توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    معنی شعر دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد

    دسته بندی :
    1. نکس 98
    2. مطالب سایت
    7861بازدید

    معنی شعر دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد را از سایت نکس 98 دریافت کنید.

    دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد

    پیغام می‌رسد که یاری قدیمی قصد دیدار دارد. سعدی از این خبر شگفت‌زده می‌شود و این پیام را به بارش باران بر تشنه‌ لبی در بیابان تشبیه می‌کند. گویی پیش از رسیدن خبر، به شاعر الهام شده بوده که قرار است چنین اتفاقی رخ دهد. او از وفاداری و عشق ورزیدن می‌گوید و تحمل سختی‌های عاشقی را لازم می‌پندارد و به عشاق نوید می‌دهد که حتی زمانی که نمی‌توانند برای معشوق خود پیغام بفرستند و او را از شوق خود باخبر سازند، باید امیدوار باشند که عشق کار خود را می‌کند و لحظه وصال فرا خواهد رسید.

    یک برداشت از این شعر:

    مسافری را تصور کنید که خسته و تشنه، راه را گم کرده و با پای پیاده در بیابانی بی آب و علف گیر افتاده است

    این مسافر پس از ساعتها سرگردانی، امید خود را از دست داده و بی هدف با پاهایی که کم کم توانشان را از دست میدهند، خسته خسته قدم برمیدارد
    اما ناگهان اتفاقی غیرمنتظره همه چیز را دگرگون میکند؛ در آسمان سرزمینی که مدتهاست صدا و بوی باران را نشنیده است، ابر سیاهی پیدا میشود و در چشم به هم زدنی، منظره خشک اطراف را به چشم اندازی دلپذیر تبدیل میکند

    قطرات باران همچون معجزه ای از آسمان بر سر مرد مسافر فرود آمده و امید و زندگی را برای او به ارمغان می آورند

    احساس این مسافر پس از روبرو شدن با این اتفاق غیرمنتظره و شگفت انگیز، همانند احساس کسی است که مدتها از یار خود دور بوده و خبری از او نداشته است و امروز ناگهان به او خبر میرسد که یار دیرینش به شهر آمده و او میتواند بزودی دوستش را ملاقات کند

    مهم ترین خبرهای روز ایران و جهان

    انشا دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد صفحه 51 پایه یازدهم ابری که در بیابان بر تشنه‌ ای ببارد

    معنی انشا صفحه ۵۱ نگارش یازدهم شعر دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد درمورد و درباره نگارش 2 پایه کلاس یازدهم گسترش مثل نویسی برداشت مفهوم از سعدی بازگردانی از سایت نکس لود دریافت کنید.

    دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ابری که در بیابان بر تشنه‌ ای ببارداین انشا بسیار زیبا میباشد و برای شما عزیزان این انشا را در ادامه خواهیم گذاشت و شما میتوانید در ادامه مطلب انواع انشا ها درباره دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد را میتوانید دریافت کنید اگر شما عزیزان انشایی نوشته اید و میخواهید در این مطلب نمایش داده بشه در نظرات همین مطلب انشا را برای ما بفرستید تا انشا را با اسم شما در این مطلب قرار بدهیم. در مدرسه نمره بالا و ۲۰ بگیرید.

    انشا دیدار یار غایب برای نگارش یازدهم مقدمه نتیجه

    مقدمه : “در صدد نظر به او، شهر را ریخته ام برهم. شهره‌ی شهرشده ام بس که خاطراتم با وی را در هر گوشی که دیده‌ام نجوا کرده ام. دیگر همگان از بَرَند لحظه لحظه خاطراتم با آن دلارام را که در دلم آشوبی به پا کرده است.”

    بدنه : “حال همگان می دانند که هیچ ارمغانی برایم گرانبها تر از این نیست که از بابت اشتیاقم به دیدارش خبر آمدنش را در قبال مژدگانی به جانب من آورند اما گویا این فراغ هیچ میلی به وصال ندارد.
    من چونان چشمه و او چونان رودی است که مرا سیراب می‌کند اما حال در فراغش با سراب خاطراتش خود را سیراب می کنم. من عطش به بودن و به آب آن رود دارم و و آن رود گویی در مسیرش به نزدیکی من خشک شده و برهوتی بیش نیست.
    من چون مجنونی می مانم که در بیابانی ماتم زده از خاکش طلا می‌خواهد. دوست داشتنم را مشق هر روزم کرده‌ام و با خود می نویسم و می نویسم برای یوسفی که اگر زمانی باز آمد و من به ضیافت آسمان رفته بودم، بداند که دوست داشتن او مرا از پای در آورد.”

    نتیجه : “در خیالم بذر از یاد خود را کاشته است و حال آن بذر به درختی تنومند و پربار تشکیل شده است که تمام جانم را احاطه کرده است و تنها وقتی از خیالم پاک خواهد شد که سر این درخت را قطع کنند و آن تنها هنگامی است که روحم در آسمان آرام گرفته باشد.” 👤ف.میم

    مفهوم شعر دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد

    مقدمه : همواره انسان هایی که فراموششون کرده ایم و فراموشمان کرده اند ناگهان یه جایی وارد زندگی ما می شوند که اصلا در فکرمون نمیگنجید اینجور انسان ها تبدیل میشوند به فرشته ی نجات فرشته ی نجاتی که درست تویه لحظه ی سقوط به دادمون میرسن و مارو نجات میدن.

    تنه انشا : توی اتاف درمانگاه راه می رفتم و از سر ناتوانی از این سمت به سمت دیگر قدم می زدم تا دقایق سخت سریعتر تمام شوند. مادرم در درمانگاه بستری بود هیچ کس را نداشتم تا کمکم کند یا اصلا از سر بی کسی و تنهایی به من دلداری بدهد. غمگین و افسرده در کنجی کز کرده بودم که یهو دستی روی شانه ام گذاشته شد. کله ام را که چرخاندم یک فرد هم سن و سال خودم را مشاهده کردم. با صدای دل انگیزی گفت : سلام دوست گل منو یادت نیست ؟ با این جمله جهش کردم به گذشته به روزهای زیبای بچگی یک روز اول مدرسه با صمیمی ترین و بهترین دوست آن روزم و به روز های بعد از آن که با همان دوست خوب گذشت اما ناگهان دوستم به خاطر شغل باباش از مدرسه رفتند و من ماندم و باز هم تک و تنهایی و الان بعد از هشت سال همان دوست صمیمی رو به رویم ایستاده بود و دستانش را تکیه گاه بی کسی من شده بود. آن زمان دوست صمیمیم مثل نجات غریق من را در بغل گرفت و من را از دلتنگی دراورد. اتفاقی دوستم در آن بیمارستان بیماری داشت و مرا رویت کرده بود و شناخته بود. چه زیبا و دل انگیز بود آن لحظه که دلم گرم بود که کسی را پیش من است. آن زمان دوستم مثل آب بارانی بود که بر لب تشنه آب ندیده من ریخته شد و من را نجات داد. شاید در ظاهر کار خاصی نکرد ولی همین که یک نفر در پیش من است و مرا از آن فضای افسردگی و استرس زا در آورد یک دنیا عشق و حس خوب بود.

    نتیجه گیری : معجزه ها گاها کوچک هستند و گاها بسیار بزرگ. تکته مهم این است که کدام یک از آن ها زندگی باطنی را به انسان بازگرداند.

    انشا شعر دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد

    ابری ک در بیابان، بر تشنه ای ببارد چشمانم را که باز میکنم به وضوح پنجره را میبینم بیشتر مینگرم میبینم صبح است من هنوزخفته بیخبر با اب سردی به خودم می ایم خواستم بیرون بروم تا هوای صبحگاهی غرق در سراسر وجودم شود سردی باد از رفتنم به بیرون از خانه باز میدارد به عقب بر میگردمو درا میبندم میگویم جسارت هم چیز خوبیست. در کنج دلم احساس خوشحال زیادی دارم از این بابت که قرار است دوست دیرینه ام را ببینم ..نگاهی به ساعتم میدازم به راستی که چشم بر هم بزنی زمان باقی نیست. وقت رفتن است خداحافظی با پدر مادر میکنم و در را پشت سرم میبندم گربه ای با قامت لرزان و گرسنه چشم هایی معصوم سر راه است چه کنم این نیز بگذرد’استرس که نه ولی کنجکاو که گذر زمان بر او تاثیری داشته یا فقط منم ‘لازق’ گذشته ام
    به کنار پل که میرسم نفسی تازه میکنم تعجب میکنم کسی نیست
    خسته شدم از بس به اطراف نگاه کنم میگویم نکند باز کار هایش مکرر شود به اب نگا میکنم با اب درد دلی میکنم چه غم انگیز.:اب ت چه زلالی کاش همه مثل تو بودن تا دنیاهم زیبایی به خود میگرفت انگار قسمت نیست ببینمش.. وقتن رفتن به خانه هست اما من هنوزم منتظرم این کارش را به پای سادگی ام میزارم
    اما غافل از اینکه شانس یک بار به ادم رو میکند..
    وقت رفتن است گرچه دلم راضی به رفتن نیست…

    معنی دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ابری که در بیابان بر تشنه‌ ای ببارد شعر سعدی

    سعدی در این شعربا اتفاقی جالب که به سعدی خبر می‌رسد که یار قدیمی قصد دیدار با شما را دارد این شعر را می سراید پیغام می‌رسد که فردی و یار قدیمی که قبلا با او دوست بوده است و عاشق بودن است قصد دیدار دارد سعدی از این خبرم تهیه می‌شود و این پیام را به بارش باران بر تشنه لبی در بیابان تشبیه می کنند. گویی پیش از رسیدن خبر به شاعر الهام شده بود که قرار است چنین اتفاقی رخ دهد. اداری و عشق ورزیدن می‌گوید و تمام سختی های عاشقی را لازم می پندارد و به عشاق نوید می‌دهد که حتی زمانی که نمی‌تواند برای معشوق خود پیغام بفرستند و او را از شوق خود با خبر سازند باید امیدوار باشند که عشق کار خود را می‌کنند و لحظه وصال فرا خواهد رسید.

    گسترش برداشت خود از شعر دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد

    جهان مهین(صدرا) : دوری برای عاشق درد دارد؛درد بی درمان شنیدی ؟حال من یعنی همین بی تو بودن درد دارد می زند من را زمین…
    هوا سرد بود؛سوز سرما همه را به پوشیدن لباس گرم واداشته بود.,دلبر ما نیز در آن کاپشن خاکی رنگش دلبری می کرد.با مادر و پدرش کنار اتوبوس ایستاده بودیم وقت خداحافظی بود باید از یارم دل می کندم، چه سخت است پرواز پرنده ای بدون بال هایش .
    پدر را بغل کرد و سرش را بوسید پدر نیز پیشانی پسر را بوسید ،نوبت به مادر رسید … پسر بود دیگر طاقت دیدن اشک های مادرش را نداشت ؛شانه های مردانه اش تکان می خورد .یار من ؟! مرد من ؟! دارد گریه می کند ؟؟ این سوال دل من بود از خودم.
    صدای قرآن خواندن در فضا پخش می شد ،بوی خاک باران خورده دیشب به مشامم می رسید ، صدای جیک جیک پرندگان، همهء آنها دست به دست هم داده بودند که من هنوز نرفته دلتنگش شوم.

    بالاخره باید از او هم خداحافظی می کردم؛وقتی مادرم را بغل کردم نتوانستم خودم را کنترل کنم گریه کردم ،دیدم که او هم با دیدن اشک های مرد زندگی اش گریه کرد.همسرم کسی که وقتی مریض بودم برایم مادر بود،کسی که وقتی به مشکلی بر می خوردم برایم پدر بود و در آخر همسفر زندگی ام بود.قرار بود باهم زندگی قشنگی را بسازیم با چند وروجک (آخ وقتی یاد آن می افتم که قرار بود در آینده پدر بشوم چه حالی پیدا میکنم…) اما…اما من میدانم که این رفتنم برگشتی ندارد…

    روبرویم ایستاد؛هردوی ما چشمانمان اشکی بود با چادر مشکی ام اشک روی گونه اش را پاک کردم زبری ته ریشش که همیشه دلم را می برد زیر دستم آمد،چادرم را گرفت و به آرامی بوسید وبا زمزمه ای که فقط خودم بشنوم گفت : (( مجنون توام حضرت آرام . میسپرمت اول به خدا بعد به پدر و مادرم .یا علی (ع) )) . بدون اینکه به چشمانم نگاهی کند سر به زیر سوار اتوبوس شد و کنار پنجره نگاهش به نگاهم افتاد خندید ،نگاهش را از من گرفت و رفت (سربازان امام خدانگهدار…) جمله ای بود که آخرین لحظه روی پارچه ته اتوبوس دیدم.
    حال 38 سال از آن روز می گذرد و هربار که به دیدار مزار شهدای گمنام می روم این بیت شعر زیبا را روی دفترم می بینم و حسرت می خورم : دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ؟ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد. ..

    گسترش شعر دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد

    شب دوشنبه است و ذهنم بسیار مشغول ..فردا امتحان دینی دارم اصلا تمرکز حواس ندارم ، فقط به فکر فردا هستم چرا که فردا کسی رامیبینم که تقریبا دوماه است اورا ندیده ام .دو ماه است دلم برای دیدنش پر میزند، دو ماه است که دستان پینه بسته اش را لمس نکرده ام و بهتر بگویم که دو ماه است پدرانه مرا نوازش نکرده است..
    آری او کسی نیست جز پدرم ..
    راستی امشب چقدرحالم خوب است و چقدر حس دیدار دلم را به ذوق در می آوردو چقدر دلم برای فردا تنگ شده است ای کاش امشب همین الان فردا می شد…
    وقتی فهمیدم روز سه شنبه خوابگاه تعطیل میشود اشک در چشمانم حلقه زد نمیدانستم چکار کنم .دلم میخواست پر در بیاورم تا به سه شنبه برسم..
    از خوشحالی دوستانم فهمیدم که حس آنها هم از احساس ذوق من دور هم نیست…و من نیز تشنه ی پدر..
    آنهم پدران زحمت کش عشایر که در و دشت با گامهایشان آشناست و نگاه شان حکایتی است از رازهای سر به مهر دلواپسی ..دلواپسی من و همه ی فرزندان عشایری…
    آری زیباست به پدری بیندیشیم که خود عبادت است..
    امشب تصور آنکه فردا پدرم را خواهم دید ، قلبم را بیشتر میتپاند و با خود می اندیشم که چگونه باید دلتنگی های این لحظه های دوری را برایش بازگو کنم ؟
    با چشمانم
    با زبانم
    یا با اشکهایم….
    اما خودم میدانم نوازش پدرانه اش دلتنگی را از دلم بیرون خواهد کرد‌…
    چرا که باید دختر باشی و دلتنگ پدر تا به خوبی حس کنید…

    حال و هوای فردای من حکایتیست از شعر شیخ اجل سعدی که میفرماید

    دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
    ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد…

    جواب بچه ها در نظرات پایین سایت

    مهدی : عجیب دلم هوای غزل می کرد. بهانه اش را می دانستم.سری به حافظیه زدم. اردیبهشت بود و آسمان نیمه عاشق .نسیم می وزید و آواز عشق با دف و چنگ به گوش می رسید: ای عاشقان،ای عاشقان من از کجا، عشق از کجا… . آرام در مقابل حافظش نشستم و سرمست نغمه همایون غرق در غزل شدم. آسمان نرم نرمک بارید و من از عشق تر شدم. آسمان بارید و من از شعر،پر شدم. نسیم وزید و من از ساز، مست شدم. و همچنان آرام در مقابلش، من بودم و نغمه بود و شعر و ساز و آسمان عاشق. و روز که به آخر رسید دلم بهانه نداشت. آرام ناب غزل شده بود.

    فاطمه : جهان منتطر ظهور امام زمان (عج)است. وقتی زمان آمدن ایشان برسد چنان شوق وحالی دارد کـه قابـل توصیف نیست، ومثـل این است کـه برروی یک کویر ویا بیابـان بارانی ببارد وآن جا را آبیاری کند. آمدن ایشـان یعنی پایان خطاهای گناهکـاران است و گناهان آنها را مانند خاک خیس خورده بیابان زیرو رو میکند واعمـال زشت آنها بر ملا می شـود وآنها مجازات گناهان خودشان را می بینند.

    شایان : عشق مانند نماز است نیت که کردی دیگر نباید به اطرافت نگاه کنی…

    دریا : زندگی تو تعداد سال هایی که در این جهان نفس کشیده ای نیست. …بلکه زندگی تو تعداد قلب هایی ست که در آن ها زندگی کرده کرده ای…..

    ناب : وقتی آدم در زندگی تنهاست و دارد فکر می کند بازم مخاطب افکارش فرد خاصی هست….!

    شهرزاد : ترس از عشق، ترس از زندگی است و آنان که از عشق دوری میکنند مردگانی بیش نیستند…..

    نگین : تک تک پل های پشت سرش را خراب کرد و من عاشقانه همه را درست کردم
    خدا را چه دیدید شاید سرش ب سنگ خورد شاید دلش خواست برگردد

    شهرزاد : زندگی سخت نیست، زندگی تلخ نیستزندگی همچون نت های موسیقی بالا و پایین دارد گاهی آرام و دلنواز گاهی سخت و خشن گاهی شاد و رقص آور گاهی پر از غم زندگی را باید احساس کرد…..

    ناشناس : مراقب افکارت باش که گفتارت می شودمراقب گفتارت باش که رفتارت می شودمراقب رفتارت باش که عادت می شود مراقب عادتت باش که شخصیت می شود مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود.

    شهرزاد : زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین میبرد
    ****
    زندگی مثل نقاشی کردن است خطوط را با امید بکش اشتباهات را با آرامش پاک کن قلم مو را در صبر غوطه ور کن … و با عشق رنگ بزن.

    مرام : دلم از داغ نامردى؛ … نسیمی سرد میـــخواهد میان قحطی مرهم؛ … دلى هم درد میـــخواهد مگر یادت نمى آید؛ … در آغاز محبت ها شبى گفتم در گوشت؛ “رفاقت مرد میـــخواهد ”

    تنها : آهای کافه چی از ما که گذشت اما هر که تنها آمد اینجا، نپرس چه میل داری تلخ ترین قهوه ی دنیا را برایش بریز …آدمهای تنهامزاج شان به تلخی ها عادت دارد ِ….

    دلگیر : سکوت شبمی تواند دلیلی باشد برای شروع دلتنگی درست از همان لحظه ای كه بدانی شنونده ای نیست برای شنیدن دلتنگی هایت ….

    ناشناس : نبودی یا گمت کردم ! نبودم یا گمم کردی ! فقط این یادمه هر شب … دلم می خواست برگردی….

    مهسا : گاهی دلم بﺮای باورهای گﺬشﺘه ام تنگ می شود گاهی دلﻢ بﺮای پاکی های کﻮدکانه قلبم میگیرد گاهی آرزو میکنم ای کاش دلی نبود تا تنگ شود تا خسته شود تا بشکند آن چیزی که درباره ی تو در سرم هست ِتمام ده ها کتاب می شود اما تمام چیزی که در دلم هست فقط دو کلمه است …دوستت دارم.

    دلتنگ روزگار : آدمـای دلتنگ وقتی خیلی بهشون خوش میگذره و میخندند یهو سرشونو بر میگردونند اونوری یکم ثابت میشن یواش یواش چشماشون پر از اشک میشه ….

    نرگس : پروردگارا….!! اگر در دنیا کسی است که طاقت دیدن سعادت مرا ندارد چنان خوشبخت اش کن که مرا فراموش کند….!!!

    سارا :به کسی اعتماد کن که اندوه پنهان شده در لبخندت …
    عشق پنهان شده در خشمت …و معنای حقیقی سکوتت را بفهمد …

    نسترن : گاهی وقتا لازمه مثل یک رهبر ارکستر رفتار کنیم: به همه پشت کنیم و مشغول کار خودمون باشیم. چون درست بعد از اینکه کارمون تموم شد، همه اون کسانی که بهشون پشت کرده بودیم … مجبورن بلند بشن و تشویقمون کنن…

    دلنوشته : برای داشتن چشمانی زیبا، با چشمانت خوبی را در دیگران جستجو کن …برای داشتن لب های زیبا با دیگران با مهربانی صحبت کن و برای داشتن وقار و طمانینه، به گونه ای راه برو که گویا هرگز تنها نبوده ای تنها نیستی و تنها نخواهی بود …
    قبل از عمل کردن گوش کن قبل از واکنش نشان دادن فکر کن قبل از خرج کردن به دست آور قبل از شماتت کردن صبر کن قبل از دعا کردن ببخش قبل از دست کشیدن تلاش کن!
    بعضی از مردم بسیار زیبا هستند اما نه به خاطر چهره دلنشین نه به خاطر ظاهر جذاب نه به خاطر حرف های تاثیرگذار بلکه تنها به خاطر چیزی که هستند …
    برای عشقتان زندگی کنید بی شک بیشتر به کارش می آیید …تا اینکه برایش بمیرید …
    وظیفه تو این نیست که به دنبال عشق بگردی بلکه صرفا باید موانعی که میان تو و عشق فاصله می اندازند در خودت کشف کنی …
    از چیزهای کوچک زندگی لذت ببر زیرا یک روز وقتی به گذشته برمی گردی می فهمی همان چیزها بزرگ ترین چیزهای زندگی ات بودند.به آن هایی که دوست شان دارید بی بهانه بگویید دوستت دارم بگویید در این دنیای شلوغ سنجاق شان کرده اید به دل تان بگویید گاهی فرصت با هم بودن مان کوتاه تر از عمر شکوفه هاست شما بگویید،حتی اگر نشنوند ..گاهی در رفاقت، برادرانی بوجود می آید …که هیچ مادری قادر به تولد آن نیست …تونل ها ثابت کردند که حتی در دل سنگ هم، راهی برای عبور هست ما که کمتر از آن ها نیستیم ، پس ناامیدی چرا؟.

    نویسنده : او رفت اما ماندنی ترین شد؛ای حضرت عشق زمان میگذرد و قلبم میگوید ک تو می آیی.

    فاطیما : نبین که می خندم !من یکی باور کردم ..کارم از گریه گذشته.

    فاطمیا : ﻫﯽ ﺭﻓﯿﻖ . . .
ﺯﯾﺎﺩﻯ ﺧﻮﺑﻰ ﻧﮑﻦ !!!
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﮑﺎﺭ ﺍﺳﺖ !!!
ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﻰ ﺍﺵ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺗﻨﻬﺎﯾﻰ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﻣﯿﺰﻧﺪ
    !!!
ﭘﺸﺖ ﻣﻰ ﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﺗﻮ , ﺑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﺵ !!!
ﺣﺘﯽ ﺭﻭﺯﻯ ﻣﯿﺮﺳﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ: ﺷﻤﺎ…؟!!!.

    فاطیما : خــــــــیلی ســـخــتـــه

    نصفه شبــــی بغض گـــــلوتو بگیــــــره و دلتنگــــــش بشـــی

    فکــــــــر کنی شایـــــــد

    مثل قدیمـــا باز هـــــم یه اس گــــاه و بی گــــاه بده و بپرسه

    خوابی یا بیـــــدار ..؟

    ولـــــــی بــاید قبول کنی اون هیچوقت مال تـــــو نبوده . . .

    فاطیما : ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﻦ ﮔﻨﺎﻫﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﮏ ﻗﻠﺒﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ ﺩﺍﺭﻡ . . .ﮔﻨﺎﻩ ﻣﻦ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺯﯾﭽﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﻭ ﺁﻥ ﺑﻮﺩﻡ !
    ﻫﺮ ﮐﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻗﻠﺒﻢ ﭘﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺣﺘﯽ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﺮﺩ !

    .
    ﺧﺪﺍﯾﺎ ﭼﺮﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺣﺴﺮﺕ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﺎﺷﯿﻢ ، ﻋﺸﻘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻭﺟﻮﺩ ﻫﻤﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﯼ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﻮﻧﺪ !

    .
    ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻋﺸﻘﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺍﺩﯼ ﻗﻠﺒﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ !
    .
    ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻋﺸﻘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺁﻓﺮﯾﺪﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻭ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ؟
    .
    ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻦ ﺑﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﻭﺍﻗﻌﯽ ، ﺑﺒﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ، ﺑﮕﻮ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻋﺸﻖ ﺁﻣﺪﻩ ؟!
    ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻧﻢ ﺗﺎ ﺑﺸﻨﻮﯼ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﺮﺍ ؟ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﺑﺸﻨﻮﯼ ﺩﺭﺩ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﺗﻨﻬﺎﯼ ﻣﺮﺍ
    ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﮕﺮ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﭼﻪ ﮔﻨﺎﻫﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺘﻬﻢ ﺭﺩﯾﻒ ﺍﻭﻝ ﺑﺎﺷﻨﺪ ، ﭼﺮﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺁﻥ ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﺑﯽ ﻭﻓﺎ ، ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﺑﻪ ﺣﺒﺲ ﺍﺑﺪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ؟
    .
    ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﯿﺸﻨﻮﯼ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻣﺮﺍ ، ﺩﺭﮎ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺍﯾﻦ ﻗﻠﺐ ﺯﺧﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﺮﺍ ؟!
    ﭼﺮﺍ ﺳﮑﻮﺕ ؟ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺸﻨﻮﻡ ﭘﺎﺳﺨﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﺻﺒﻮﺭ ؟
    ﺧﺪﯾﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﮕﻮﯾﻢ ، ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﺖ ﺑﺎﺷﻢ ، ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﻋﺸﻘﯽ ﮐﻪ ﺁﻓﺮﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﺶ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ، ﻣﺜﻞ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﮒ ﺳﺒﺰﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﺧﻪ ﺍﺵ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﭘﺎ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﯾﮏ ﺑﺮﮒ ﺧﺸﮑﯿﺪﻩ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﺧﻪ ﺍﺵ ﻣﺎﻧﺪﻩ . . .!
    ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺎﺡ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﯽ ﻣﺤﺒﺖ ﻭ ﭘﻮﭺ ، ﻫﻮﺍﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ . ..

    فاطیما : اهای غریبه…!
    درکنارش میشینی وفقط باچند آیه قران محرمش میشوی!!!!ومن…و منه آشنا با یک دنیا عشق و حسرت
    به او…نامحرمم…!!!

    فاطیما : روز مرگم در اخرين نفسم به او خواهم گفت اونطوري نه….اينطوري ميرن…

    فاطیما : ديگر او نيست…!
    بازگشتي در کار نيست…
    يک بار که برود براي همه ي عمر رفته است!
    حتي اگر برگردد باز هم ديگر او نيست…!

    فاطیما : حرف های من بماند برای بعد!
    دلخوری هایم..دلتنگیهایم…و تمام اشک هایم
    تو از خودت بگو….
    با او چگونه میگذرد که با من نمیگذشت!!!!!!!!!!!!!!!!

    نگین : چه حسی برتر از این است بدانی دوستت دارد بگوید غم مخور هستم مگر جز تو که را دارم.

    فاطیما : تنهایی یعنی آرزوی مرگ کنی تا حتی شده برای تشییع جنازت یه عده دورت جمع بشن.

    فاطیما : بگویید روی سنگ قبرم بنویسند :
    اگر تنها نبود ، شاید اینجا قبری نبود …

    فاطیما : وقتی همه را شبیه او می بینی ؛ عاشق هستی
    وقتی که او را شبیه همه می بینی ؛ تنها هستی !

    فاطیما : اونکه میخواست منو بفهمه نتونست !
    اونکه میتونست بفهمه نخواست !
    این شد که “تنهایی” تمام قد منو بلعید !!!

    فاطیما : “من” یک نقطه دارد ؛ من تنها هستم !
    “تو” دو نقطه دارد پس تنها نیستی !!!

    فاطیما : دنیا تنهایی های زیادی داره اما تنهایی من دنیایی داره …

    فاطیما : من تنهام!
    تنها بودم که یکی تنها ترم گذاشت ورفت….

    فاطیما : تنهایی یعنی وقتی پرستار گفت :همراه بیمار….ولی کسی نبود جواب بده!….
    آهسته گفتم:ببخشید کسی همراه من نیست.

    نگین : غریبه های زیادی را میبینم که روزی رفیق ترینم بودن……

    نگین : در پس روزهای تکراری چاره ای نیست جز تکرار مکررات………
    جز دوام اوردن در هجوم این تنهایی…..چاره ای نیست جز نگاه و سکوت ممتد

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    رزی 6 روز قبل
    0

    خوب بود

    ناشناس 7 روز قبل
    0

    خوب بود ممنون

    محمد ابراهیمی 16 روز قبل
    0

    عالی است دستتون درد نکه

    فاطیمااا 25 روز قبل
    1

    عاشق شدن

    دوست داشتن

    وابستگی شدید

    تنهایی

    خاطرات اطرافت

    بغض توی گلوت

    اخرم مرگت

    0
    زهرا 7 روز قبل

    خیلی قشنگ نوشتید

    مهدی 6 ماه قبل
    1

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید