمدرضا سرشار (رهگذر)، از مجموعه داستان «جایزه» با کاهش

    💜❤💛

    درک و دریافت دوستان همدل درس پنجم فارسی ششم

    جواب سوالات درک و دریافت صفحه ۴۸ فارسی ششم

    شباهت های یونس و مهدی این بود که هر دو پسر بودند و اصالتاً شیرازی بودند و به تبریز آمده بودند و دانش آموز یک کلاس شده بودند.

    تفاوت‌های آنها این بود که  یونس تازه به تبریز آمده بود اما مهدی از چند سال پیش به تبریز آمده بود. مهدی ترکی بلد بود اما یونس بلد نبود. تفاوت دیگر اینکه یونس درسش خوب بود اما مهدی درسش ضعیف بود. 

    من پیشنهاد مهدی را قبول نمی‌کردم و از مدرسه فرار نمی‌کردم بلکه سعی می‌کردم او را هم منصرف کنم.

     دوستانش او را به مدرسه بردند اما با رفتار خوب و مهربانی معلم از فرار خود پشیمان شد و با علاقه در مدرسه ماندگار شد.

    جمله ها به صورت مرتب شده:

    کارگاه درس پژوهی فارسی ششم درس پنجم

    جواب سوالات کارگاه درس پژوهی صفحه ۴۸ فارسی ششم

    معنی کلمات درس پنجم (هفت خان رستم) فارسی ششم

    در این بخش معنی لغات و واژه های درس هفت خان رستم (درس پنجم) فارسی ششم ابتدایی را مشاهده خواهید کرد.

    آتش تند و تیز، نامی است در شاهنامه ی فردوسی که در اصل، اسم یکی از سه آتش مقدس بوده، اما در شاهنامه به معنای آتش جهنده و کنایه از هر چیز مورد نیایش و ستایش آمده و نیز اسم یکی از پهلوانان است.

    دشمن، شیطان، کسی که منش پلیدی دارد.

    انداخت

    مرحله

    درشتی، ستیزه جویی

    پیروزی

    گره و پیچ طناب

    طناب، بند، ریسمان

    رفتار

    شجاع، دلیر

    شکوه، قدرت، عظمت

    عادل

    یکپارچگی، یکی شدن

    امیدوارم جواب سوالات و معنی درس پنجم فارسی ششم ابتدایی (هفت خان رستم) برای شما مفید واقع شده باشد و باز هم به ساینس هاب سر بزنید، همچنین برای مشاهده جواب سوالات درس پنجم نگارش ششم ابتدایی کلیک کنید و برای دسترسی به سایر دروس از برچسب های زیر استفاده کنید.

    منبع مطلب : sci-hub.ir

    مدیر محترم سایت sci-hub.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    امیرحسین عالی 4 روز قبل
    1

    عالی

    امیرحسین عالی 4 روز قبل
    1

    عالی و کامل بود 🌷🌷🌹🌹

    امیرحسین عالی 4 روز قبل
    0

    عالی بود کامل با تمام جزعیات

    💙حدیثه سادات💚 4 روز قبل
    1

    ❤در این نبرد ها ،رستم به کمک اسب خود ،رخش،با شیر و اژدها پیکار می کند ❤ پاسخ :

    نهاد👈رستم🌹فعل 👈پیکار می کند🌹

    ❤اژدها در تاریکی فرو می رود و از چشم او پنهان می شود ❤ پاسخ :

    نهاد👈اژدها🌹فعل ها 👈پنهان می شود -فرو می رود 🌹

    ❤یونس تازه از شیراز به تبریز آمده بود ❤ پاسخ :

    نهاد👈یونس🌹فعل 👈آمده بود 🌹

    ❤من هم مانند شما موجودی زنده هستم ❤ پاسخ :

    نهاد👈من🌹فعل👈هستم 🌹

    ❤دو کس رنج بیهوده بردند ❤ پاسخ :

    نهاد👈دو کس 🌹فعل 👈بردند 🌹

    Smart girl 4 روز قبل
    -1

    سوال یکو نداااش

    ولی خوب بود

    نیلوفر بهداروندی 5 روز قبل
    0

    توضیحاتتون واقعا کامل بود. خیلی ممنون🍀

    سارا 5 روز قبل
    0

    خیلی خیلی خوبه

    نویسنده 6 روز قبل
    0

    سوال ۳ صفحه ۴۸ فارسی رو میخواستم

    mahdes fasahat 6 روز قبل
    0

    عااااااااااااالی بود من شخصا از شما بابت این مطالب تشکر میکنم ممنون🌷

    ناشناس 6 روز قبل
    -2

    نوالا

    . 6 روز قبل
    0

    H

    ‌‌ 8 روز قبل
    0

    8 روز قبل
    2

    واقعا سایت خوبیه ممنون

    کیانا 8 روز قبل
    2

    خوب😕

    خاا 9 روز قبل
    2

    ای بابا سوال سه رو یکی بگگه

    خاا 9 روز قبل
    -1

    میشه خر،الاق،توی کل

    هااجنا 9 روز قبل
    -1

    باش بابل

    باران 9 روز قبل
    -1

    واقعا عالی من همیشه از سایت نکس میگیرم

    ناشناس 10 روز قبل
    5

    من سوال 3 پژوهی رو میخواستم 😔

    مهنامهرابی 12 روز قبل
    1

    کارگاه درس پژوهش سوال سه۳

    0
    ناشناس 10 روز قبل

    اره منم سوال 3 ده مورد نمیخوام 🙏

    Mohanaaa 12 روز قبل
    0

    خوب بود ممنون 😐

    هی بدک نبود 😌

    راستشو بگم 🙄🙄

    من محنا ام ۱۲ ساله 😜

    خب دیگه فعلا 👋🏻

    حسنا 13 روز قبل
    -1

    خوب بود.

    سمیر عصقری 15 روز قبل
    -2

    خوب بود😊

    zt 16 روز قبل
    1

    کارگاه درس پژوهی

    سوال ۳. وارد حیاط مدرسه که شدم احساس غریبی کردم.

    فعل. کردم

    نهاد. 🤔

    0
    ناشناس 10 روز قبل

    ممنون

    0
    Mohanaaa 12 روز قبل

    والا منم نفهمیدم 😂😂😂
    بالاخره می فهمیم ...... یه روزی .....
    محنا هستم ۱۲ ساله

    رقیه 17 روز قبل
    -2

    ممنون

    ابولفسکی 17 روز قبل
    -2

    خوب بود

    نادیه حمیدی 17 روز قبل
    1

    سلام خیلی خیلی عالی بود ممنون از همگی شما عزیزان

    ستا 18 روز قبل
    2

    بلد نیستم که از اینترنت کمک میگیرم😂😂

    ستایش 18 روز قبل
    -1

    عالی👍👍👍👍

    پروانه ولیزاده 26 روز قبل
    1

    نها و فعل این جمله من هم مانند شما موجودی زنده هستم

    1
    . 6 روز قبل

    نه والا

    3
    Mohanaaa 12 روز قبل

    نهاد : من
    فعل : هستم
    این کاری داشت آیا !!!!😐😐😐😐

    5
    ناشناس 19 روز قبل

    بله لطفا بگید

    مهدی 27 روز قبل
    4

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید