توجه : تمامی مطالب این سایت توسط ربات از طریق نتایج گوگل جمع آوری شده و تمامی مطالب عکس ها و لینک های دانلود برای سایت های دیگر است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    رمان عبور زمان بیدارت میکند از لیلا فتحی پور

    دسته بندی :
    1. نکس 98
    2. مطالب سایت
    3493بازدید

    رمان عبور زمان بیدارت میکند از لیلا فتحی پور را از سایت نکس 98 دریافت کنید.

    دانلود رمان عبور از سیم خاردار نفس

    دانلود رمان عبور از سیم خاردار نفس

    دانلود رمان عبور از سیم خاردار نفس پی دی اف کامل با لینک مستقیم

    معرفی: رمان عبور از سیم خاردار نفس نوشته‌ی لیلا فتحی‌پور در ژانر عاشقانه و مذهبی‌ست که طرفداران بسیاری دارد. برای دانلود رمان عبور از سیم خاردار نفس با لینک مستقیم و فرمت PDF کامل و رایگان با مجله‌ی هیلتن همراه باشید.

    خلاصه و دانلود رمان عبور از سیم خاردار نفس

    داستان در رابطه با دختری چادری به نام راحیله که عاشق پسر غیرمذهبی میشه که از قضا خیانت‌کار هم هست و راحیل سعی داره از اون پسر جداشه اما…

    رمان آپدیت شد و فایل پی دی اف کامل جهت دانلود قرار داده شد. پنج شنبه – ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۹

    بخش هایی از متن رمان عبور از سیم خاردار نفس

    جلو در دانشگاه با دوستهایم در حال حرف زدن بودیم که یاد جزوه ام افتادم، رو به سارا گفتم:
    – پس این جزوه ام چی شد؟
    سارا هینی کشیدو گفت:
    – دست راحیله، صبر کن الان می گم بیاره.
    گوشی را از جیبش در آوردو از ما فاصله گرفت، بعد از چند دقیقه امد.
    – الان میاره.
    نگاه دلخوری به او انداختم.
    –ببخشید که جزوتو بی اجازه دادم به یکی دیگه، اونوقت راحیل کیه؟
    –راحیل یکی دیگه نیست،خیلی منظمه،راستش نمیشد که بهش ندم،گفت یه روزه میده، خیالت راحت حرفش حرفه، آرش باور کن جوری شد که نشد بگم جزوه مال توئه، الانم امد به روش نیاریا.
    پوفی کردم و گفتم:
    – حالا الان کجاست؟ من می خوام برم. نگاهی به در دانشگاه انداخت.
    –تودانشگاهه، عه، امدش.
    مسیر نگاهش را دنبال کردم، دختری چادری که خیلی باوقارو متین به نظر می رسید، نزدیک میشد، آنقدر چهره ی جذابی داشت که نتوانستم نگاهم را از صورتش بردارم، ابروانی مشگی با چشمهایی به رنگ شب، پوست صورتش رنگ گندم بود. بینی کشیده که به نظر عمل کرده بود ولی وقتی نزدیک امددیدم این طور نیست. با روسری سرمه‌ایی زیبایی صورتش را قاب گرفته بود. برعکس دخترهای دیگر که در دانشگاه مغنعه می پوشند،او روسری سرش بودومدل خاصی آن را بسته بود. مدل بستنش را خیلی خوشم امد.
    نوع چادرش خاص بود. با لبخندی که به سارا می زد با اشاره سر سارا را صدا کرد، تا جزوه را به دستش دهد. سارا به طرفش رفت و باهم دست دادند وخوش وبش کردند. سرش را به طرف کیفش برد که جزوه را از داخل کیف بیرون بکشد.
    همان لحظه فکر شیطنت باری به سراغم امد.
    نمی دانم چرا، ولی می خواستم متوجه بشودکه جزوه مال من است. شاید می خواستم من را ببیند و توجه اش را به طرف خودم جلب کنم. جلو رفتم و سلام کردم. سرش رابالا آورد ونگاه گذرایی به من انداخت و زیرلبی جوابم راداد. لبخند از روی لبهایش جمع شد، قیافه ی جدی تری به خودش گرفت وجزوه را مقابل سارا گرفت و تشکر کرد.
    همانطور که محو صدای آرام و قشنگش شده بودم، قبل از سارا جزوه را گرفتم و گفتم:
    –خواهش می کنم، بعد خنده ایی کردم و گفتم:
    – جزوه ام شده مارکوپولو، بالاخره به دستم رسید.
    با چشمهای گرد شده، سارا را نگاه کردوگفت:
    –منظورت از دوستت ایشون بودند؟
    سارا با دست پاچگی گفت:
    –حالا چه فرقی داره. با دلخوری به سارا گفت:
    –کاش می گفتی، بعدهم برگشت به طرفم وبا حالتی شرمنده گفت:
    –حلال کنید من نمی دونستم…نگذاشتم حرفش راادامه دهد. فوری گفتم:
    –اشکالی نداره، اصلا مهم نیست.

    سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. کمی بیشتر به طرف سارا متمایل شدو با او دست دادو گفت:
    –کلاس آخررو نمیای؟
    سارا گفت:
    – نه، با بچه ها می خواهیم بریم بیرون.
    نگاهی به من و بقیه‌ی بچه ها انداخت وهمانطور که دستش را از دست سارا بیرون می کشید گفت:
    –پس من میرم کلاس.
    سرش را به طرف من برگرداند و بدون این که نگاهم کند گفت:
    –ممنون بابت جزوه.
    فوری خداحافظی کردو رفت.

    بعد از رفتنش به سارا گفتم:
    –چرا نگفتی اونم با شما بیاد؟
    سارا پوزخندی زدو گفت:
    –اون این جور جمع هارو نمی پسنده.
    اخم کردم.
    – کدوم جور؟
    -مختلط…
    -یعنی چی؟
    -یعنی اون پسر جماعت را حساب نمی کنه، چه برسه باهاشون بیرون بره.
    –سارا!این دختره تو کلاس ماست؟
    –آره.
    با تعجب گفتم:
    – چرا من تا حالا متوجه اش نشدم؟ سارا همانطور که نگاهم می کرد گفت:
    –کلا راحیل با کسی کاری نداره، آرومه و سرش تو کار خودشه.
    سارا پیش بقیه رفت که گرم حرف زدن بودندو گفت:
    –بچه ها بریم دیگه.
    نمی دانم چرا این دختر، چی بود اسمش، راحیل،
    توجهم را جلب کرد.
    چقدر جذبه داشت، فکر کنم کمی از خود شیفته هم بود، حتی در چشم هایم نگاه هم نکرد.صدای سارا در سرم اکو می شد،”او پسر جماعت را حساب نمی کند.”
    دلم خواست رفتارش با من متفاوت باشد تابقیه بخصوص سارا شوکه بشوند…منی که همه ی دخترها دوست دارند هم کلامم شوند و تحویلم می گیرند، او حتی افتخار ندادکه نگاهم کند…
    سارا با تکان دادن دستش مقابل چشم هایم، گفت:
    – کجایی آرش؟ تو نمیای؟
    – گفتم که نه، کار دارم باید برم.
    -باشه پس خداحافظ ما رفتیم.
    از بقیه ی بچه ها هم خداحافظی کردم و به طرف خانه راه افتادم…
    بایدبرای خانه، خرید می کردم مادر برای شام برادرم و همسرش را دعوت کرده بود، کلی هم خرید برایم اسمس داده بود، تا انجام بدهم. ماشین را جلوی تره بار پارک کردم. گوشی‌ام را از جیبم درآوردم و پیام مادر را خواندم و یکی یکی خریدها را انجام دادم.
    بعد همه را داخل ماشین گذاشتم و راه افتادم. با صدای گوشی‌ام از روی صندلی کناری برداشتم و جواب دادم.
    ــ جانم مامان.
    ــ نون هم گرفتی آرش؟
    –آره گرفتم، تا یه ربع دیگه می رسم.
    مادر همیشه می گوید تو دست راست من هستی. بیشتر خریدهایش و کارهای بیرون را من برایش انجام می دهم.
    بعد از فوت پدرم در این سه سال سعی کردم،همیشه کمک حال مادرم باشم.
    بارها بیرون رفتن با دوست هایم یا حتی کارهای خودم را تعطیل کردم تا در خدمت مادرم باشم. چون اولین اولویت زندگیم است. برایش خیلی مایه می گذارم.

    لینک های دانلود رمان عبور از سیم خاردار نفس

    چادر خاڪے مـ♡ـادر

    ليست كتاب هاي ليلا فتحي

    ناشر : جهاد دانشگاهي ( واحد اصفهان )

    - نويسنده: دامينيك‌دبليو.اس وانگ - مترجم: هدا آيت

    قیمت : ۸۰۰۰۰ ریال

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    دانلود کنید
    صغری 2 روز قبل
    0

    لطفا رمان عبور زمان بیدارت می کند را ب نمایش بگذارید هرچ تلاش میکنم دانلود نمیشود.ممنون از لطف و زحمات شما

    ناشناس 8 روز قبل
    0

    واقعا چرا انقد این رمان عبور از سیم خاردار نفس بد تموم میشه
    اون همه عشق آرش و راحیل به راحتی میره رو هوا🙁
    خیلییییی حیفه ک

    الله 18 روز قبل
    1

    حداقل بگین چطور میتونم دانلودش کنم خواهش میکنم راهنمایی کنید

    الله 18 روز قبل
    0

    من می خوام متن ونوشته کامل عبور از سیم خاردار راحیل وارش وکامل داشته باشم لطفا

    حانیه 22 روز قبل
    0

    نویسنده راضی هستن که رمان شون رایگان در دسترس قرار میگیره؟؟؟؟؟؟

    حانیه 22 روز قبل
    0

    سلام ببخشید این چند رمان رایگان از خانم لیلا فتحی پور که توی سایت هست آیا نویسنده راضی هستن از اینکه این چند رمانشون رایگان در دسترس قرار میگیره؟

    یا زهرا 24 روز قبل
    1

    #پارت360



    برای همین با زهرا صحبت کردم تا به شوهرش بگه چون تو، دانشگاه داری و نمی تونی تمام وقت پیش ریحانه باشی. اونم بیاد کمک کنه.
    شوهر زهرا فکر کرده چون پدرم برای خرید این خونه کمکم کرده پس زهرا هم اینجا سهم داره و کلا اون جایی که الان نشستن مال خودشونه.
    البته من که حرفی نداشتم، گفتم تا هر وقت دلتون می خواد بشینید.
    ولی اصغر آقا میخواد برای محکم کاری سه دونگ این خونه رو به نام اونا بزنیم.
    فکر کنم زهرا برای این موضوع رو براش توضیح نمیده و نمیگه اینجا کلا برای برادرمه، چون می‌ترسه اگه اصغر بفهمه بگه از اینجا بریم. بخصوص که حالا هم تو هستی و ما احتیاجی به پرستاری زهرا نداریم.
    بلند شدم وکنارش نشستم و بوسه‌ایی از بازویش کردم.
    –چقدر تو مهربونی.
    دستش را دور کمرم حلق کرد و مرا به خودش چسباند و بادست دیگرش موهایم رابه هم ریخت وگفت:
    –تو بیشتر.
    –کمیل.
    صورتش را روی سرم گذاشت و لب زد.
    –جونم.
    –چرا از شکایتت صرف نظرکردی و قبول کردی من مواظب ریحانه باشم؟
    سرش را بلندکرد و بوسه ایی روی موهایم زد و گفت:
    –اون روزا واقعا نمی دونستم ریحانه رو که خیلی کوچیک بود، باید به کی بسپرم.
    خواهرم هم برای خودش زندگی داشت و مسیرش هم دور بود. شوهرشم زیاد خوشش نمیومد که زهرا مدام بچه ی من تو بغلش باشه.
    با خودم گفتم پرستار می‌گیرم، ولی به کی می تونستم اعتماد کنم، که وقتی من نیستم بلایی سر بچه نیاره.
    چندباری که تو رو دیدم. خانواده‌ات، بخصوص مادرت رو که دیدم. اعتمادم رو جلب کردید. توی دلم از خدا می خواستم که یه جوری توی دلت بندازه که خودت این پیشنهاد رو بدی.
    برای همین گفتم می‌خوام برای بچم پرستار بگیرم و به کسی اعتماد ندارم.
    که تو خودت پرسیدی به من اعتماد دارید بیام پرستارش بشم. منم برای این که رد گم کنم پرسیدم. مگه شما بچه داری بلدید؟
    سرم را بلند کردم و نگاهش کردم وبا لبخند گفتم:
    –منم گفتم مگه بلد شدن می خواد. کاری نداره.
    دستش را کنار صورتم آورد و با انگشتش شروع به نوازش گونه‌ام کرد.
    –روزای اول رفتارت رو زیر ذره بین گذاشته بودم. وقتی ریحانه رو میبردی تو اتاق تا بخوابونیش و در رومی‌بستی. دلم شور میزد.
    ولی وقتی صدای صوت دل نواز یه دعا یا قرآن یا لالایی دل نشین از توی اتاق بلند میشد. نفس راحتی می‌کشیدم.
    یادته اون موقع ها ریحانه رو با این چیزا می خوابوندی؟ کارم رو خیلی راحت کرده بودی.
    شباکه می خواستم بخوابونمش این صوتها رو رو گوشیم ریخته بودم و براش می‌ذاشتم آروم میشد و می‌خوابید.
    باتعجب نگاهش کردم.
    –کلک چرا تا حالا نگفته بودی؟
    خندید.
    –خیلی چیزای دیگه رو هم بهت نگفتم.
    –چی؟
    –این که اون چندباری که ازت خواستم باهام بیای بیرون می خواستم بیشتر بشناسمت، توی شرایط مختلف قرارت بدم و عکس العملت رو بسنجم.
    بی هوا مشتی روانه ‌شکمش کردم.
    –چقدربد جنسی.
    آخی، گفت و دستم را گرفت.
    –اینو دیگه کشف نکرده بودم. پس دست بزنم داری.
    تابلویی که داخل چمدان گذاشته بود را برداشتم.
    –کمیل من عاشق این خط نوشتن توام. چه شعر قشنگی... برای کی نوشتی؟
    آهی کشید.
    –اون روزا که حالم خیلی بد بود نوشتمش و زدم به دیوار اتاقم. هر روز که چشمم بهش می‌خورد آروم میشدم. بعد بلند و آهنگین شعر را خواند.

    "همه عالم يه طرف حسين زهرا يه طرف
    همه عشقا يه طرف عشق به مولا يه طرف"
    –خب چرا گذاشتیش تو چمدون؟
    –این مدت که بابا اینجا بود گفت لنگه‌اش رو براش بنویسم. وقت نکردم. اینو میبرم میزنم دیوار خونشون برای خودمون سر فرصت یکی دیگه می‌نویسم.
    سرم را روی سینه اش گذاشتم و با خودم فکر کردم. کشف کردن آدم ها خیلی سخت است. کاش زکریای رازی به جای کشف الکل، یک فرمولی اختراع می کردکه با آن زوایای پنهان وجودی هر انسان را ‌کشف می کردیم
    شاید هم هر کسی خودش باید برای خودش فرمولی بسازد تا بتواند وجودش را کشف کند.
    پنهان ماندن و کشف نشدن مثل پیدا نکردن درب خروجی در یک بازی رایانه ایی است. مدام باید در محوطه‌ی پشت در دور خودت بچرخی تا وقتت تمام شودو گیم اور شوی.
    شایدهم مثل پرنده ایی که از ابتدای تولدش داخل قفسی حبس است و زیباییهای خارج از آن را درک نمی کند وخودش را در آن دنیای کوچکش خوشبخت احساس می کند.


    ✍#به‌قلم‌لیلا‌فتحی‌پور


    .....★♥️★....
    تا که پرسیدم ز قلبم عشق چیست

    در جوابم اینچنین گفت و گریست

    لیلی و مجنون فقط افسانه‌اند

    عشق در دست حسین بن علیست💚
    پایان💚

    یا زهرا 24 روز قبل
    0

    #پارت357


    میز ناهار خوری، وسط سالن گذاشته شده بود و رویش یک کیک دو طبقه بود. دور کیک از گلهای رنگارنگ میخک و رُز پُر بود. باشمع های وارمر حروف اول اسم من بین گلها نوشته شده بود.
    انواع تنقلات و خوراکیها به طور زیبایی گوشه ایی از میز چیده شده بود.
    لبه های میز و سقف بالای سر میز هم بادکنکهای قرمز به شکل قلب چسبانده شده بود.
    اهل خانه تا ما را دیدند تولدت مبارک گفتند و همگی با هم کف زدند.
    با این حرف بیشتر تعجب کردم چون دو روز تا روز تولدم باقی مانده بود.
    باتعجب و ذوقی که نمی دانستم چطوربایدکنترلش کنم به کمیل نگاه کردم.
    باخنده گفت:
    –اگه زودتر نمی گرفتیم که غافلگیرنمیشدی.
    –وای کمیل تو چیکارکردی؟ واقعا غافلگیرم کردی اصلا فکرش روهم نمی کردم. پس تلفن یواشکیها واسه این بود؟
    خندید.
    –من که بهت گفتم بریم خونه متوجه میشی.
    از خوشحالی و ذوق و غافلگیری زیاد همانجا ماتم برده بود، بخصوص که خاله و دایی و زن دایی و سعیده هم کنار مادر و اسرا ایستاده بودند و لبخند می‌زدند. و این خوشحالی‌ام را دوچندان می کرد.
    مادر و پدر کمیل با آن جثه ی نحیفشان جلو آمدند و صورتم را بوسیدند و تبریک گفتند.
    مادر کمیل گفت:
    –مبارک باشه عروس گلم، بیا بشین مادر، بعد دستم راگرفت و به طرف میز بُرد.
    ریحانه به طرفم دوید. خم شدم و بغلش کردم و بوسیدمش.
    مادر و بقیه هم امدند و تبریک گفتند. از همه چند باره تشکر می کردم ولی هنوز هم حیران بودم از این که کمیل چطورتوانسته همه ی این ها را هماهنگ کند و چیزی به من بروز ندهد.
    روی طبقه بالای کیک باکاکائو نوشته شده بود، "بعضی روزها خاص‌اند مثل روز تولد تو، همسرم تولدت مبارک"
    روی طبقه ی پایینی کیک
    چیزهایی شعر گونه نوشته بود که به خاطر پایه های کیک و ریز بودن نوشته ها نتوانستم بخوانم.
    مادر کنار گوشم گفت:
    –راحیل جان لباسات تو اتاقه نمی خوای عوضشون کنی؟
    باخوشحالی از پیشنهادش استقبال کردم و از این که برایم لباس آورده بود تشکرکردم.
    نگاهی به کمیل که در حال جاسازی شمع ها روی کیک بود انداختم وگفتم:
    –من میرم تو اتاق لباس عوض کنم.
    با لبخند نگاهم کرد و سرش را تکان داد.
    لباسم را که عوض کردم در حال مرتب کردن چادررنگی ام روی سرم بودم که کمیل واردشد و گفت:
    –چادر برای چی؟ نامحرم نیست.
    باتردید گفتم:
    –شوهر زهرا نمیاد؟
    –نه، اون سر شام میاد.
    بعداز نایلونی که دستش بود یک گیره‌ی سفید رنگ که گل پارچه ایی بزرگ قشنگی داشت درآورد و گفت:
    –زهرا گفت اینو بهت بدم، گفت برای تو خریده. خوشت میاد؟ میخوای بزنی روی موهات؟
    من که دیگر از این همه مهربانی خانواده کمیل خجالت زده بودم گفتم:
    –دستش درد نکنه، اتفاقا احتیاج داشتم.
    خودش گیره‌ی روسری‌ام را بازکرد و طبق عادتش دستش را داخل موهایم بُرد و به همشان ریخت.
    –همینجوری بهم ریخته قشنگه، من که اینجوری دوست دارم.
    بی مقدمه دستهایم را دور کمرش حلقه کردم وسرم راروی سینه اش گذاشتم وگفتم:
    –ممنونم کمیل. ببخشید امروز به خاطر اون تلفن ها اذیتت کردم. می دونم برای این مهمونی خیلی به زحمت افتادی.
    سرم را بادستهایش گرفت و صورتم را بالا گرفت و نگاهش رابه چشم هایم چسباند وگفت:
    –من بایدبه خاطر این که کنارمی از تو ممنون باشم حوری من. بابتش اگر تا آخر عمر هم ازت تشکرکنم کمه. این جشن هم برای تولدته، هم برای این که تو برای همیشه به این خونه برگشتی. واسه همین دوطبقه کیکه.
    بعد دوباره بامزه تر از قبل لبش را گاز گرفت .
    –الانم فاصله رورعایت کن خانم. اگه یکی بیاد داخل اتاق تکلیف چیه؟
    دستهایم را از دور کمرش شل کردم. فوری هر دو دستم راگرفت و گذاشت روی چشم هایش و بوسیدشان.
    –همیشه روی چشم هام نگهت می دارم عزیزم.
    بعد از اتاق بیرون رفت.
    من ماندم و این همه عشقی که به پایم ریخته بود. انگار حرفهایش برای دلم مرهم بود، دلی که روزگاری جراحت عمیقی پیدا کرده بود. کمیل خوب طبیبی برای دل مجروحم بود.
    تقه‌ایی به در خورد. سعیده سرش را داخل آورد و گفت:
    –بیام داخل؟
    –بیا عزیزم.
    وارد شد و در را بست. سر به زیر گفت:
    –راحیل میگم خانواده شوهرت ناراحت نشن من اینجام.
    دستش را گرفتم.
    –مگه خودشون دعوتت نکردن؟
    –چرا زهرا خانم خودش دعوت کرد.
    روی زمین نشستم و او را هم کنارم نشاندم.
    –خب پس مشکلی نیست، نگران نباش.
    سر به زیر شد و پرسید:
    –من بیشتر نگران توام.
    نگاهش کردم.
    –چرا؟
    –راحیل تو واقعا راضی هستی؟ یعنی گذشتت رو تونستی فراموش کنی؟ راستش درسته واسه فراموش کردنش خیلی کارا انجام دادی. خاله هم خب خیلی همه جوره حواسش بهت بود، ولی بازم...
    حرفش را بریدم.
    –ببین سعیده باید واقع بین بود. من مثل تو به قضیه نگاه نمی‌کنم. من همه‌ی این اتفاقات رو یه بازی می‌دونم. بازی که خدا طراحیش کرده و از اون بالا نگاهم می‌کنه ببینه چیکار می‌کنم. می‌تونم از مراحل این بازی رد بشم یا نه.


    ✍#به‌قلم‌لیلا‌فتحی‌پور

    mobina 1 ماه قبل
    0

    سلام من عبور زمان رو دنبال میکنم ولی دوتا پارت خیلی کمه

    م 2 ماه قبل
    0

    چقدر مسخره زده دانلود رمان بعدچیزی نداره

    ناشناس 2 ماه قبل
    1

    نمیشه دانلود کرد

    بهار 2 ماه قبل
    2

    سلام.چطور رمان دانلود میشه

    مهدی 3 ماه قبل
    -2

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید