در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).
    تبلیغات دانشگاه آزاد

    وصول به حسن ممکن نشود الا به واسطه عشق

    1 بازدید

    وصول به حسن ممکن نشود الا به واسطه عشق را از سایت نکس 98 دریافت کنید.

    سعید جعفری

    سعید جعفری

    بدان که از جملۀ نام‌های حُسن یکی جمال است و یکی کمال. و هر چه موجودند از روحانی و جسمانی، طالب کمال اند. و هیچ کس نبینی که او را به جمال میلی نباشد؛ پس چون نیک اندیشه کنی، همه طالب حُسن اند و در آن می‌کوشند که خود را به حُسن رسانند و به حُسن که مطلوب همه است دشوار می‌توان رسیدن؛ زیرا که وصول به حُسن ممکن نشود؛ الّا به واسطۀ عشق، و عشق هر کسی را به خود راه ندهد و به همه جایی مأوا نکند و به هر دیده روی ننماید.

    قلمرو زبانی: حسن: خوبی / جمال: زیبایی / کمال: کامل بودن / طالب: خواهان / وصول: رسش، رسیدن / الّا: مگر / و عشق هر کسی را به خود راه ندهد: هر کسی نمی تواند عاشق شود معرفت: شناخت / مأوا: پناه / دیده: چشم / نمودن: نشان دادن (بن ماضی: نمود، بن مضارع: نما)/ قلمرو ادبی: جمال، کمال: جناس/ روحانی، جسمانی: تضاد / دیده: مجاز از انسان / سجع

    بازگردانی: بدان که از جملۀ نام‌های حُسن یکی زیبایی است و یکی کمال. و همه موجودات چه روحانی چه جسمانی، خواهان کمال اند. و هیچ کسی را نمی توانی بیابی که میلی به زیبایی نداشته باشد؛ پس اگر خوب اندیشه کنی، درمی یابی که همه خواهان حُسن اند و می‌کوشند که خود را به حُسن برسانند و به حُسن که مطلوب همه است دشوار می‌توانیم برسیم؛ زیرا که رسیدن به حُسن ممکن نمی شود؛ مگر از راه عشق، و عشق هر کسی را به خود راه نمی دهد و در هر جایی پناه نمی گیرد و به هر چشمی خودش را نشان نمی دهد.

    محبّت چون به غایت رسد، آن را عشق خوانند. و عشق خاص تر از محبّت است؛ زیرا که همه عشقی محبّت باشد؛ امّا همه محبّتی عشق نباشد. و محبّت خاص تر از معرفت است؛ زیرا که همه محبّتی معرفت باشد؛ امّا همه معرفتی محبّت نباشد. پس اوّل پایه، معرفت است و دوم پایه، محبّت و سیُم پایه، عشق. و به عالم عشق  که بالای همه است نتوان رسیدن تا از معرفت و محبّت دو پایۀ نردبان نسازد.

    قلمرو زبانی: غایت: نهایت / خاص: ویژه / معرفت: شناخت / سیم: سوم / قلمرو ادبی: عالم عشق: اضافه تشبیهی نتوان رسیدن: نمی توانیم برسیم / تا از معرفت … دو پایۀ نردبان نسازد: تشبیه پنهان

    بازگردانی: هنگامی که محبّت به انتهایش می‌رسد، آن را عشق می‌نامند و عشق خاص تر و جزئی تر از محبّت است؛ زیرا هر عشقی محبّت است؛ امّا هر محبّتی عشق نیست. و محبّت خاص تر و جزئی تر از معرفت است؛ زیرا که هر محبّتی معرفت است؛ ولی هر معرفتی محبّت نیست. پس پایه اوّل ، معرفت است و پایه دوم، محبّت و پایه سیُم ، عشق است. و به عالم عشق  که بالای همه است نتوانیم رسید مگر اینکه از معرفت و محبّت دو پایۀ نردبان نسازیم.

    پیام: معرفت محبّت عشق

    فی حقیقه العشق، شهاب الدین سهروردی

    سودای عشق

    در عشق قدم نهادن کسی را مسلمّ شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق، آتش است، هر جا که باشد، جز او رخت، دیگری ننهد. هر جا که رسد، سوزد و به رنگ خود گرداند.

    قلمرو زبانی: مسلم: ثابت، قطعی / با خود نباشد: خود را رها کند / ایثار کردن: فدا کردن / رخت: اسباب و اثاثیه / نهادن: گذاشتن (بن ماضی: نهاد، بن مضارع: نه)/ سوختن: سوزاندن، (بن ماضی: سوخت، بن مضارع: سوز) / قلمرو ادبی: قدم نهادن: کنایه از وارد شدن / عشق آتش است: تشبیه فشرده، رسا، بلیغ /  رخت نهادن: کنایه از مقیم شدن / سوختن: کنایه از نابود کردن / به رنگ خود گرداند: حس آمیزی؛ کنایه

    بازگردانی: فردی می‌تواند در راه عشق قدم بگذارد که به خودش توجه نکند و خودش را ترک کند و خودش را در راه عشق ایثار کند. عشق، مانند آتش است، هر جا که عشق باشد، جز عشق چیز دیگری نمی تواند آنجا مقیم گردد. عشق به هر جا که برسد، آن جا را نابود می‌کند و آن جا را به رنگ خودش می‌گرداند.

    در عشق کسی قدم نهد کِش جان نیست  / با جان بودن به عشق در سامان نیست

    قلمرو زبانی: کِش: که او را / به عشق: در عشق / سامان: قلمرو سرزمین خانمان / قلمرو ادبی: در چیزی قدم نهادن: کنایه از وارد شدن / واژه آرایی: جان

    بازگردانی: کسی می‌تواند در راه عشق گام بنهد که بمیرد و جانش را از دست بدهد. امکان ندارد که عشق و جان در یک قلمرو پادشاهی کنند.

    ای عزیز، به خدا رسیدن فرض است، و لابد هر چه به واسطۀ آن به خدا رسند، فرض باشد به نزدیک طالبان. عشق، بنده را به خدا برساند؛ پس عشق از بهر این معنی، فرضِ راه آمد. کار طالب آن است که در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است؛ بی عشق چگونه زندگانی کند؟! حیات از عشق می‌شناس و مَمات بی عشق می‌یاب.

    قلمرو زبانی: فرض: واجب / لابد: به ناچار / طالب: جوینده، خواهان / ازبهر: به خاطر / «آمد» در « فرضِ راه آمد»: شد / نطلبد: نجوید / بی عشق چگونه زندگانی کند؟: پرسش انکاری / حیات: زندگانی / می‌شناس: بشناس (فعل امر) / ممات: مرگ / می‌یاب: بیابت (فعل امر)/ قلمرو ادبی: حیات، ممات: تضاد /

    بازگردانی: ای خواننده گرامی، به خدا رسیدن واجب است، و البته در نظر رهروان هر چیزی که به واسطۀ آن به خدا می‌توان رسید، واجب خواهد گردید. عشق، بنده را به خدا می‌رساند؛ به همین خاطر عشق، واجب خواهد شد. کار رهرو باید آن باشد که در خودش فقط عشق را بجوید. وجود عاشق از عشق است؛ بی عشق عاشق نمی تواند زندگانی کند؟! زندگی را از عشق بشناس و مرگ را نیز در دوری از عشق بدان.

    سودای عشق از زیرکی جهان بهتر ارزد و دیوانگی عشق بر همه عقل‌ها افزون آید. هر که عاشق نیست، خودبین و پرکین باشد، و خودرای بود. عاشقی بی خودی و بی رایی باشد.

    قلمرو زبانی: سودا: دیوانگی، خیال / افزون آید: برتر می‌باشد / بود: می‌باشد / قلمرو ادبی: عشق، عقل: تضاد

    بازگردانی: دیوانگی عشق از زیرکی جهان ارزشمندتر است و دیوانگی عشق بر همه عقل‌ها برتری دارد. هر که عاشق نیست، خودبین و پرکینه و خودرای است. عاشقی بی خویشتنی و بدون رایی است.

    در عالم پیر هر کجا برنایی است / عاشق بادا که عشق خوش سودایی است

    قلمرو زبانی: برنا: جوان، بالغ / عاشق، عشق: اشتقاق، همریشگی / بادا: فعل دعایی (بود ← بواد ← باد ← بادا)/ که: زیرا / سودا: خیال /قلمرو ادبی: برنا و پیر: تضاد / عالم پیر: جانبخشی

    بازگردانی: در این جهان فرتوت هر کجا جوانی وجود دارد، امیدوارم که عاشق باشد؛ زیرا عشق خوش خیالی است.

    ای عزیز، پروانه، قوت از عشق آتش خورد، بی آتش قرار ندارد و در آتش وجود ندارد تا آنگاه که آتش عشق او را چنان گرداند که همه جهان آتش بیند؛ چون به آتش رسد، خود را بر میان زند. خود نداند فرقی کردن میان آتش و غیر آتش، چرا؟ زیرا که عشق، همه خود آتش است.

    قلمرو زبانی: قوت: خوراک / قرار: آرامش / قلمرو ادبی: پروانه:‌ نماد دلشده راستین / زیرا که عشق، … آتش است: تشبیه / همه جهان آتش بیند:‌ تشبیه

    بازگردانی: ای رهرو گرامی، خوراک پروانه، از آتش عشق است، پروانه بدون آتش آرامش ندارد. زمانی که پروانه در آتش می‌رود وجود ندارد تا آنگاه که آتش عشق او را آنچنان تغییر می‌دهد که همه جهان را مانند آتش می‌بیند؛ هنگامی که به آتش می‌رسد، خودش را به آتش می‌زند. و نمی داند که آتش و غیر آتش چه فرقی دارند، چرا؟ زیرا می‌داند عشق، مانند آتش فروزان است.

    این حدیث را گوش دار که مصطفی علیه السّلام  گفت: «اذا أحبَّ اللهُ عَبدا عَشقَهُ و عَشقَ عَلَیهِ فَیَقولُ عَبدی أنَتَ عاشقی و مُحِبّی، وَ أنا عاشقٌ لکَ و مُحِبُّ لکَ انِ أرَدتَ أوَ لمَ تُرِد» گفت: «او بندۀ خود را عاشق خود کند، آنگاه بر بنده عاشق باشد و بنده را گوید: تو عاشق و محبِّ مایی، و ما معشوق و حبیب توایم [چه بخواهی و چه نخواهی]».

    قلمرو زبانی: محبّ: دوستار / حبیب: یار / محبّ، حبیب: همریشگی

    بازگردانی: این حدیث را گوش کن که حضرت محمد گفته است: «اذا أحبَّ اللهُ عَبدا عَشقَهُ و عَشقَ عَلَیهِ فَیَقولُ عَبدی أنَتَ عاشقی و مُحِبّی، وَ أنا عاشقٌ لکَ و مُحِبُّ لکَ انِ أرَدتَ أوَ لمَ تُرِد» ایشان گفتند: « زمانی که خدا عاشق بنده خودش باشد او را عاشق خودش می‌گرداند، و به بنده اش می‌گوید: تو عاشق و دوستدار مایی، و ما معشوق و دلبر توایم [چه بخواهی و چه نخواهی]».

    تمهیدات، عین القضات همدانی

    کارگاه متن پژوهی

    قلمرو زبانی

    ۱- از متن درس، معادل معنایی برای قسمت‌های مشخّص شده، بیابید.

    بیم آن است کز غم عشقت / سر بر آرد دلم به شیدایی فخرالدّین عراقی / (= سودایی)

    درد هرکس را که بینی در حقیقت چاره دارد / من ز عشقت با همه دردی که دارم ناگزیرم  فروغی بسطامی / (= لابُد، ناچار)

    ۲- واژه‌های مهمّ املایی را در متن درس بیابید و بنویسید.

    وصول – مطلوب – غایت – مأوا – فرض – حیات – قوت – عین‌القضات – تمهیدات – طالب حُسن – واسطه

    ۳- به جمله‌های زیر و نقش دستوری واژه‌ها توجّه کنید:

    الف) عشق (نهاد)، آزادی (مسند) است (فعل اسنادی).

    ب) برخی (نهاد) عاشق (مفعول) را دیوانه (مسند) می‌پندارند (فعل).

    پ) عشق حقیقی (نهاد)، دل و جان (مفعول) را پاک (مسند) می‌گرداند (فعل).

    در جمله‌هایی که با فعل اسنادی (است، بود، شد، گشت، گردید و …) ساخته می‌شوند؛ «مسند» وجود دارد؛ مانند جمله «الف». در جمله مذکور، «مسند»، یعنی «آزادی» به «نهاد»، یعنی «عشق» نسبت داده شده است.

    با برخی از فعل‌ها می‌توان جمله‌هایی ساخت که علاوه‌ بر مفعول، دربردارنده«مسند» نیز باشند؛ مانند جمله‌های «ب» «پ».

    درجمله «ب» واژه «دیوانه» که در جایگاه «مسند» قرار گرفته است، درباره چگونگی «مفعول»، یعنی«عاشق» توضیح می‌دهد: در واقع می‌توانیم بگوییم: «عاشق، دیوانه است.» در جمله «پ»، «مسند» یعنی واژه «پاک»، کیفیتی را به «مفعول»، یعنی «دل و جان» می‌افزاید؛ به بیان دیگر می‌توان گفت: «دل و جان، پاک است.»

    بنابراین جمله‌هایی نظیر «ب» و «پ» را می‌توان به جمله‌هایی با ساختار «نهاد + مسند + فعل» تبدیل کرد.

    عمده فعل‌های این گروه عبارت‌اند از:

    «گردانیدن» و فعل‌های هم‌معنی آن؛ مثل «نمودن، کردن، ساختن»

    «نامیدن» و فعل‌‌های هم‌معنی آن؛ مثل «خواندن، گفتن، صدا کردن، صدازدن»

    «شمردن» و فعل‌‌های هم‌معنی آن؛ مثل «به شمار آوردن، به حساب آوردن»

    «پنداشتن» و فعل‌‌های هم‌معنی آن؛ مثل «دیدن، دانستن، یافتن»

    توجّه: در برخی از جمله‌‌ها، «مسند» همراه با «متمّم» به کارمی‌رود. کاربرد چنین جمله‌هایی در زبان فارسی اندک است؛ نمونه:

    مردم (نهاد) به او (متمّم) دهقانِ فداکار (مسند) می‌گفتند (فعل).

    در جمله مذکور، «مسند» یعنی «دهقانِ فداکار»، درباره «متمّم» (او) توضیحی ارائه می‌دهد؛ یعنی می‌توانیم بگوییم: «دهقانِ فداکار است.»

    ■ اکنون از متن درس برای هر یک از الگوهای زیر نمونه‌ای بیابید و بنویسید.

    الف) نهاد + مسند + فعل ==> عشق (نهاد)، آتش (مسند) است (فعل اسنادی).

     نهاد + مسند + فعل ==> حُسن (نهاد)، مطلوب همه (مسند) است (فعل اسنادی).

    ب) نهاد + مفعول + مسند + فعل ==> همه (نهاد)، محبّت (مفعول) را، عشق (مسند) خوانند (فعل).

     نهاد + مفعول + مسند + فعل ==> و او (نهاد) خود (مفعول) را ایثار عشق (مسند) کند (فعل).

    نوع جمله

    &   اجزای اصلی جمله عبارت‌اند از: نهاد، مفعول، مسند، متمّم فعل، فعل

    %   شناسایی نوع فعل، اجزای اصلی جمله را گزارش می‌کند.

    %   راه‌ شناسایی فعل: ۱- شناسه ۲- انجام کار در زمان

    %   راه‌ شناسایی نهاد: ۱– در پاسخ «چه چیزی و چه کسی» می‌آید ۲- همخوانی نهاد جدا با شناسه فعلی.

    %نهاد جدا، چه باشد چه نباشد، یک جزء جمله به شمار می‌رود.

    %   راه‌ شناسایی مفعول: ۱- در پاسخ «چه چیزی را و چه کسی را» می‌آید.

    %   راه‌ شناسایی مسند: ۱- در پاسخ «چه است؟» می‌آید ۲- شناسایی فعل اسنادی.

    %   فعل اسنادی: است، بود، شد، گشت، گردید، …  .

    %   گونه‌های مسند: ۱- مسند نهادی ۲- مسند مفعولی

     $همه او را استاد می‌نامند/ صدا می‌زنند/ می‌شمارند/ می‌دانند.

     $ژرف ساخت جمله: او استاد است. همه این را می‌دانند.

    %   گاهی به جای مسند یک گروه متمّمی می‌آید: او از دوستان من است. فرهاد در خانه است.

    متمّم فعل: دوستم از من رنجید.

    متمّم قیدی: شایان به تهران آمد.

    متمّم اسم: مادرم به ادب پارسی علاقه‌مند است.

    $   راه‌ شناسایی متمّم فعل: ۱- نیاز فعل به آن ۲- هر فعل حرف اضافه یگانه‌ای دارد. ۳- متمّم فعلی بر معنای فعل اثر می‌نهد.

    %   یک فعل می‌تواند معناهای گوناگونی داشته باشد و با هر معنا، اجزای فعل متفاوت گردد؛ مانند: گشتن، گرفتن، آمدن

    بهمن تهران را گشت. ( گذرا به مفعول)                 گل زیبا گشت. ( گذرا به مسند)

    %  گروه فعلی با داشتن حرفه اضافه، متمم ندارد؛ مانند: تعزیه نوعی نمایش به شمار می‌رود.

    %   اگر اجزای جمله اصلی بیفتند، هنگام شمارش، می‌باید اجزای افتاده در نظر گرفته شوند.

    % رسیدن: دو جزئی، رساندن: سه جزئی،

    قلمرو ادبی

    ۱- کاربرد نمادین «پروانه» را در متن درس و سروده زیر بررسی و مقایسه کنید.

    ببین آخر که آن پروانه خوش / چگونه می‌زند خود را به آتش

    چو از شمعی رسد پروانه را نور / درآید پرزنان پروانه از دور (عطار)

    در هر دو سروده و متن درس «پروانه» نماد عاشق راستین است کسی که در راه معشوق جان خود را فدا می‌کند. تمام زندگی او معشوق است و بدون او نمی‌تواند زندگی کند.

    ۲- برای هر یک از آرایه‌های زیر، نمونه‌ای از متن درس بیایبد.

    کنایه: (رخت نهادن کنایه از اقامت کردن)

    تشبیه: (آتش عشق – عشق، همه خود آتش است)

    سجع: (از جمله نام‌های حُسن یکی جمال است و یکی کمال)

    قلمرو فکری

    ۱- سهروردی، شرط دست‌یابی به عالم عشق را چه می‌داند؟ – اینکه انسان، نردبانی از معرفت و محبّت برای خود بسازد؛ به عبارتی شرط دست‌یابی به عشق داشتن معرفت و محبّت است.

    ۲- درک و دریافت خود را از عبارت‌های زیر بنویسید.

    الف) سودای عشق از زیرکی جهان بهتر ارزد و دیوانگی عشق بر همه عقل‌ها افزون آید.

    مفهوم: عشق برتر از هر عقل و خردی است. (نویسنده عاشقی و عاشقان را برتر و بالاتر از همه خردمندان عاقلان می‌داند.)

    ب) ای عزیز، به خدا رسیدن فرض است، و لابد هر چه به واسطه آن به خدا رسند، فرض باشد به نزدیک طالبان.

    یعنی هر چیزی که بتواند انسان را به خدا نزدیک کند داشتن آن برای عاشقان واجب است.

    ۳- درباره ارتباط معنایی هر بیت زیر با متن درس توضیح دهید.

    الف) صبر بر داغِ دل سوخته باید چون شمع / لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست (هوشنگ ابتهاج)

    ارتباط با: به حُسن که مطلوب همه است دشوار می‌توان رسید؛ زیرا که وصول به حُسن ممکن نشود الّا به واسطه عشق و عشق هر کسی را به خود راه ندهد.

    گزارش: هر دو متن بر این باورند که برای رسیدن به محبوب و معشوقِ خویش باید سختی‌ها را تحمّل کرد و هر کسی شایستگی رسیدن به معشوق را ندارد، مگر عاشق واقعی.

    ب) من که هرآنچه داشتم اوّل ره گذاشتم / حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو  (محمّد علی بهمنی)

    ارتباط با: در عشق قدم نهادن کسی را مسلّم شود که با خود نباشد و ترک خود کند و خود را ایثار عشق کند.
    گزارش: هر دو متن معتقدند که رسیدن به معشوق لیاقتِ همنشینی با او زمانی به دست می‌آید که عاشق همه چیز خود را فدا کند و حتی جان خود را در این راه بگذارد.
    پ) بی عشق زیستن را جز نیستی، چه نام است / یعنی اگر نباشی، کار دلم تمام است  (حسین منزوی)

    ارتباط با: وجود عاشق از عشق است، بی عشق چگونه زندگانی کند؟ حیات از عشق می‌شناس و ممات بی‌عشق می‌یاب.
    گزارش: هر دو متن انسان بدون عشق را مرده‌ای بیش نمی‌دانند. بی‌عشق زندگی کردن مساوی با مرگ  نیستی است. کسی که عاشق نباشد، مرده‌ای بیش نیست.
    ت) می‌تواند حلقه بر در زد حریم حُسن را / در رگ جان، هر که را چون زلف، پیچ و تاب هست (صائب تبریزی)

    ارتباط با: و به حسن – که مطلوب همه است – دشوار می‌توان رسیدن؛ زیرا که وصول به حسن ممکن نشود؛ الّا به واسطه عشق.
    گزارش: هر دو متن بر این باورند که زمانی می‌توان به معشوق رسید و حلقه بر درگاه او کوبید که عاشق راستین بود.

    شعر خوانی: صبح ستاره باران

    پیام: توصیف دلبر

    ۲- آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل / لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

    قلمرو زبانی: حذف فعل به قرینه معنایی / قلمرو ادبی: آیینه نگاه: اضافه تشبیهی / نگاه: مجاز از چشم / تشبیه پنهان در مصرع نخست و مصرع دوم: نگاهت مانند بامداد در ساحل است، لبخندت مانند صبح روشن است، دندانت مانند ستاره، درخشان و سپید است / صبح ستاره باران: کنایه، بامداد پرستاره / تناسب: صبح، ستاره، ساحل / واژه آرایی: گاه، صبح / ستاره: استعاره از دندان دلبر

    بازگردانی: چشم آیینه وارت مانند زیبایی صبح در کنار دریا ست و لبخند وقت بی وقتت مانند صبح ستاره باران، درخشان و زیبا ست.

    پیام: توصیف چهره دلبر

    ۳- بازآ که در هوایت خاموشی جنونم / فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

    قلمرو زبانی: بازآ: بازگرد / هوا: عشق / خاموشی: سکوت / جنون: دیوانگی / برانگیخت: بلند کرد (بن ماضی: برانگیخت، بن مضارع: برانگیز)/ قلمرو ادبی: خاموشی ام، فریاد سنگ را بلند کرد: تضاد، اغراق / فریاد سنگ: جانبخشی / سنگ: نماد سختی و نرمش ناپذیری / تناسب: سنگ، کوهساران

    بازگردانی: بازگرد که به خاطر عشق تو، سکوت جنون وارم فریاد سنگ کوهسار را نیز بلند کرد.

    پیام: جنون سرشار دلشده

    ۴- ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز / کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران

    قلمرو زبانی: زین: از این /  مگریز: فرار نکن (بن ماضی: گریخت، بن مضارع: گریز)/ قلمرو ادبی: جویبار جاری: استعاره از دلبر / سایه برگ: استعاره از دلشده، خود سراینده / از کف دادند: کنایه، از دست دادند / کف: دست، ایهام تناسب (۱- کف دست ۲- کف دریا) در معنای کف دریا با جویبار تناسب دارد / بی شمار: گروه بسیار / واج آرایی: «ر» /

    بازگردانی: ای کسی که مانند جویبار جاری هستی، از من که مانند سایه برگم فرار نکن. زیرا گروه بی شماری به همین شیوه فرصتها را از دست دادند.

    پیام: گله مندی از هجران یار

    ۵- گفتی: به روزگاران مهری نشسته گفتم / بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران

    قلمرو زبانی: مهر: عشق / قلمرو ادبی: تضمین شعر سعدی / گفتی، گفتم: همریشگی / واژه آرایی: روزگاران / مهری نشسته: جانبخشی

    بازگردانی: تو گفتی: با گذشت زمان عشق بر دلم نشسته است. من گفتم این عشق را حتا با گذر روزگاران نیز از دلم بیرون نمی‌توانم کرد.

    پیام: پایداری عشق

    شعر سعدی: سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل / بیرون نمی‌توان کرد الّا به روزگاران

    ۶- پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند / دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

    قلمرو زبانی: نقش بستند: حک کردند، کشیدند / قلمرو ادبی: نقش بستند: کنایه از ماندگاری /  دیوار زندگی: اضافه تشبیهی / واج آرایی: «گ» /

    بازگردانی: پیش از من و تو عاشقان بسیاری بودند که بر روی دیوار زندگی یادگاری‌های بسیاری از عشق نقش بستند و رفتند.

    پیام: یادگار گذشتگان

    ۷- وین نغمه محبّت بعد از من و تو ماند / تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران

    قلمرو زبانی: وین: و این / نغمه: آواز / قلمرو ادبی: نغمه محبت: اضافه تشبیهی / صدای باد و باران باقی است: کنایه از اینکه تا جهان برپاست / تناسب: باد، باران

    بازگردانی: تا در زمانه صدای باد و باران باقی است، نغمه عشق من و تو پس از من و تو خواهد ماند و نابود نخواهد گشت.

    پیام: دعا برای پایداری عشق

    مثل درخت، در شب باران، محمدرضا شفیعی کدکنی (م. سرشک)

    درک و دریافت

    ۱- این شعر را با متن درس ششم، از نظر لحن و آهنگ خوانش مقایسه کنید. – نی نامه محتوایی کاملاً عارفانه دارد و از طرفی وزن این شعر آرام و سنگین است. در خوانش آن باید این سنگینی و لحن عارفانه را رعایت کرد؛ اما شعر «صبح ستاره باران» دو لختی است؛ ازین رو هیجانی و شورانگیز است. استفاده از واج آرایی نیز از عوامل تأثیر گذار بر موسیقی این شعر است. باید این شعر را با شور و حالی عاشقانه خواند.

    ۲- شفیعی کدکنی، در کدام بیت، از شاعری پیشین تأثیر گرفته است؟ توضیح دهید.

    استاد شفیعی در بیت پنجم، شعری از سعدی را تضمین کرده است که از غزلیات معروف اوست با این مطلع:بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران / کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

    منبع مطلب : www.jafarisaeed.ir

    مدیر محترم سایت www.jafarisaeed.ir لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    حســـن، عشـــق و حـــزن



    بدان که از جمله نام های حسن یکی جمال است و یکی کمال و در خبر آورده اند که "ان الله تعالی جمیل و یحب الجمال" و هر چه موجودند از روحانی و و جسمانی طالب کمالند وهیچ کس را نبینی که او را به جمال میلی نباشد، پس چون نیک اندیشه کنی همه طالب حسن اند و در آن می کوشند که خود را به حسن رسانند. و به حسن که مطلوب همه است دشوار می توان رسید زیرا که وصول به حسن ممکن نشود الا به واسطه عشق، و عشق هر کسی را به خود راه ندهد و به همه جائی ماوا نکند و به هر دیده روی ننماید، و اگر وقتی نشان کسی یابد که مستحق آن سعادت بود، حزن را بفرستد که وکیل در است تا خانه پاک کند و کسی را در خانه نگذارد،و در آمدن سلیمان عشق خبر کند و این ندا در دهد که "یا ایها انمل، ادخلوا مساکنکم لا یحطمنکم سلیمان و جنوده" تا مورچگان حواس ظاهر و باطن هر یکی به جای خود قرار گیرند و از صدمت لشگر عشق به سلامت بمانند و اختلالی به دماغ راه نیابد. و آنگه عشق باید پیرامون خانه بگردد و تماشای همه بکند و در حجره دل فرو آید، بعضی را خراب کند و بعضی را عمارت کند، و کار از آن شیوه اول بگرداند و روزی چند در این شغل بسر برد، پس قصد درگاه حسن کند. و چون معلوم شد که عشق است که طالب را به مطلوب می رساند جهد باید کردن که خود را مستعد آن گرداند که عشق را بداند و منازل و مراتب عاشقان بشناسد و خود را به عشق تسلیم کند و بعد آن عجائب ببیند.







    محبت چون به کمال رسد آن را عشق خوانند، "العشق محبه مفرطه". و عشق خاص تر از محبت است، زیرا که همه عشقی محبت باشد اما همه محبتی عشق نباشد و محبت خاص تر از معرفت است زیرا همه محبتی معرفت باشد اما همه معرفتی محبت نباشد. و از معرفت دو چیز متقابل تولد کند که آن را محبت و عداوت خوانند،زیرا که معرفت یا به چیزی خواهد بودن مناسب و ملایم جسمانی یا روحانی که آن را خیر محض خوانند و کمال مطلق خوانند و نفس انسان طالب آن است و خواهد خود را بدانجا رساند و کمال حاصل کند، یا به چیزی خواهد بودن که نه ملایم بود و نه مناسب خواه جسمانی و خواه روحانی که آن را شر محض خوانند و نقص مطلق خوانند. و نفس انسانی دائما از آنجا می گریزد و از آنجاش نفرتی طبیعی بحاصل می شود، و از اول محبت خیزد و از دوم عداوت.

    پس پایه اول معرفت است و دوم پایه محبت و سوم پایه عشق است. و به عالم عشق که بالای همه است نتوان رسیدن تا از معرفت و محبت دو پایه نردبان نسازد و معنی "خطوطین و قد وصلت" این است. و همچنان که عالم عشق منتهای عالم معرفت و محبت است، واصل او منتهای علمای راسخ و حکمای متاله باشد و از اینجا گفته اند:



    عشق هیچ آفریده را نبود



    عاشقی جز رسیده را نبود




    عشق را از عشقه گرفته اند و عشقه آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بن درخت، اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر بر آرد و خود را در درخت می پیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد، و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند، و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می سد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود. همچنان در عالم انسانیت که خلاصه موجودات است درختی است منتصب القامه که آن به حبه القلب پیوسته است و حبه القلب در زمین ملکوت می روید، هر چه دروست جان دارد چنان که گفته اند:



    هر چه آن جایگه مکان دارد


    پا به سنگ و کلوخ جان دارد




    آن حبه القلب دانه ای است که باغبان ازل و ابد از انبار خانه "الارواح جنود مجنده" در باغ ملکوت "قل الروح من امر ربی " نشانده است و به خودی خود آن را تربیت فرماید که "قلوب العباد بین اصبعین من اصابع الرحمن یقلبها کیف یشاء" و چون مدد آب علم "من الماء کل شی ء حی " با نسیم "ان لله فی ایام دهرکم نفحات" از یمن یمین الله بدین حبه القلب می رسد،صد هزار شاخ و برگ روحانی از او سر بر می زند، از آن بشاشت و طراوت، این معنی عبارت است که "انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن".


    پس حبه القلب که آن را کلمه طیبه خوانند، شجره طیبه شود که "ضرب الله مثلا کلمه طیبه کشجره طیبه" و از این شجره عکسی در عالم کون و فساد است که آن را ظل خوانند و بدن خوانند و درخت منتصب القامه خوانند.

    و چون این شجره طیبه بالیدن آغاز کند و نزدیک کمال رسد عشق از گوشه ای سر بر آرد و خود را در او پیچد و تا به جائی رسد که هیچ نم بشریت درو نگذارد. و چندان که پیچ عشق بر این شجره زیادت می شود عکسش که آن شجره منتصب القامه است ضعیف تر و زرد تر می شود تا به یکبارگی علاقه منقطع گردد. پس آن شجره روان مطلق گردد و شایسته آن شود که در باغ الهی جای گیرد که"فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی". و چون این شایستگی از عشق خواهد یافتن، عشق عمل صالح است که او را بدین مرتبت می رساند که "الیه یصعد الکلم طیب و العمل الصالح یرفعه". و صلاحیت استعداد این مقام است، و آنچه گویند که فلان صالح است یعنی که مستعد است.

    پس عشق اگر چه جان را به عالم بقا می رساند تن را به عالم فنا می رساند، زیرا که در عالم کون و فساد هیچ چیز نیست که طاقت بار عشق تواند داشت. و بزرگی در این معنی گفته است:



    دشمن که فتادست به وصلت هوسش


    یک لحظه مبادا به طرب دست رسش



    نی نی نکنم دعای بد زین سپسش


    گر دشمن از آهن است عشق تو بسش




    عشق بنده ای است خانه زاد که در شهرستان ازل پرورده شده است، و سلطان ازل و ابد شحنگی کونین بدو ارزانی داشته است، و این شحنه هر وقتی بر طرفی زند و هر مدتی بر اقلیمی نظر افکند. در منشور او چنین نبشته است که در هر شهری که روی نهاد، می باید که خداوندان آن شهر، گاوی از برای او قربان کنند که "ان الله یامرکم ان تذبحوا بقره" و تا گاو نفس را نکشد قدم در آن شهر ننهد. و بدن انسان بر مثال شهری است، اعضای او کوی های او و رگ های او جویهاست که در کوچه رانده اند، و حواس او پیشه ورانند که هر یک به کاری مشغول اند.

    و نفس گاوی است که در این شهر خرابی ها می کند و او را دو سر است یک حرص و یکی امل، و رنگی خوش دارد، زردی روشن است فریبنده، هر که در او نگاه کند خرم شود ، "صفرا ء فاقع لونها تسر الناظرین". نه پیر است که به حکم "البرکه مع اکابرکم" بدو تبرک جویند، و نه جوان است که به فتوای "اشباب شعبه من الجنون" قلم تکلیف از او بردارند، نه مشروع دریابد، نه معقول فهم کند، نه به بهشت نازد، نه از دوزخ ترسد که "لا فارض و لا بکر عوان بین ذلک"



    نه علم نه دانش نه حقیقت نه یقین


    چون کافر درویش نه دنیا و نه دین





    نه به آهن ریاضت زمین بدن را بشکافد تا مستعد آن شود که تخم عمل درو افشاند، نه به دلو فکرت از چاه استنباط آب علم می کشد، تا به واسطه معلوم به مجهول رسد. پیوسته در بیابان خودکامی چون افسار گسسته می گردد، "لا ذلول تثیر الارض و لا تسقی الحرث مسلمه لا شیه فیها".

    و هر گاوی لایق قربان نیست و در هر شهری این چنین گاوی نباشد، هر کسی را آن دل نباشد که این گاو قربان توان کردن و همه وقتی این توفیق به کسی روی ننماید.



    سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب


    لعل گردد در بدخشان، یا عقیق اندر یمن







    برگرفته از رساله "فی حقیقه العشق" از "شهاب الدین سهروردی".




    دوستانی که مایل هستند این رساله را مطالعه کنند، می توانند به لینک زیر مراجعه کنند.





    فی حقیقه العشق






    منبع مطلب : 30morghh.blogfa.com

    مدیر محترم سایت 30morghh.blogfa.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    درحقیقت عشق درس 7 فارسی3

    در حقیقت عشق درس 7 فارسی 3

     بدان که از جملۀ نام‌های حُسن یکی جمال است و یکی کمال. و هر چه موجودند از روحانی و جسمانی، طالب کمال اند. و هیچ کس نبینی که او را به جمال میلی نباشد؛

    معنی: بدان که یکی از نام­های خوبی، «زیبایی» است و یکی «کمال»، و همة موجودات روحانی و جسمانی، خواهان رسیدن به کمال هستند و هیچ کس را نمی­بینی که به زیبایی بی­میل باشد.

    ❖پس چون نیک اندیشه کنی، همه طالب حُسن اند و در آن می‌کوشند که خود را به حُسن رسانند و به حُسن  که مطلوب همه است دشوار می‌توان رسیدن؛ زیرا که وصول به حُسن ممکن نشود؛ الّا به واسطۀ عشق، و عشق هر کسی را به خود راه ندهد و به همه جایی مأوا نکند و به هر دیده روی ننماید.

    معنی:  پس وقتی خوب فکر کنی، می­بینی همه خواهان خوبی­اند و تلاش می­کنند که خود را به خوبی برسانند و دشوار می­توان به خوبی – که همه آن را می­خواهند- دست یافت؛ زیرا فقط با عشق می­توان به خوبی رسید و عشق، هرکسی را نمی­پذیرد و در هر جایی منزل نمی­کند و خود را به هرکسی نشان نمی­دهد.

    قلمرو زبانی: حسن: خوبی / جمال: زیبایی / کمال: کامل بودن / طالب: خواهان / وصول: رسش، رسیدن / الّا: مگر / و عشق هر کسی را به خود راه ندهد: هر کسی نمی تواند عاشق شود / خاص: ویژه / معرفت: شناخت / سیم: سوم / مأوا: پناه / دیده: چشم / نمودن: نشان دادن (بن ماضی: نمود، بن مضارع: نما)/ 

    قلمرو ادبی: جمال، کمال: جناس/ روحانی، جسمانی: تضاد / عالم عشق: اضافه تشبیهی  / دیده: مجاز از انسان /

     محبّت چون به غایت رسد، آن را عشق خوانند. و عشق خاص تر از محبّت است؛ زیرا که همه عشقی محبّت باشد؛ امّا همه محبّتی عشق نباشد. و محبّت خاص تر از معرفت است؛ زیرا که همه محبّتی معرفت باشد؛ امّا همه معرفتی محبّت نباشد. پس اوّل پایه، معرفت است و دوم پایه، محبّت و سیُم پایه، عشق. و به عالم عشق  که بالای همه است نتوان رسیدن تا از معرفت و محبّت دو پایۀ نردبان نسازد.

    معنی:وقتی که محبت به نهایت برسد، به آن عشق می­گویند و عشق از محبت، خاص­تر است، زیرا در همة انواع عشق، محبت وجود دارد اما هر محبتی به عشق تبدیل نمی­شود. و محبت، از شناخت، خاص­تر است زیرا همة انواع محبت، نوعی شناخت است (ناشی از شناخت است) اما هر شناختی، محبت نیست.

    پس پایة اول، شناخت، پایة دوم، محبت، و پایة سوم، عشق است و به عالم عشق – که بالاترین است- نمی­توان رسید مگر با عبور از دو مرحلة شناخت و محبت.

    قلمرو زبانی: غایت: نهایت / خاص: ویژه / معرفت: شناخت / سیم: سوم

    قلمرو ادبی: عالم عشق: اضافه تشبیهی نتوان رسیدن: نمی توانیم برسیم / تا از معرفت … دو پایۀ نردبان نسازد: تشبیه پنهان

    فی حقیقه العشق، شهاب الدین سهروردی

    سودای عشق

    ❖در عشق قدم نهادن کسی را مسلمّ شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق، آتش است، هر جا که باشد، جز او رخت، دیگری ننهد. هر جا که رسد، سوزد و به رنگ خود گرداند.

    قلمرو زبانی: مسلم : ثابت، قطعی / با خود نباشد: خود را رها کند / ایثار کردن: فدا کردن / رخت: اسباب و اثاثیه / رخت نهادن: کنایه از مقیم شدن (بن ماضی: نهاد، بن مضارع: نه)/ سوختن: سوزاندن، (بن ماضی: سوخت، بن مضارع: سوز) قلمرو ادبی: قدم نهادن: کنایه از وارد شدن / عشق آتش است: تشبیه فشرده، رسا، بلیغ / سوختن: کنایه از نابود کردن / به رنگ خود گرداند: حس آمیزی/ 

    در عشق کسی قدم نهد کش جان نیست  / با جان بودن به عشق در سامان نیست

    قلمرو زبانی: کش: که او را / به عشق: در عشق / در سامان:

    معنی:کسی می‌تواند در راه عشق گام بنهد که بمیرد و جانش را از دست بدهد. امکان ندارد که عاشق جان داشته باشد.

    عشق مانند آتش است؛ هرجا که باشد، جز خودش، اجازة اقامت به دیگری نمی­دهد. به هرجا که برسد می­سوزاند و همه چیز را به رنگ خود درمی­آورد.

    معنی بیت: کسی در راه عشق قدم می­گذارد که جانش را فدا کرده است. زنده بودن و عشق، در کنار هم قرار نمی­گیرند.

     ای عزیز، به خدا رسیدن فرض است، و لابد هر چه به واسطۀ آن به خدا رسند، فرض باشد به نزدیک طالبان. عشق، بنده را به خدا برساند؛ پس عشق از بهر این معنی، فرضِ راه آمد. کار طالب آن است که در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است؛ بی عشق چگونه زندگانی کند؟! حیات از عشق می‌شناس و مَمات بی عشق می‌یاب.

    معنی:ای عزیز! رسیدن به خدا واجب است و ناچار، هرچه به وسیلة آن به خدا برسند نیز نزد طالبان واجب می­شود. عشق، بنده را به خدا می­رساند، پس عشق به همین دلیل واجب است.

    وظیفة کسی که خداوند را می­خواهد آن است که در وجود خود جز عشق، چیزی نجوید. وجود عاشق از عشق است، پس چگونه می­تواند بدون عشق زندگی کند؟ عشق را علت زندگی، و مرگ را بی­عشق بودن بدان.

    قلمرو زبانی: فرض: واجب / لابد: به ناچار / طالب: جوینده، خواهان / ازبهر: به خاطر / «آمد» در « فرضِ راه آمد»: شد / نطلبد: نجوید / بی عشق چگونه زندگانی کند؟: پرسش انکاری / حیات: زندگانی / می شناس: بشناس (فعل امر) / ممات: مرگ / می یاب: بیابت (فعل امر)/ 

    قلمرو ادبی: حیات، ممات: تضاد /

     سودای عشق از زیرکی جهان بهتر ارزد و دیوانگی عشق بر همه عقل‌ها افزون آید. هر که عاشق نیست، خودبین و پرکین باشد، و خودرای بود. عاشقی بی خودی و بی رایی باشد.

    معنی:شیدایی عشق، باارزش­تر از هوشیاری جهان است و دیوانگی عشق برتر از همة عقل­هاست. هرکس که عاشق نیست، خودخواه و پرکینه و مستبد است؛ در حالی که عاشقی، بی­اختیاری و سردرگمی است.

    قلمرو زبانی: سودا: خیال / افزون آید: برتر می باشد / بود: می باشد / قلمرو ادبی: عشق، عقل: تضاد

    در عالم پیر هر کجا برنایی است / عاشق بادا که عشق خوش سودایی است

    قلمرو زبانی: برنا: جوان، بالغ / عاشق، عشق: اشتقاق، همریشگی / بادا: فعل دعایی (بود ← بواد ← باد ← بادا)/ که: زیرا / سودا: خیال

    معنی بیت: در این جهان فرتوت هر کجا جوانی وجود دارد، امیدوارم که عاشق باشد؛ زیرا عشق خوش خیالی است.

    ❖ای عزیز، پروانه، قوت از عشق آتش خورد، بی آتش قرار ندارد و در آتش وجود ندارد تا آنگاه که آتش عشق او را چنان گرداند که همه جهان آتش بیند؛ چون به آتش رسد، خود را بر میان زند. خود نداند فرقی کردن میان آتش و غیر آتش، چرا؟ زیرا که عشق، همه خود آتش است.

    معنی :ای عزیز! خوراک پروانه، عشقی است که به آتش دارد؛ بدون آتش آرام و قرار ندارد و زمانی که وارد آتش شود، می­سوزد و دیگر وجود ندارد تا هنگامی که عشق، او را چنان کند که تمام جهان را به شکل آتش ببیند. پروانه هنگامی که به آتش برسد خود را در آن می­اندازد. تفاوت آتش و غیر آتش را نمی­داند، چرا؟ چون عشق او آتش است.

    قلمرو زبانی: قوت: خوراک / قرار: آرامش

    قلمرو ادبی: زیرا که عشق، … آتش است: تشبیه /

     این حدیث را گوش دار که مصطفی علیه السّلام  گفت: «اذا أحبَّ اللهُ عَبدا عَشقَهُ و عَشقَ عَلَیهِ فَیَقولُ عَبدی أنَتَ عاشقی و مُحِبّی، وَ أنا عاشقٌ لکَ و مُحِبُّ لکَ انِ أرَدتَ أوَ لمَ تُرِد» گفت: «او بندۀ خود را عاشق خود کند، آنگاه بر بنده عاشق باشد و بنده را گوید: تو عاشق و محبِّ مایی، و ما معشوق و حبیب توایم [چه بخواهی و چه نخواهی]».

    قلمرو زبانی: محبّ: دوستار / حبیب: یار / محبّ، حبیب: همریشگی

    معنی :این حدیث را بشنو که پیامبر (ص) گفت: «هرگاه خداوند بنده­ای را دوست داشته باشد، او را عاشق خود می­کند و خود عاشق او می­شود، پس می­گوید: ای بندة من، تو عاشق و دوستدار مایی و من عاشق و دوستدار توام، چه بخواهی و چه نخواهی»

    تمهیدات، عین القضات همدانی

    منبع مطلب : kelk1341.blogfa.com

    مدیر محترم سایت kelk1341.blogfa.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 7 روز قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید