در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).
    تبلیغات دانشگاه آزاد

    داستان زیر را کامل کن صفحه ۶۳ نگارش دوم دبستان

    1 بازدید

    داستان زیر را کامل کن صفحه ۶۳ نگارش دوم دبستان را از سایت نکس 98 دریافت کنید.

    قصه «کلاغی که می‌خواست قشنگترین پرنده دنیا شود»

    قصه «کلاغی که می‌خواست قشنگترین پرنده دنیا شود»

    در کتاب «مهارت‌های نوشتاری فارسی» نوشته بود:

    یکی بود یکی نبود، سال‌ها پیش در باغ بزرگی پرندگان بسیاری زندگی می کردند. در این باغ ، کلاغ کوچکی هم بود که آرزو داشت پرهای زیبایی داشته باشد. او می‌خواست زیباترین پرنده دنیا باشد. یک روز کلاغ در باغ پرواز می کرد...

    محمدحسین ادامه داد:

    یک روز کلاغ در باغ پرواز می کرد، دید که یک طاووس آن‌جاست و چه پرهای قشنگی دارد. با خودش گفت:«کاش من هم پرهای رنگارنگ و زیبا داشتم».

    روزی دید یک سطل رنگ آن‌جاست. با خود گفت که اگر من توی سطل رنگ بروم، قشنگ‌تر می شوم. کلاغ کوچولو توی سطل رفت و دید که چقدر قشنگ شده است. روز بعد باز یک سطل رنگ دیگر پیدا کرد و باز هم رفت تا دو رنگ داشته باشد. چند روز توی سطل‌های رنگ مختلف رفت تا رنگارنگ شد. وقتی داشت پرواز می کرد دید چند پر رنگی روی زمین افتاده، آن‌ها را به خود چسباند و دید که یک عالمه پرهای رنگی روی زمین است، آن ها را هم به خود چسباند و دید خیلی خیلی رنگارنگ شده است. و رفت تا خودش را به همه نشان بدهد.

    بای بای

    منبع مطلب : mohamad_hosein.niniweblog.com

    مدیر محترم سایت mohamad_hosein.niniweblog.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    داستان کلاغ کوچولو

    .کنار شاخه ی درخت دارکوبی را دید که دارد به درخت نوک می زند ، کلاغ خوب به دارکوب نگاه کرد و در دلش گفت :ای کاش من هم مثل او زیبا بودم .بغض دلش را گرفت .خواست با دارکوب حرف بزند اما نتوانست آرام به پرواز خود ادامه داد، به برکه ای نزدیک شد .در کنار برکه اردک هایی را دید که مشغول شنا کردن بودند، باز با خودش گفت :کاش من هم مثل اردک ها زیبا بودم .

    گنجشک زیبایی را دید .هر چه بیشتر پرواز می کرد  غمگین تر می شد .با خودش گفت چی می شد که من هم قدری از زیبایی این پرندگان را داشتم .

    لا به لای شاخه ی درختی نشسته بود و مدام با خودش حرف می زد . ناگهان چشمش به پرنده ای افتاد که سخت ناله می کرد . کلاغ دور برش را نگاه کرد

    چشمش به پرنده ای افتاد .جلو تر رفت دید پرنده بالش شکسته است  کلاغ کوچولو گفت :تو سخت بیماری

    باید برم برات دکتر بیارم . کلاغ کوچولوی مهربان به راه افتاد .خانم هد هد مهربان را پیدا کرد و ماجرا را برایش تعریف کرد با همدیگر پیش پرنده کوچولو که نامش سینه سرخ بو د به راه افتادند . خانم هد هد مهربا ن

    سینه سرخ رامعاینه کرد . و مراقبت از سینه سرخ را به او سپرد . کلاغ کوچولو چند روزی را مشغول مراقبت از سینه سرخ بو د .سینه سرخ کم کم خوب شد .؟آن دو دوست مهربان با هم صحبت کردند . سینه سرخ گفت :

    تو نباید از خودت ناراحت باشی .پشت این پرهای سیاه یک قلب مهربان جای دارد . اگه تو نبودی من مرده بودم .

    سینه سرخ گفت :خداوند مهربان هر کدام از مارا آفریده

    ما نباید نا شکری کنیم . همیشه باید خدا شکر کنیم و قدر نعمت های خدا را بدانیم . کلاغ سیاه کو چولو به

    اشتباه خود پی برد .از آن روز به بعد کلاغ به توانایی های خود فکر می کرد نه به سیاهی پر هایش .از زندگی خود هم لذت می برد.

    نوشته ی نر گس ایل بیگ دانش آموز کلاس دوم

    منبع مطلب : amirnarges.blogfa.com

    مدیر محترم سایت amirnarges.blogfa.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    داستان بچه کلاغ

    مادرش گفت((عزیزم،تمام کلاغ ها رنگ پرهای  شان سیاه است))

        بچه کلاغ گفت : " ولی مادر من این رنگ را دوست ندارم ،پرنده های دیگر مرا مسخره می کنند."و رفت تا به بچه کلاغ های دیگر رسید .

       به آن ها گفت : "بیایید برویم به رنگرزی و رنگمان را عوض کنیم." بچه کلاغ های دیگر حرف او را گوش ندادند و گفتند:"نباید این کار را بکنیم ؛ چون که خدای مهربان ما را این طور آفریده است "

         بچه کلاغ ناراحت شد واز پیش آن ها رفت و به رنگرزی رفت وپرهای خودش را به سطل های رنگ زد .

    وقتی در جنگل راه می رفت همه ی نگاه ها به او خیره شده بود و همه با تعجب به او نگاه می کردند. تااین که رفت و رفت تا به مادرش رسید ؛ ولی وقتی مادرش او را دید، چیزی نگفت.

       آن شب وقتی خوابیدخواب دید تما م فک وفامیل هایش به او حمله کرده  می گو یند :"این پرنده ی ناشناس را بیرون کنید،او از مانیست"

        اوکه خیلی ترسیده بود ازخواب پریدو روزبعد دوباره به رنگرزی رفت ورنگش را سیاه کردوقتی به خانه برگشت مادرش وقتی اورا دید خندیدو به او گفت:آفرین

       بچه کلاغ گفت:((مامان جون مگه رنگ سیاه رنگ چیست؟ چرا خدا ما را به این رنگ آفریده است؟))

    مادرش گفت: ((پسرم، رنگ سیاه رنگ خانه کسی است که مارا آفریده است. آیا می دانی چه کسی را می گویم؟))

        بچه کلاغ گفت : ((خدا))

        اوآن شب به حرف های مادرش فکر کردو فهمید ،چه قدرخوب است که خدای مهربان همه چیزرادرست آفریده است وروزبعدازمادرش معذرت خواهی کرد.

    منبع مطلب : saj85.blogfa.com

    مدیر محترم سایت saj85.blogfa.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 6 روز قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید