توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    شعر کامل مولانا هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر

    دسته بندی :
    1. نکس 98
    2. مطالب سایت
    47بازدید

    شعر کامل مولانا هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر را از سایت نکس 98 دریافت کنید.

    دل نوشته مولانا

    shams

    هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر *** آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم

    هر لحظه که می کوشم در کارکنم تدبیر *** رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر

    fileattach20120929580096104195


    بشنو این نی چون شکایت می‌کند

    از جدایی ها حکایت می‌کند

    کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

    در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

    سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

    تا بگویم شرح درد اشتیاق

    هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

    باز جوید روزگار وصل خویش

    من به هر جمعیتی نالان شدم

    جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

    هرکسی از ظن خود شد یار من

    از درون من نجست اسرار من

    سر من از نالهٔ من دور نیست

    لیک چشم و گوش را آن نور نیست

    تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

    لیک کس را دید جان دستور نیست

    آتشست این بانگ نای و نیست باد

    هر که این آتش ندارد نیست باد

    آتش عشقست کاندر نی فتاد

    جوشش عشقست کاندر می فتاد

    نی حریف هرکه از یاری برید

    پرده‌هااش پرده‌های ما درید

    همچو نی زهری و تریاقی کی دید

    همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید

    نی حدیث راه پر خون می‌کند

    قصه‌های عشق مجنون می‌کند

    محرم این هوش جز بیهوش نیست

    مر زبان را مشتری جز گوش نیست

    در غم ما روزها بیگاه شد

    روزها با سوزها همراه شد

    روزها گر رفت گو رو باک نیست

    تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

    هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

    هرکه بی روزیست روزش دیر شد

    در نیابد حال پخته هیچ خام

    پس سخن کوتاه باید والسلام

    بند بگسل باش آزاد ای پسر

    چند باشی بند سیم و بند زر

    گر بریزی بحر را در کوزه‌ای

    چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

    کوزهٔ چشم حریصان پر نشد

    تا صدف قانع نشد پر در نشد

    هر که را جامه ز عشقی چاک شد

    او ز حرص و عیب کلی پاک شد

    شاد باش ای عشق خوش سودای ما

    ای طبیب جمله علتهای ما

    ای دوای نخوت و ناموس ما

    ای تو افلاطون و جالینوس ما

    جسم خاک از عشق بر افلاک شد

    کوه در رقص آمد و چالاک شد

    عشق جان طور آمد عاشقا

    طور مست و خر موسی صاعقا

    با لب دمساز خود گر جفتمی

    همچو نی من گفتنیها گفتمی

    هر که او از هم‌زبانی شد جدا

    بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

    چونک گل رفت و گلستان درگذشت

    نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

    جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای

    زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

    چون نباشد عشق را پروای او

    او چو مرغی ماند بی‌پر وای او

    من چگونه هوش دارم پیش و پس

    چون نباشد نور یارم پیش و پس

    عشق خواهد کین سخن بیرون بود

    آینه غماز نبود چون بود

    آینت دانی چرا غماز نیست

    زانک زنگار از رخش ممتاز نیست

    منبع مطلب : fanitabrizi.com

    مدیر محترم سایت fanitabrizi.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    درکارگه تقدیر

    هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
    آرامتر از آهو،بی باک تر از شیرم
    هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر
    رنج از پی رنج آید،زنجیر پی زنجیر...
    مولانا

    دخترکم از در وارد می شود و روی صورتش لبخند همیشگی اش وجود ندارد و من می فهمم که اتفاقی افتاده است.  از او ماجرا را می پرسم و پس از مکثی که می کند  به من می نگرد و از روزهای گذشته می گوید و قصه هائی را دو باره مرور می کند که پس از سالها هنوز هم برایش تلخ هستند و بعد می گوید

    -      بابا ! چه کنم که یادم نیاید؟

    شاید برای من سخت باشد که رطب خورم و منع رطب کنم که این قصه های تلخ را هر از چند گاهی خودم نیز به یاد می آورم که می دانم دردهائی که از نابخردی و نامردمی  می بینی چون زخمهائی هستند که گوئی هیچگاه درمان نشوند. دنیای نشانه ها به داد من می رسد . قبل از ورود دخترم مشغول خواندن کتاب " ملت عشق" نوشته الیف شافاک هستم که حکایت های شمس و مولانا را بیان می کند و من به یاد قطعه ای می افتم  که سالها آن را زمزمه کردم و در آغاز این  مقال نوشتم  و خود این دو بیت برای من می شود پاسخی که می توانم به دخترم دهم و شعر را می خوانم و بعد به صورت پر از استفهام او می نگرم . دخترم می گوید

    -      معنی این شعر چیست ؟

    و من از باور به یزدان  می گویم . از این که خیلی وقتها باید به باوری رسید که در آن حکایت تسلیم و تقدیر را سرلوحه قرار داد  و این به معنی سعی نکردن و تلاش را به دور افکندن نیست که بر عکس خود این درس مولانا سخن از ابزاری برای پیشبرد اهداف می کند که چیزی جز صبر نیست و این صبر از  ایمانی می آید که باید نسبت به حوادثی که برایمان رخ داده  باید داشته باشیم .

    دخترم می گوید

    -      اما  سخت است باور کنیم آن حادثه ها باید  اتفاق می افتاد

     و من می گویم

    -      هیچ چیزی در دنیا نیست که دو معنی نداشته باشد که اولی ظاهر و دومین معنی آن باطن است

    دخترم می پرسد

    -ظاهر آن روزها تلخ است اما باطنش ...

    می گویم

    -      باطنش امروز است که یاد می گیری که روزهای بد و خوب می گذرند و باید از آنها تجربه بگیری تا قوی تر شوی

    دخترم لبخندش باز می گردد و می پرسد

    -      تو این طوری هستی ؟

    با لبخندش همراهمی می کنم و می گویم

    -      پایان رنج همیشه  این جوریه

    منبع مطلب : tourajatef.blogfa.com

    مدیر محترم سایت tourajatef.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 6 روز قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید