توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    مهندس گرایلی سازنده تونل کندوان

    دسته بندی :
    1. نکس 98
    2. مطالب سایت
    8بازدید

    مهندس گرایلی سازنده تونل کندوان را از سایت نکس 98 دریافت کنید.

    تونل کندوان

    خاطره

    روزی خانمم گفت که برای شفای بچه، مشهد برویم و دست به دامن امام رضا (ع) بشویم...

    آن موقع من این حرفها را قبول نداشتم اما چون مادر بچه خیلی مضطرب و دل شکسته بود قبول کردم...

    رسیدیم مشهد و بچه را بغل کردم و رفتیم. وارد صحن حرم که شدیم خانمم خیلی آه و ناله و گریه میکرد...

    گفت برویم داخل . که من امتناع کردم و گفتم همینجا خوبه؛  بچه را گرفت وگریه کنان داخل ضریح آقا رفت.

    پیرمردی توجه ام رابه خودش جلب کرد که روی زمین نشسته بود و سفره کوچکی که مقداری انجیر و نبات خرد شده درآن دیده می شد مقابلش پهن بود و مردم صف ایستاده بودند و هرکسی مشکلش را به پیرمرد می گفت و او چند دانه انجیر یا مقداری نبات درون دستش می گذاشت و طرف خوشحال و خندان تشکر می کرد و می رفت.!

    به خودم گفتم: ما عجب مردم احمق و ساده ای داریم! پیرمرد چطور همه را دل خوش کرده آنهم با چند دانه انجیر و تکه ای نبات..!!

    حواسم ازخانم و پسرم پرت شده بود و تماشاگر این صحنه بودم که پیرمرد نگاهی به من انداخت و پرسید: حاضری باهم شرطی بگذاریم؟

     گفتم:چه شرطی و برای چی؟

    شیخ گفت : قول بده در ازاء سلامتی و شفای پسرت یکسال نمازهای یومیه را سروقت اذان بخوانی.!

    متعجب شدم که او قضیه مرا ازکجا میدانست!؟ کمی فکرکردم دیدم اگر راست بگوید ارزشش را دارد...

    خلاصه گفتم : باشه قبوله و با اینکه تا آن زمان نماز نخوانده بودم و اصلاً  قبول نداشتم گفتم: باشه.!

    همینکه گفتم قبوله آقا، دیدم سر و صدای مردم بلند شد و در ازدحام جمعیت یکدفعه دیدم پسرم از لابلای جمعیت بیرون دوید و مردم هم بدنبالش چون شفاء گرفته و خوب شده بود.!!

    منهم ازآن موقع طبق قول و قرارم بامرحوم « حسنعلی نخودکی » نمازم را دقیق و سروقت می خوانم.!

     اما روزی محل اجرای تونل کندوان مشغول کار بودیم که گفتند سردار سپه جهت بازدید در راهه و ترس و اضطراب عجیبی همه جا را گرفت چرا که شوخی نبود رضاشاه خیلی جدی و قاطع برخورد می کرد.!

    درحال تماشای حرکت کاروان شاه بودیم که اذان ظهر شد. مردد بودم بروم نمازم را بخوانم یا صبرکنم بعد از بازدید شاه نمازم را بخوانم. چون به خودم قول داده بودم و به آن پایبند بودم اول وضو گرفتم و ایستادم به نماز..

    رکعت سوم نمازم، سایه رضاشاه را کنارم دیدم و خیلی ترسیده بودم..!!  اگر عصبانی می شد یا عمل منو توهین تلقی می کرد، کارم تمام بود...

    نمازم که تمام شد بلند شدم دیدم درست پشت سرم ایستاده، لذا عذرخواهی کردم و گفتم : قربان در خدمتگذاری حاضرم. شرمنده ام اگر وقت شما تلف شد و...

    رضاشاه هم پرسید : مهندس همیشه نماز اول وقت می خوانی!؟

    گفتم : قربان از وقتی پسرم شفا گرفت نماز می خوانم چون درحرم امام رضا (ع) شرط کردم.

    رضاشاه نگاهی به همراهانش کرد و با چوب تعلیمی محکم به یکی زد و گفت: مردیکه پدرسوخته،کسی که بچه مریضشو امام رضا شفا بده، و نماز اول وقت بخونه، دزد و عوضی نمی شه.! اونیکه دزده تو پدرسوخته هستی نه این مرد.!

    بعدها متوجه شدم، آن شخص زیرآب منو زده بود و رضاشاه آمده بود همانجا کارم را یکسره کند.  اما نمازخواندن من، نظرش را عوض کرده بود و جانم را خریده بود.!!

    ازآن تاریخ دیگر هرجا که باشم، اول وقت نمازم را می خوانم و به روح مرحوم « حسنعلی نخودکی»  فاتحه و درود می فرستم.

    منبع مطلب : kaamoosh.blogfa.com

    مدیر محترم سایت kaamoosh.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    نسخه چاپی - داستان کوتاه:: رضا شاه و نماز اول وقت +عکس

    خبرنامه دانشجویان ایران: بربالین دوست بیماری عیادت رفته بودیم. پیرمرد شیک وکراوات زده ای هم آنجاحضور داشت. چند دقیقه  بعداز ورود ما اذان مغرب گفتند.

    آقای پیرکراواتی، باشنیدن اذان، درب کیف چرم گرانقیمتش را بازکرد وسجاده اش را درآورد و زودتر از سایرین مشغول خواندن نمازشد.!!

    برای من جالب بود که یک پیرمردشیک وصورت تراشیده کراواتی اینطورمقید به نماز اول وقت باشد.

    بعد ازاینکه همه نمازشان راخواندند،  من ازاو دلیل نمازخواندن اول وقتش راپرسیدم!

    و اوهم قضیه نماز و مرحوم شیخ و رضاشاه را برایم تعریف کرد...

    درجوانی مدتی ازطرف سردار سپه (رضاشاه) مسئول اجرای طرح تونل کندوان درجاده چالوس بودم. ازطرفی پسرم مبتلا به سرطان خون شده بود و دکترهای فرنگ هم جوابش کرده بودند و خلاصه هرلحظه منتظرمرگ بچه ام بودم.!!

    روزی خانمم گفت که برای شفای بچه، مشهد برویم و دست به دامن امام رضا(ع) بشویم...

    آنموقع من این حرفها را قبول نداشتم اما چون مادربچه خیلی مضطرب و دل شکسته بود قبول کردم...

    رسیدیم مشهدو بچه را بغل کردم و رفتیم وارد صحن حرم که شدیم خانمم خیلی آه و ناله وگریه میکرد...

    گفت برویم داخل که من امتناع کردم گفتم همینجا خوبه

    بچه را گرفت وگریه کنان داخل ضریح آقارفت

    پیرمردی توجه ام رابه خودش جلب کرد که رو زمین نشسته بود وسفره کوچکی که مقداری انجیر ونبات خرد شده درآن دیده میشد مقابلش پهن بود و مردم صف ایستاده بودند وهرکسی مشکلش را به پیرمرد میگفت و او چند انجیر یا مقداری نبات درون دستش میگذاشت و طرف خوشحال و خندان تشکرمیکرد ومیرفت.!

    به خودم گفتم ماعجب مردم احمق وساده ای داریم پیرمرد چطورهمه رادل خوش کرده آنهم با انجیر و تکه ای نبات..!!

    حواسم ازخانم و پسرم پرت شده بود و تماشاگر این صحنه بودم که پیرمرد نگاهی به من انداخت و پرسید: حاضری باهم شرطی بگذاریم؟

    گفتم:چه شرطی وبرای چی؟

    شیخ گفت :قول بده در ازاء سلامتی و شفای پسرت یکسال نمازهای یومیه راسر وقت اذان بخوانی.!

    متعجب شدم که او قضیه مرا ازکجا میدانست!؟ کمی فکرکردم دیدم اگرراست بگوید ارزشش را دارد...

    خلاصه گفتم :باشه قبوله و بااینکه تا آنزمان نماز نخوانده بودم واصلا قبول نداشتم گفتم:باشه.!

    همینکه گفتم قبوله آقا، دیدم سروصدای مردم بلند شد ودر ازدحام جمعیت یکدفعه دیدم پسرم از لابلای جمعیت بیرون دوید ومردم هم بدنبالش چون شفاء گرفته وخوب شده بود.!!

    منهم ازآن موقع طبق قول وقرارم بامرحوم "حسنعلی نخودکی" نمازم را دقیق و سروقت میخوانم.!

    اما روزی محل اجرای تونل کندوان مشغول کار بودیم که گفتند سردارسپه جهت بازدید درراهه و ترس واضطراب عجیبی همه جارا گرفت چرا که شوخی نبود رضاشاه خیلی جدی وقاطع برخورد میکرد.!

    درحال تماشای حرکت کاروان شاه بودیم که اذان ظهرشد مردد بودم بروم نمازم را بخوانم یا صبرکنم بعداز بازدیدشاه نمازم را بخوانم.

    چون به خودم قول داده بودم وبه آن پایبند بودم اول وضو گرفتم وایستادم به نماز..

    رکعت سوم نمازم سایه رضاشاه را کنارم دیدم و خیلی ترسیده بودم..!!

    اگرعصبانی میشد یا عمل منو توهین تلقی میکرد کارم تمام بود...

    نمازم که تمام شد بلندشدم دیدم درست پشت سرم ایستاده، لذا عذرخواهی کردم وگفتم :

    قربان درخدمتگذاری حاضرم

    شرمنده ام اگروقت شما تلف شد و...

    رضاشاه هم پرسید :مهندس همیشه نماز اول وقت میخوانی!؟

    گفتم : قربان ازوقتی پسرم شفا گرفت نماز میخوانم چون درحرم امام رضا(ع)شرط کردم

    رضاشاه نگاهی به همراهانش کرد وبا چوب تعلیمی محکم به یکی زد وگفت:

    مردیکه پدرسوخته، کسیکه بچه مریضشو امام رضا شفابده، ونماز اول وقت بخوانه دزد و عوضی نمیشه.!

    اونیکه دزده تو پدرسوخته هستی نه این مرد.!

    بعدها متوجه شدم،آن شخص زیرآب منو زده بود و رضاشاه آمده بود همانجا کارم را یکسره کند اما نمازخواندن من، نظرش راعوض کرده بود و جانم را خریده بود.!!

    ازآن تاریخ دیگرهرجا که باشم اول وقت نمازم را میخوانم و به روح مرحوم"حسنعلی نخودکی" فاتحه و درود میفرستم....

    * خاطره مهندس گرایلی سازنده تونل کندوان

    منبع مطلب : iusnews.ir

    مدیر محترم سایت iusnews.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    دانلود کنید
    مهدی 3 روز قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید