توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    متن ادبی یک صبح سرد و برفی زمستان

    دسته بندی :
    1. نکس 98
    2. مطالب سایت
    34بازدید

    متن ادبی یک صبح سرد و برفی زمستان را از سایت نکس 98 دریافت کنید.

    10 نمونه انشا ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان | انشا در مورد صبح برفی

    10 نمونه انشا ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان | انشا در مورد صبح برفی

    متن انشا نمونه اول


    مقدمه : به نام خدا انشای خود را در مورد یک روز برفی شروع میکنم .

    من عاشق برف هستم . چون برف خیلی کم می آید . بعضی جاهای دنیا انقدر برف می آید که بچه ها خسته می شوند و دعا میکنند هوا آفتابی بشود ولی چون در ایران برف کم می آید . در روز های برفی ما بچه ها خیلی خوشحال میشویم. البته پدر ها و مادر ها هم خوشحال میشوند .

    برف خیلی قشنگ است چون مثل برف شادی روز هم جا میبارد و وقتی ما صبح از خواب بیدار میشویم انگار روز زمین و درخت و خیابان ها و ماشین ها پنبه ریخته اند . وقتی برف می اید انقدر همه جا سفید میشود که انگار اینجا بهشت است. من دوست دارم وقی برف آمد با دوستانم بازی کنم . ما در برف به هم گوله برفی پرت میکنیم.

    و روی برف راه می رویم و به جای کفش روی برف نگاه میکنیم یا روی برف میخوابیم یا با پدر و مادر و دوست هایمان یا بچه های همسایه با هم آدم برفی درست میکنیم .

    متن انشا نمونه دوم

    نمونه انشا در مورد صبح سرد و برفی زمستان

    من همیشه دوست دارم به آدم برفی کلاه و شال گردنم را بدهم تا سردش نشود. من دوست دارم وقتی برف بارید با دوست هایم برف بازی کنم و وقتی دست ها و صورتم یخ کرد به خانه بیایم و دستم را بگیرم روی بخاری تا گرم شود. خیلی بخاری کیف میدهد. و دست آدم روی بخاری سوزن سوزن میشود.

    ولی بعضی ها در زمستان بخاری ندارند و بابا هایشان پول ندارند بخاری نو بخرند و ما باید به آنها کمک کنیم . چون زمستان ها خیلی سرد است و باید به آنها پول بدهیم که کلاه و دستکش و کفش بخرند که دست ها و پاهایشان یخ نکند . ما در زمستان لبو و شغلم میخوریم چون گرم است و به آدم می چسبد.


    متن ادبی و انشا درباره صبح سرد و برفی

    متن انشا نمونه سوم

    من خیلی برف را دوست دارم چون وقتی برف میبارد همه خوشحال میشوند و با هم بازی میکنند و می خندند گاهی وقت که برف میبارد مدرسه ها تعطیل میشود و من خیلی خوشحال میشود که میتوانیم بیشتر با دوستانم بازی کنم. برف نعمت خدا است . باران هم نعمت خدا است. برف و باران باعث میشود گل ها و گیاه ها رشد کنند .

    و مادر بزرگ من میگوید وقتی برف می آید یا باران می آید اگر آدم دعا کند . خدا دعای آدم را قبول میکند . من دوست دارم برای همه دعاهای خوب بکنم .
    من دعا میکنم یک روز که از خواب بیدار شدم همه جا سفید شده باشد . آمین .
    این بود انشای من.

    نتیجه گیری : برف نعمت خدا است و همه را خوشحال میکند .

    یک نمونه متن انشا در مورد صبح زمستانی

    متن انشا نمونه چهارم

    موضوع انشا : یک روز برفی را توصیف کنید
    مقدمه : به نام آفرینده فصل ها و زیبایی های نهفته در هر فصل انشا خود را آغاز میکنم .

    از خواب بیدار می شوم.همه جا سفید پوش شده است.ازخانه خارج می شوم. درختانی که تا پریروز لباس سبز پوشیده بودند و دیروز بی لباس بودند،امروزلباس سفیدی به تن کرده اند. بام خانه ها هم سفید شده است.آب رودخانه ها یخبسته اند.دیگر آن ماهی های رنگارنگ نمی توانند سر از
    آب بیرون بیاورند واز منظره ی بیرون از آب لذت ببرند.دیگر آن چمنزارها و کشتزارها درمیان ما نیستند و لایه ای از برف صورتشان را پوشانده است.
    در دوردست کوهای برف گرفته و ابرهای سیاه و سفید،شهر را سفیدرنگ کرده اند و با دانه های ستاره ای شکل آن را برجسته نشان داده اند. از تماشای منظره ی برفی چشم می پوشم و تصمیم قدم زدن میگیرم.جای پای کفش هایم برروی برف ها نقش برمی دارند.صدای برف های زیر کفش- هایم مانند صدای خش،خش برگ های خشکیده ی پاییز است؛چرا که آن برف هاینرم،زیر پاهایم خشک و سفت می شوند.
    در آن طرف دانه های برفِ بلور مانند در نقطه ای جمع شده اند و یک آدمکِ برفی را تشکیل داده اند.
    دوردست ها می نگرم؛خورشید هنگام طلوع کردن را مناسب می بیند و با یک پرتاب بر روی برف های بلورین نور می تاباند.آدم برفی ها از خجالت آب می شوند؛ پیاده روهای برفی به پیاده روهای سنگی تبدیل می شوند؛یخ ها آب می شوند وماهی ها از خوشحالی به بالا و پایین می پرند.گل ها و چمنزارها سر از برف ها بیرون می آورند.برف هایی که از خجالت آب می شوند.درختان هم لباس صورتی به تن کرده اند.
    حالا نوبت بهار است که سراز این برف ها بیرون بکشد.

    نتیجه گیری : در هر سوی که نگاه میکنم نشانه ای زیبایی تو می بینم . ای خالق من . ای خالق زیبایی نهفته در هر دانه برف . ای نقاش چیره دست هستی . دوستت دارم .

    نمونه انشا جدید برای صبح سرد و برفی زمستان

    متن انشا نمونه پنجم

    موضوع انشا : انشا از زبان یک دانه برف – سرگذشت یک دانه برف

    مقدمه : قلم در دست میگیرم و خود را دانه برفی سبک و در حال پرواز در آسمان نیلگون تصور میکنم

    و از زبان دانه برف چنین می نویسم . یک روز برفی پشت پنجره ایستاده بودم و بیرون را تماشا می کردم. دانه های برف رقص کنان می آمدند و روی همه چیز می نشستند. روی بند رخت، روی درختها، سر دیوارها، روی آفتابهٔ لب کرت، روی همه چیز. دانهٔ بزرگی طرف پنجره می آمد. دستم را از دریچه بیرون بردم و زیر دانهٔ برف گرفتم.
    دانه آرام کف دستم نشست. چقدر سفید و تمیز بود! چه شکل و بریدگی زیبا و منظمی داشت! زیر لب به خودم گفتم: کاش این دانهٔ برف زبان داشت و سرگذشتش را برایم می گفت! در این وقت دانهٔ برف صدا داد و گفت: اگر میل داری بدانی من سرگذشتم چیست، گوش کن برایت تعریف کنم: من چند ماه پیش یک قطره آب بودم. توی دریای خزر بودم. همراه میلیاردها میلیارد قطرهٔ دیگر اینور و آنور می رفتم و روز می گذراندم. یک روز تابستان روی دریا می گشتم.
    آفتاب گرمی می تابید. من گرم شدم و بخار شدم. هزاران هزار قطرهٔ دیگر هم با من بخار شدند. ما از سبکی پر درآورده بودیم و خود به خود بالا می رفتیم.
    باد دنبالمان افتاده بود و ما را به هر طرف می کشاند. آنقدر بالا رفتیم که دیگر آدمها را ندیدیم. از هر سو توده های بخار می آمد و به ما می چسبید.
    گاهی هم ما می رفتیم و به توده های بزرگتر می چسبیدیم و در هم می رفتیم و فشرده می شدیم و باز هم کیپ هم راه می رفتیم و بالا می رفتیم و دورتر می رفتیم و زیادتر می شدیم و فشرده تر می شدیم. گاهی جلو آفتاب را می گرفتیم و گاهی جلو ماه و ستارگان را و آنوقت شب را تاریکتر می کردیم. آنطور که بعضی از ذره های بخار می گفتند، ما ابر شده بودیم، باد توی ما می زد و ما را به شکلهای عجیب و غریبی در می آورد. خودم که توی دریا بودم، گاهی ابرها را به شکل شتر و آدم و خر و غیره می دیدم.
    نمی دانم چند ماه در آسمان سرگردان بودیم. ما خیلی بالا رفته بودیم. هوا سرد شده بود. آنقدر توی هم رفته بودیم که نمی توانستیم دست و پای خود را دراز کنیم. دسته جمعی حرکت می کردیم: من نمی دانستم کجا می رویم. دور و برم را هم نمی دیدم. از آفتاب خبری نبود. گویا ما خودمان جلو آفتاب را گرفته بودیم. خیلی وسعت داشتیم. چند صد کیلومتر درازا و پهنا داشتیم. می خواستیم باران شویم و برگردیم زمین.
    من از شوق زمین دل تو دلم نبود. مدتی گذشت. ما همه نیمی آب بودیم و نیمی بخار. داشتیم باران می شدیم. ناگهان هوا چنان سرد شد که من لرزیدم و همه لرزیدند. به دور و برم نگاه کردم. به یکی گفتم: چه شده؟ جواب داد: حالا در زمین، آنجا که ما هستیم، زمستان است. البته در جاهای دیگر ممکن است هوا گرم باشد.
    این سرمای ناگهانی دیگر نمی گذارد ما باران شویم. نگاه کن! من دارم برف می شوم. تو خودت هم… رفیقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد. برف شد و راه افتاد طرف زمین. دنبال او، من و هزاران هزار ذرهٔ دیگر هم یکی پس از دیگری برف شدیم و بر زمین باریدیم. وقتی توی دریا بودم، سنگین بودم. اما حالا سبک شده بودم.
    مثل پرکاه پرواز می کردم. سرما را هم نمی فهمیدم. سرما جزو بدن من شده بود. رقص می کردیم و پایین می آمدیم. وقتی به زمین نزدیک شدم، دیدم دارم به شهر تبریز می افتم. از دریای خزر چقدر دور شده بودم! از آن بالا می دیدم که بچه ای دارد سگی را با دگنک می زند و سگ زوزه می کشد. دیدم اگر همینجوری بروم یکراست خواهم افتاد روی سر چنین بچه ای، از باد خواهش کردم که مرا نجات بدهد و جای دیگری ببرد. باد خواهشم را قبول کرد. مرا برداشت و آورد اینجا. وقتی دیدم تو دستت را زیر من گرفتی ازت خوشم آمد و .. در همین جا صدای دانهٔ برف برید. نگاه کردم دیدم آب شده است و دوباره به چرخهٔ بزرگ طبیعت بازگشته است.

    نتیجه گیری : شاید اگر خیال با ما همراه باشد و خود را به جای برف ، باران ، درختان ، گل ها و خورشید و آسمان حس کنیم خواهیم دانست همه پدیده های طبیعی به زیبایی و با نظمی شگفت انگیز آفریده شده اند و انسان تنها میتواند نگهبان این همه زیبایی و شگفتی در طبیعت باشد و نه نابود گر آن.


    متن انشا برای صبح سرد و برفی برای ابتدایی

    متن انشا نمونه ششم

    موضوع انشا : توصیف یک روز برفی و یاد آوری کمک به نیازمندان در سرمای زمستان

    مقدمه : برف یک نعمت است و نعمت های خدا همیشه زیبا و خوبند اما یادمان باشد بعضی وقت ها نعمت ها و شادی ها ی ممکن است برای یک خانواده فقیر غصه باشد نه شادی ، مثل عید که ما خوشحالیم ولی یک کودک یتیم بدون یک لباس نو و آجیل و شیرینی هیچ عیدی را تجربه نمیکند و مثل برف …. برف این نعمت شکوهمند و زیبا شاید غم و غصه یک خانواده فقیر باشند که توان خرید لباس گرم و بخاری خانه خود را ندارند . من این انشا را به این آدم ها تقدیم میکنم به امیدی که گاهی یادی از آنها بکنیم و تنها به شادی و خوشی خودمان فکر نکنیم .

    خدایا به امید تو …

    صبح بیدار شدم و سرمای عجیبی در اتاقم حس کردم نگاهم به پنجره افتاد که دیدم پشت پنجره مقدار زیادی برف سفید نشسته است… حس عجیبی در دلم جوانه زد و با سرمای برف و زیبایی آن دو حس متفاوت را در قلبم حس کردم… سریع از جا بلند شدم و به سمت حیاط دویدم برف سفید همه جا را سفید پوش کرده بود .. به سمت برفها دویدم و دستانم را در عمق برف فرو بردم و از شادی فریاد کشیدم…. خدایا شکر… عجب نعمت سرد و زیبایی!

    بی اختیار یاد لباسهای زمستانی ام افتادم و از اینکه سال گذشته همه چیز خریده بودم خرسند شدم اما در کنار این خوشحالی به یادکودک دست فروش کنار مدرسه افتادم به یاد لباسهای کهنه اش…. قطره اشکی بر چشمانم نشست او امروز چه خواهد پوشید؟ وقتی به مدرسه رسیدم فقط چشمانم در انتظار دیدن او بود بر خلاف انتظارم که امروز لباسهای گرمی خواهد داشت

    باز هم کفشهای پاره ی او سردی برف را برایم سردتر کرد…

    نتیجه گیری : به جای نتیجه گیری این شعر را تقدیم شما میکنم :

    بنی آدم اعضای یکدیگرند

    که در آفرینش ز یک گوهرند

    چو عضوی بدرد آورد روزگار

    دگر عضوها را نماند قرار

    نمونه انشا جدید و جذاب برای صبح سرد و برفی

    متن انشا نمونه هفتم

    موضوع انشا : خاطره یک روز برفی

    مقدمه : در این انشا میبایست یک خاطره از یک روز برفی را تعریف کنم … اما فکر کردم بهتر است بجای تعریف خاطرارت تکرای خودم از برف بازی و ساختن آدم برفی ، خاطره ای از آیت الله حسن زاده آملی در یک روز برفی را تعریف کنم که مربوط میشود به سخت کوشی استاد ایشان -مرحوم حضرت علامه ابوالحسن شعرانی- در تدریس و علم و دانش .

    آیت الله حسن زاده آملی تعریف میکنند : وقتی من در خدمت ایشان که بودم، در سال تعطیلی نداشتیم. بنده از یادم نمی رود که یک سال برا ما گذشت و فقط دو روز درس را تعطیل کردیم، یکی روز عاشورا، یکی روز شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام و بقیه روزها را درس می خواندیم. یکی از خاطرات خوشی که از محضر ایشان دارم این است که در یک زمستان برف خیلی سنگینی آمده بود و من مردد بودم که به کلاس درس بروم یا نه؟ به هر حال تصمیم گرفتم بروم.

    وقتی در خانه ایشان رسیدم، خواستم در بزنم؛ با آن برف سنگین که آمده بود،خجالت می کشیدم. مدتی ایستادم که کسی بیرون بیاید، اما کسی نیامد. در هر صورت در زدم و وارد شدم. پس از اینکه وارد شدم، دیدم ایشان مشغول نوشتن هستند. سلام کردم و به محض نشستن عذر خواهی کردم. گفتم: آقا در این برف مزاحم شدم، می خواستم نیایم. ایشان فرمودند: چرا؟ گفتم: در این برف نخواستم مزاحم بشوم گفتند: مگر شما که از مدرسه مروی تا اینجا می آمدید،گداها در راه ننشسته بودند و گدایی نمی کردند؟ گفتم: چرا فرمودند: امروز آنها بودند یا نبودند؟ گفتم: چرا بودند، امروز روز کسب و کار آنها است

    فرمودند: خوب آنها که تعطیل نکردند، چرا ما تعطیل کنیم؟!

    منبع مطلب : www.netshahr.com

    مدیر محترم سایت www.netshahr.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    متنی ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستانی بنویسید

    متنی ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستانی بنویسید

    متنی ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستانی بنویسید

    هم اکنون در مجله آنلاین زندگی با عنوان متنی ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستانی بنویسید در خدمت شما کاربران گرامی هستیم .

    بی شک یکی از زیباترین و خاص ترین لحظه ها در فصل زمستان ، لحظات بیدار شدن در صبح می باشد .

    در مورد این موضوع بارها و بارها موضوع انشا مطرح شده است .

    با ما همراه باشید .

    صبح سرد و برفی زمستانی

    فصل پاییز بالاخره بار و بندیلش را بست و جای خود را به زمستان داد .

    هوا کم کم رو به سردی رفت و سرما همه جا را فرا گرفت .

    برف شروع به باریدن کرد و همه جا رخت سفید بر تن کرد .

    منظره بسیار زیبا و خاصی بود چرا که همه درختان ، سنگ ها ، ماشین ها ، خیابان ها و … سفید پوش شده بودند .

    از پنجره اتاقم بیرون را نگاه می کردم ، انگار همه به خاطر این نعمت بسیار زیبا و مفید خداوند خوشحال بودند .

    لذت نوشیدن یک فنجان چای در صبح زمستانی بسیار زیاد و فراموش نشدنی است .

    شاید در فصل زمستان و در روزهای برفی رفت و آمد بسیار سخت باشد ، اما با تمام این ها ، می توان خاطرات بسیار خوب و لذت بخشی را بر جای گذاشت .

    زمستان فصل بسیار زیبا و قشنگی است .

    متن درمورد صبح برفی

    هیچوقت روزی را که پدرم مرا از خواب بیدار کرد و بهم گفت : ببین چه برفی آمده !!! فراموش نخواهم کرد .

    خوشحالی و هیجان همه وجودم را فرا گرفت و مرا از رخت خوابم بلند کرد .

    با همه هیجانی که داشتم به سمت پنجره رفتم و بیرون را تماشا کرد .

    همه جا را برف سپید پوشانده بود و همه چیز سفید شده بود .

    عجب منظره زیبایی بود .

    همان لحظه بود که مادرم مرا صدا زد و گفت صبحانه آماده است .

    همگی بر سر سفره رفتیم و یکی از بهترین و خوشمزه ترین صبحانه های دنیا را خوردیم .

    عدسی دستپخت مادرم ، شیر داغ ، چای داغ و خوشبو ، نان سنگک داغ ، پنیر محلی و … .

    انگار آن روز همه چیز باید خوب پیش میرفت .

    در کنار خانواده صبحانه خوردیم و من به همراه خواهر و برادرم آماده شدیم که به حیاط برویم و بازی کنیم .

    متن ادبی درباره یک روز زمستانی و سرما

    فصل زمستان با کوله باری از سرما ، برف ، یخبندان و .. جای پاییز را میگیرد و همه جا را سفید پوش می کند .

    زمستان یکی از زیباترین فصل هاست .

    درختان در زیر برف ها خود را مخفی می کنند ، پشت بام همه خانه ها را برف می پوشاند ، همه خیابان ها از برف پوشیده می شوند .

    زمستان فصب خاطره سازی ها و شادی هاست .

    هنگام عبور از کوچه ها و خیابان ها ، کودکان خوشحالی را میبینیم که با گوله های برف مشغول بازی کردن هستند .

    آدم برفی هایی که گویی همچون یک سرباز از کوچه ها حفاظت می کنند .

    دست فورش هایی که نوشیدنی ها و خوراکی های داغ میفروشند .

    دورهمی ها در فصل زمستان ، بیشتر از سایر فصل ها لذت دارد .

    وقتی که همه دوستان و خانواده ها دور همدیگر جمع شده ، فال حافظ گرفته و انار دان شده را می خورند .

    متنی ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستانی بنویسید (1)

    متنی ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستانی بنویسید

    متنی ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستانی بنویسید (2)

    انشا درمورد یک صبح سرد و برفی زمستانی

    متنی ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستانی بنویسید (3)

    موضوع انشا درباره یک صبح سرد و برفی زمستانی

    متنی ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستانی بنویسید (4)

    عکس های جدید یک صبح سرد و برفی زمستانی

    متنی ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستانی بنویسید (5)

    تصاویر بسیار زیبا از یک روز برفی

    متنی ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستانی بنویسید (6)

    یک صبح سرد و برفی زمستانی

    متنی ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستانی بنویسید (7)

    انشا درمورد آدم برفی

    متنی ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستانی بنویسید (8)

    این مطلب از دسته داستان و رمان برای شما عزیزان گردآوری شده است .

    منبع مطلب : farsiha.ir

    مدیر محترم سایت farsiha.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    متن ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان-پروتال درسی دبیرستانی+انشا دوازدهم

    متن ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان-پروتال درسی دبیرستانی+انشا دوازدهم

    متن ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان

    جواب صفحه 38 نگارش دوازدهم

    پاسخ تمرین 2 کارگاه نوشتن انشا دوازدهم

    متن انشا دوازدهم:

    صدای خنده ی کودکی از بیرون توجهم را به خود جلب می کند.

    در صدایش فقط شادی یافت می شد.

    گویی در این دنیا هیچ غمی اورا در آغوش نکشیده.

    صدایش به قدری شیرین است که شیرینی خواب را از سرم می رباید.

    به آرامی چشمانم را باز می کنم و به منظره فوق العاده پشت پنجره کنار تختم خیره می شوم.ب

    اور نکردنیست ذرات برف مانند قطرات اشک از چشمانه ابر جدا شده و خود را به زمین می سپارند.

    و زمین مانند مادر مهربان این فرزند دیرینه خود را درمیابد.

    اما آیا این پایان فراق این دو دلداده است؟

    یا قرار است دستان کودکی چشم طوسی که لبانش را لبخندی مهمان کرده است فرجام این ملاقات باشد.

    ناگاه به شاخه های خمیده درخت گردوی تنومندی خیره میشوم که گویی در برابر عظمت پاییز سر تعظیم فرود آورده است.

    درختی که همیشه همین جا بود تا حداقل از آن روزی که او کلاغی دانه ی گردویی را در این حوالی پنهان کرده بود.

    به امید آنکه تسکینی باشد بر قار و قور آمیخته با قارقار فرزندانش اما او هم از یاد برده بود این میعاد گاه راهماننده منی که حالا دیگر سرما را فراموش کرده و خود را به آغوش برف سپرده بودم.

    دستانم را باز کردم تا به آرامی ذرات برف را لمس کنم.

    و با برخورد اولین ذره ی برف به نوک انگشتانم نفسی عمیق کشیدم.

    و سرمای هوا را را تا اخرین ذره وجودم حس کردم.دیگر سرما را حس نمی کردم.

    آرامش مانند خون در رگ هایم جاری شد. دیگر خودم را حس نمی کردم.

    دیگر پاهایم روی زمین نبودن .

    به آرامی در فضای اطرافم معلق شدم.

    و چه طعم زیبایی است طعم زمستان…

    منبع:پروتال درسی dabirestany,ir

    نویسنده:حامد مهوری

    ما را به دوستان خود معرفی کنید

    با سپاس فراوان از حسن انتخاب شما…

    منبع مطلب : dabirestany.ir

    مدیر محترم سایت dabirestany.ir لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 12 روز قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید