در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).
    تبلیغات دانشگاه آزاد

    انشا یک صبح سرد و برفی زمستان

    1 بازدید

    انشا یک صبح سرد و برفی زمستان را از سایت نکس 98 دریافت کنید.

    10 نمونه انشا ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان | انشا در مورد صبح برفی

    10 نمونه انشا ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان | انشا در مورد صبح برفی

    متن انشا نمونه اول


    مقدمه : به نام خدا انشای خود را در مورد یک روز برفی شروع میکنم .

    من عاشق برف هستم . چون برف خیلی کم می آید . بعضی جاهای دنیا انقدر برف می آید که بچه ها خسته می شوند و دعا میکنند هوا آفتابی بشود ولی چون در ایران برف کم می آید . در روز های برفی ما بچه ها خیلی خوشحال میشویم. البته پدر ها و مادر ها هم خوشحال میشوند .

    برف خیلی قشنگ است چون مثل برف شادی روز هم جا میبارد و وقتی ما صبح از خواب بیدار میشویم انگار روز زمین و درخت و خیابان ها و ماشین ها پنبه ریخته اند . وقتی برف می اید انقدر همه جا سفید میشود که انگار اینجا بهشت است. من دوست دارم وقی برف آمد با دوستانم بازی کنم . ما در برف به هم گوله برفی پرت میکنیم.

    و روی برف راه می رویم و به جای کفش روی برف نگاه میکنیم یا روی برف میخوابیم یا با پدر و مادر و دوست هایمان یا بچه های همسایه با هم آدم برفی درست میکنیم .

    متن انشا نمونه دوم

    نمونه انشا در مورد صبح سرد و برفی زمستان

    من همیشه دوست دارم به آدم برفی کلاه و شال گردنم را بدهم تا سردش نشود. من دوست دارم وقتی برف بارید با دوست هایم برف بازی کنم و وقتی دست ها و صورتم یخ کرد به خانه بیایم و دستم را بگیرم روی بخاری تا گرم شود. خیلی بخاری کیف میدهد. و دست آدم روی بخاری سوزن سوزن میشود.

    ولی بعضی ها در زمستان بخاری ندارند و بابا هایشان پول ندارند بخاری نو بخرند و ما باید به آنها کمک کنیم . چون زمستان ها خیلی سرد است و باید به آنها پول بدهیم که کلاه و دستکش و کفش بخرند که دست ها و پاهایشان یخ نکند . ما در زمستان لبو و شغلم میخوریم چون گرم است و به آدم می چسبد.


    متن ادبی و انشا درباره صبح سرد و برفی

    متن انشا نمونه سوم

    من خیلی برف را دوست دارم چون وقتی برف میبارد همه خوشحال میشوند و با هم بازی میکنند و می خندند گاهی وقت که برف میبارد مدرسه ها تعطیل میشود و من خیلی خوشحال میشود که میتوانیم بیشتر با دوستانم بازی کنم. برف نعمت خدا است . باران هم نعمت خدا است. برف و باران باعث میشود گل ها و گیاه ها رشد کنند .

    و مادر بزرگ من میگوید وقتی برف می آید یا باران می آید اگر آدم دعا کند . خدا دعای آدم را قبول میکند . من دوست دارم برای همه دعاهای خوب بکنم .
    من دعا میکنم یک روز که از خواب بیدار شدم همه جا سفید شده باشد . آمین .
    این بود انشای من.

    نتیجه گیری : برف نعمت خدا است و همه را خوشحال میکند .

    یک نمونه متن انشا در مورد صبح زمستانی

    متن انشا نمونه چهارم

    موضوع انشا : یک روز برفی را توصیف کنید
    مقدمه : به نام آفرینده فصل ها و زیبایی های نهفته در هر فصل انشا خود را آغاز میکنم .

    از خواب بیدار می شوم.همه جا سفید پوش شده است.ازخانه خارج می شوم. درختانی که تا پریروز لباس سبز پوشیده بودند و دیروز بی لباس بودند،امروزلباس سفیدی به تن کرده اند. بام خانه ها هم سفید شده است.آب رودخانه ها یخبسته اند.دیگر آن ماهی های رنگارنگ نمی توانند سر از
    آب بیرون بیاورند واز منظره ی بیرون از آب لذت ببرند.دیگر آن چمنزارها و کشتزارها درمیان ما نیستند و لایه ای از برف صورتشان را پوشانده است.
    در دوردست کوهای برف گرفته و ابرهای سیاه و سفید،شهر را سفیدرنگ کرده اند و با دانه های ستاره ای شکل آن را برجسته نشان داده اند. از تماشای منظره ی برفی چشم می پوشم و تصمیم قدم زدن میگیرم.جای پای کفش هایم برروی برف ها نقش برمی دارند.صدای برف های زیر کفش- هایم مانند صدای خش،خش برگ های خشکیده ی پاییز است؛چرا که آن برف هاینرم،زیر پاهایم خشک و سفت می شوند.
    در آن طرف دانه های برفِ بلور مانند در نقطه ای جمع شده اند و یک آدمکِ برفی را تشکیل داده اند.
    دوردست ها می نگرم؛خورشید هنگام طلوع کردن را مناسب می بیند و با یک پرتاب بر روی برف های بلورین نور می تاباند.آدم برفی ها از خجالت آب می شوند؛ پیاده روهای برفی به پیاده روهای سنگی تبدیل می شوند؛یخ ها آب می شوند وماهی ها از خوشحالی به بالا و پایین می پرند.گل ها و چمنزارها سر از برف ها بیرون می آورند.برف هایی که از خجالت آب می شوند.درختان هم لباس صورتی به تن کرده اند.
    حالا نوبت بهار است که سراز این برف ها بیرون بکشد.

    نتیجه گیری : در هر سوی که نگاه میکنم نشانه ای زیبایی تو می بینم . ای خالق من . ای خالق زیبایی نهفته در هر دانه برف . ای نقاش چیره دست هستی . دوستت دارم .

    نمونه انشا جدید برای صبح سرد و برفی زمستان

    متن انشا نمونه پنجم

    موضوع انشا : انشا از زبان یک دانه برف – سرگذشت یک دانه برف

    مقدمه : قلم در دست میگیرم و خود را دانه برفی سبک و در حال پرواز در آسمان نیلگون تصور میکنم

    و از زبان دانه برف چنین می نویسم . یک روز برفی پشت پنجره ایستاده بودم و بیرون را تماشا می کردم. دانه های برف رقص کنان می آمدند و روی همه چیز می نشستند. روی بند رخت، روی درختها، سر دیوارها، روی آفتابهٔ لب کرت، روی همه چیز. دانهٔ بزرگی طرف پنجره می آمد. دستم را از دریچه بیرون بردم و زیر دانهٔ برف گرفتم.
    دانه آرام کف دستم نشست. چقدر سفید و تمیز بود! چه شکل و بریدگی زیبا و منظمی داشت! زیر لب به خودم گفتم: کاش این دانهٔ برف زبان داشت و سرگذشتش را برایم می گفت! در این وقت دانهٔ برف صدا داد و گفت: اگر میل داری بدانی من سرگذشتم چیست، گوش کن برایت تعریف کنم: من چند ماه پیش یک قطره آب بودم. توی دریای خزر بودم. همراه میلیاردها میلیارد قطرهٔ دیگر اینور و آنور می رفتم و روز می گذراندم. یک روز تابستان روی دریا می گشتم.
    آفتاب گرمی می تابید. من گرم شدم و بخار شدم. هزاران هزار قطرهٔ دیگر هم با من بخار شدند. ما از سبکی پر درآورده بودیم و خود به خود بالا می رفتیم.
    باد دنبالمان افتاده بود و ما را به هر طرف می کشاند. آنقدر بالا رفتیم که دیگر آدمها را ندیدیم. از هر سو توده های بخار می آمد و به ما می چسبید.
    گاهی هم ما می رفتیم و به توده های بزرگتر می چسبیدیم و در هم می رفتیم و فشرده می شدیم و باز هم کیپ هم راه می رفتیم و بالا می رفتیم و دورتر می رفتیم و زیادتر می شدیم و فشرده تر می شدیم. گاهی جلو آفتاب را می گرفتیم و گاهی جلو ماه و ستارگان را و آنوقت شب را تاریکتر می کردیم. آنطور که بعضی از ذره های بخار می گفتند، ما ابر شده بودیم، باد توی ما می زد و ما را به شکلهای عجیب و غریبی در می آورد. خودم که توی دریا بودم، گاهی ابرها را به شکل شتر و آدم و خر و غیره می دیدم.
    نمی دانم چند ماه در آسمان سرگردان بودیم. ما خیلی بالا رفته بودیم. هوا سرد شده بود. آنقدر توی هم رفته بودیم که نمی توانستیم دست و پای خود را دراز کنیم. دسته جمعی حرکت می کردیم: من نمی دانستم کجا می رویم. دور و برم را هم نمی دیدم. از آفتاب خبری نبود. گویا ما خودمان جلو آفتاب را گرفته بودیم. خیلی وسعت داشتیم. چند صد کیلومتر درازا و پهنا داشتیم. می خواستیم باران شویم و برگردیم زمین.
    من از شوق زمین دل تو دلم نبود. مدتی گذشت. ما همه نیمی آب بودیم و نیمی بخار. داشتیم باران می شدیم. ناگهان هوا چنان سرد شد که من لرزیدم و همه لرزیدند. به دور و برم نگاه کردم. به یکی گفتم: چه شده؟ جواب داد: حالا در زمین، آنجا که ما هستیم، زمستان است. البته در جاهای دیگر ممکن است هوا گرم باشد.
    این سرمای ناگهانی دیگر نمی گذارد ما باران شویم. نگاه کن! من دارم برف می شوم. تو خودت هم… رفیقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد. برف شد و راه افتاد طرف زمین. دنبال او، من و هزاران هزار ذرهٔ دیگر هم یکی پس از دیگری برف شدیم و بر زمین باریدیم. وقتی توی دریا بودم، سنگین بودم. اما حالا سبک شده بودم.
    مثل پرکاه پرواز می کردم. سرما را هم نمی فهمیدم. سرما جزو بدن من شده بود. رقص می کردیم و پایین می آمدیم. وقتی به زمین نزدیک شدم، دیدم دارم به شهر تبریز می افتم. از دریای خزر چقدر دور شده بودم! از آن بالا می دیدم که بچه ای دارد سگی را با دگنک می زند و سگ زوزه می کشد. دیدم اگر همینجوری بروم یکراست خواهم افتاد روی سر چنین بچه ای، از باد خواهش کردم که مرا نجات بدهد و جای دیگری ببرد. باد خواهشم را قبول کرد. مرا برداشت و آورد اینجا. وقتی دیدم تو دستت را زیر من گرفتی ازت خوشم آمد و .. در همین جا صدای دانهٔ برف برید. نگاه کردم دیدم آب شده است و دوباره به چرخهٔ بزرگ طبیعت بازگشته است.

    نتیجه گیری : شاید اگر خیال با ما همراه باشد و خود را به جای برف ، باران ، درختان ، گل ها و خورشید و آسمان حس کنیم خواهیم دانست همه پدیده های طبیعی به زیبایی و با نظمی شگفت انگیز آفریده شده اند و انسان تنها میتواند نگهبان این همه زیبایی و شگفتی در طبیعت باشد و نه نابود گر آن.


    متن انشا برای صبح سرد و برفی برای ابتدایی

    متن انشا نمونه ششم

    موضوع انشا : توصیف یک روز برفی و یاد آوری کمک به نیازمندان در سرمای زمستان

    مقدمه : برف یک نعمت است و نعمت های خدا همیشه زیبا و خوبند اما یادمان باشد بعضی وقت ها نعمت ها و شادی ها ی ممکن است برای یک خانواده فقیر غصه باشد نه شادی ، مثل عید که ما خوشحالیم ولی یک کودک یتیم بدون یک لباس نو و آجیل و شیرینی هیچ عیدی را تجربه نمیکند و مثل برف …. برف این نعمت شکوهمند و زیبا شاید غم و غصه یک خانواده فقیر باشند که توان خرید لباس گرم و بخاری خانه خود را ندارند . من این انشا را به این آدم ها تقدیم میکنم به امیدی که گاهی یادی از آنها بکنیم و تنها به شادی و خوشی خودمان فکر نکنیم .

    خدایا به امید تو …

    صبح بیدار شدم و سرمای عجیبی در اتاقم حس کردم نگاهم به پنجره افتاد که دیدم پشت پنجره مقدار زیادی برف سفید نشسته است… حس عجیبی در دلم جوانه زد و با سرمای برف و زیبایی آن دو حس متفاوت را در قلبم حس کردم… سریع از جا بلند شدم و به سمت حیاط دویدم برف سفید همه جا را سفید پوش کرده بود .. به سمت برفها دویدم و دستانم را در عمق برف فرو بردم و از شادی فریاد کشیدم…. خدایا شکر… عجب نعمت سرد و زیبایی!

    بی اختیار یاد لباسهای زمستانی ام افتادم و از اینکه سال گذشته همه چیز خریده بودم خرسند شدم اما در کنار این خوشحالی به یادکودک دست فروش کنار مدرسه افتادم به یاد لباسهای کهنه اش…. قطره اشکی بر چشمانم نشست او امروز چه خواهد پوشید؟ وقتی به مدرسه رسیدم فقط چشمانم در انتظار دیدن او بود بر خلاف انتظارم که امروز لباسهای گرمی خواهد داشت

    باز هم کفشهای پاره ی او سردی برف را برایم سردتر کرد…

    نتیجه گیری : به جای نتیجه گیری این شعر را تقدیم شما میکنم :

    بنی آدم اعضای یکدیگرند

    که در آفرینش ز یک گوهرند

    چو عضوی بدرد آورد روزگار

    دگر عضوها را نماند قرار

    نمونه انشا جدید و جذاب برای صبح سرد و برفی

    متن انشا نمونه هفتم

    موضوع انشا : خاطره یک روز برفی

    مقدمه : در این انشا میبایست یک خاطره از یک روز برفی را تعریف کنم … اما فکر کردم بهتر است بجای تعریف خاطرارت تکرای خودم از برف بازی و ساختن آدم برفی ، خاطره ای از آیت الله حسن زاده آملی در یک روز برفی را تعریف کنم که مربوط میشود به سخت کوشی استاد ایشان -مرحوم حضرت علامه ابوالحسن شعرانی- در تدریس و علم و دانش .

    آیت الله حسن زاده آملی تعریف میکنند : وقتی من در خدمت ایشان که بودم، در سال تعطیلی نداشتیم. بنده از یادم نمی رود که یک سال برا ما گذشت و فقط دو روز درس را تعطیل کردیم، یکی روز عاشورا، یکی روز شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام و بقیه روزها را درس می خواندیم. یکی از خاطرات خوشی که از محضر ایشان دارم این است که در یک زمستان برف خیلی سنگینی آمده بود و من مردد بودم که به کلاس درس بروم یا نه؟ به هر حال تصمیم گرفتم بروم.

    وقتی در خانه ایشان رسیدم، خواستم در بزنم؛ با آن برف سنگین که آمده بود،خجالت می کشیدم. مدتی ایستادم که کسی بیرون بیاید، اما کسی نیامد. در هر صورت در زدم و وارد شدم. پس از اینکه وارد شدم، دیدم ایشان مشغول نوشتن هستند. سلام کردم و به محض نشستن عذر خواهی کردم. گفتم: آقا در این برف مزاحم شدم، می خواستم نیایم. ایشان فرمودند: چرا؟ گفتم: در این برف نخواستم مزاحم بشوم گفتند: مگر شما که از مدرسه مروی تا اینجا می آمدید،گداها در راه ننشسته بودند و گدایی نمی کردند؟ گفتم: چرا فرمودند: امروز آنها بودند یا نبودند؟ گفتم: چرا بودند، امروز روز کسب و کار آنها است

    فرمودند: خوب آنها که تعطیل نکردند، چرا ما تعطیل کنیم؟!

    منبع مطلب : www.netshahr.com

    مدیر محترم سایت www.netshahr.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    انشا ادبی یک صبح سرد و برفی زمستان بنویسید متن صفحه 38 و 39 کتاب نگارش دوازدهم

    انشا متن ادبی صفحه ۳۸ و ۳۹ کتاب نگارش دوازدهم درباره در مورد با موضوع متن ادبی درباره نثر یک صبح سرد و برفی زمستان بنویسید توصیف کنید از سایت نکس لود دریافت کنید.

    انشا صبح سرد و برفی نگارش دوازدهم

    حل و جواب تمرین صفحه 38 و 39 نگارش دوازدهم

    کتاب نگارش جدید آن به بازار عرضه شده است و برای پایه پیش دانشگاهی و دوازدهم در رشته های مختلف ریاضی تجربی انسانی منتشر شده است و بسیار ساخت می باشد و آدم باید که به صورت کامل این درس را مطالعه نموده و با آن جواب دهد در صفحه 38 و 39 این کتاب خواسته شده است متن ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان بنویسید ما به زودی جواب این بخش از این کتاب نگارش ۳ را پیدا خواهیم کرد و در همین پست قرار خواهیم داد و آن را برای شما عزیزان کامل خواهیم کرد.

    انشا با موضوع صبح سرد و برفی زمستان

    مقدمه : صبح سرد یک روز زمستانی در حالیکه در امتداد یک خیابان قدم می زدم با طنین نغمه های خوش پرندگانی که بر بالای درختان منزل گزیده بودند روبرو شدم‌.لذتی والا تمام وجودم را فرا گرفت به قدرت غیرقابل وصف خدای مهربانم پی بردم.در همین حال آسمان نوید از بارش نُقلک های آسمانی می داد که قصد داشتند زمین را سفید پوش کنند.این منظره به حال خوش من بی نهایت افزود.

    بدنه : با خودم گفتم که ما انسانها که مهر اشرف مخلوقات بر پیشانی مان نقش بسته است چرا آن طور که باید و شاید عبادت کننده ی واقعی خالق مان نیستیم چرا مثل بقیه خلایق الهی که هرکدام به نحوی سجده کننده ی قدرت خدا و جلوه ای از وجود او هستند‌، سجاد ستایشگر او نیستیم.
    چرا ما انسانها از کنار تمام نشانه هایی که خدا روزانه مقابل چشمان مان نمایان می کند اینقدر ساده می گذریم و هر کدام را به لیست عادت هایمان اضافه می کنیم.
    یقینا دیدن کوه و دشت و بیابان،خورشید و برف و باران همگی در مقابل دیدگان ما عادی جلوه کرده که ما هیچ‌گاه در باطن آنها و در چگونگی خلقت آنها تامل نمی کنیم.
    متاسفانه آدم ها هرچه به سنین بالاتر قدم می گذارند به جای آنکه همپای رشد عقلی و سنی شان پیش روند و بیشتر به تامل و تفکر در قدرت خداوند متعال بپردازند، کمتر متوجه تلنگر های الهی می شوند تلنگر هایی که فریاد سر می زند: بنده ی من همیشه مرا در خاطر و در باورت زنده نگه دار. من به تو نوید همراهی جاودانه ای می دهم که تو را تا بالاترین قله ی رشته کوه کمال برساند.
    همین چهار فصل خدا دنیایی از شگفتی ها را به روی مان می گشاید.
    وقتی از پنجره ی دل به این شگفتی بنگریم می بینیم هر کدام از تابلو های نقاشی خدا چه زیبا رنگ آمیزی شده اند.
    همین زمستان که ما آن را به سرما و سردی مشهورش کرده ایم چه زیبا در درون خود گرمایی از عشق و مهربانی را پرورانده‌ زمانی که مهد تولد ننه سرما ها و بابا نوئل هایی است که جاری کننده ی شیرین ترین و زیباترین لبخند ها بر لبان کودکان هستند.
    زمستان یکی از آن خاص ترین نقاشی های خداست که او وقتی قلم را عاشقانه در دستانش می چرخاند قصد داشت چیزی را بیافریند که اثبات آن آیه معروف
    “فتبارک الله احسن الخالقین” باشد.

    نتیجه : من به انتهای خیابان رسیدم خیابانی طویل اما زیبا که شکوفه های برفی درخشانی بر شاخه هایش لبخند می زد.
    این حال خوش وصف ناپذیر من از دیدن آن زیبایی ها و تاملات خویش طولانی بودن مسیر را از یادم برد
    تفکرات عمیق آن روز زمستانی من از آن دسته تلنگرهایی بود که خدایم در ذهن کوچکم ایجاد کرد تا جرقه ای باشد که شعله های خداشناسی را در من روشن سازد.
    چه نیکوست که ما انسانها حتی اگر شده گاهی چند دقیقه ای از روزمره هایمان را اختصاص دهیم تا نکته ی جدیدی را از اتفاقات رقم زده ی خدا در دفتر زندگیمان ثبت کنیم تا با هر بار ورق زدن آن با صفحاتی تهی که مملو از خالی است روبرو نشویم‌ و به جای تاسف از گذشته ی هدر رفته، به خویشتن ببالیم که بنده ای شایسته برای پروردگارمان بوده ایم.

    انشا صبح برفی زمستان مقدمه بدنه نتیجه

    مقدمه : کشور ما ایران دارای چهار فصل رنگارنگ است. بهار سبز و تابستان نارنجی و پاییز زرد و زمستان سفید!

    بدنه : شال و کلاه کردم و پالتوی مخملی ام را بر تن کردم کیف و وسایلم را برداشتم و از خانه بیرون زدم! برف قطع شده بود. تقریبا ساعت 6 صبح بود و هنوز دو ساعتی وقت داشتم که به محل کارم برسم. نمیدانم چرا انقدر زود راه افتادم. هوا خیلی سرد بود و خورشید به تازگی طلوع کرده بود. وقتی برف می بارد تحمل فضای اتاق برایم خیلی سخت می شود. احساس خفگی میکنم و حتی نمیتوانم خوب بخوابم. شاید چون بارش برف مرا یاد خاطرات آن روزها می اندازد. روزهایی که بچه بودیم و وقتی برف می بارید باهم آدم برفی درست میکردیم و برف بازی میکردیم. آخرین آدم برفی را که باهم درست کردیم به یاد داری؟ یادم است آن روز فراموش کرده بودم دستکش هایم را به مدرسه بیاورم و حسابی دست هایم یخ کرده بود. تو سرگرم برف بازی بودی و حواست نبود. وقتی شال گردنم را درآوردم تا به گردن آدم برفی بیندازم ناگهان دست هایم را دیدی که از سرمای شدید سرخ شده بود. فریاد زدی که دست کش هایت کو؟؟ پیش از آنکه پاسخی بدهم دستم را کشیدی و سریع بردی داخل کلاس خودتان! کنار شوفاژ کلاس نشستیم و دست کش هایت را درآوردی و دست هایم را در دست گرفتی و سعی کردی گرمشان کنی! تو مرتب سرزنشم میکردی و منم دستانم را از دست هایت میکشیدم که بروم حیاط و برف بازی کنم نگران این بودم که زنگ تفریح تمام شود ولی تو هربار که دستانم را از دست هایت میکشیدم محکم تر دست هایم را می گرفتی! چند دقیقه که نشستیم تو دست کش هایت را دستم کردی و گفتی حالا برویم بازی کنیم. وقتی به حیاط رفتیم زنگ خورد و آدم برفی نیمه کاره ماند من لج کردم و باتو قهر کردم! تو مرا به کلاس فرستادی و خودت ماندی و آدم برفی را کامل کردی! وقتی زنگ آخر خورد و باهم داشتیم به خانه میرفتیم چشمانت لبریز از اشک بود اما لبخند میزدی و بازهم به شیطنت هایت ادامه میدادی! به خانه که رسیدیم در خواب بودم که صدای مادر را شنیدم که پرسید دست هایت چه شده؟ چرا معلم هارا اذیت میکنی که تنبیهت کنند! و تو سکوت کرده بودی و فقط به مادر میگفتی آرام تر… خواهرم خوابیده است! تازه آنجا بود که فهمیدم تو چون در حیاط مانده بودی و آدم برفی را کامل کرده بودی تنبیه شده بودی! بله… تو همیشه به فکر من بودی مثل یک مادر! راست می گویند که خواهر های بزرگتر مادر دوم هستند! تو مادر دوم من بودی و وقتی برای همیشه از تو جدا شدم تازه فهمیدم! آن لحظه به خودم گفتم قلکم را می شکنم و با پول هایم برایت همان جا مدادی را که دوست داری میخرم و همین کار را هم کردم! پول هایم را جمع کردم و با مادر به خرید رفتم و همان جامدادی را برایت خریدم! وقتی به خانه برگشتیم از سر کوچه تا جلوی در را دویدم! فکر میکردم مثل همیشه داری تو کوچه با بچه ها بازی میکنی! اما نه تو در کوچه نبودی! وقتی با مادر وارد خانه شدیم صدایت کردم اما جوابی ندادی! روی پله ها نشسته بودم و منتظر بودم بیایی که تلفن خانه زنگ خورد و مادر پس از صحبت کردن، مرا خانه همسایه گذاشت و خودش رفت! چند ساعتی گذشت که زن دایی به دنبالم آمد و مرا به خانۀ خودشان برد. سراغ تو را گرفتم که گفتند رفتی شهرستان پیش مادربزرگ! دل گیر شدم که چرا تنها رفتی! میخواستم هرگز باتو حرف نزنم! هدیه ات را نگاه میکردم و زیرلب تو را سرزنش میکردم! چند روز گذشت! یک روز مادر به دنبالم آمد. چشمانش گود افتاده بود و لباس های سیاه پوشیده بود. از او سراغت را گرفتم که گفت از شهرستان برنمیگردد. گفت خواهرت هرگز از شهرستان برنمیگردد. عصبانی شدم و گفتم چرا مرا با خود نبرده است؟ حالا با کی آدم برفی درست کنم؟ اصلا چرا بدون خداحافظی رفته است؟ عید که برویم خانه مادر بزرگ حتما بااو دعوا میکنم. مادر گفت : دوست داری با خواهرت خداحافظی کنی؟ من گفتم بله و باهم به سمت مقصدی که نمیدانستم کجا بود حرکت کردیم. به بیمارستان که رسیدیم دیدم پدر و عموها و …. همه فامیل آنجا هستند. مادربزرگ را که دیدم تعجب کردم. از او پرسیدم مگر خواهرم خانه شما نیست؟ مادربزرگم مرا در آغوش گرفت و گریست. خود را از آغوشش بیرون کشیدم و دنبال مادرم حرکت کردم. به یک اتاقی رسیدیم. مادرم از دکتری که آنجا بود خواهش کرد اجازه دهد من تورا ببینم و آن دکتر پذرفت. وقتی وارد اتاق شدیم دیدم روی تخت خوابیدی و ملحفه ای سفید را روی سرت کشیده ای! به سمتت دویدم و گفتم : ای تنبل ! بازهم که خوابیده ای؟ مرا گذاشتی و رفتی بی معرفت؟ بیدارشو! بیدارشو دارد برف می بارد! اما تو اصلا حرکت نمیکردی. مادر گفت : خواهرت برای همیشه خوابیده است. او به جایی رفته که دیگر نمی تواند برگردد. او رفته به بشهت! نمیدانم لحظه ای که جامدادی را در دست هایت گذاشتم یا لحظه ای که برای همیشه رفتی بقیه چقدر گریه کردند. اما من حتی یک قطره اشک هم نریختم! نمیدانم شاید هنوز منتظرم که برگردی و رفتنت را باور نکرده ام.

    نتیجه گیری : یک روز سرد و برفی نمیدانم برای بقیه چه حس و حالی را دارد اما برای من فقط یک معنی دارد! تو! تویی که رفتی و مرا با خور نبردی! بقیه فکر میکردند ما دوقلو هستیم چون همیشه باهم بودیم! اما حالا تو در بهشتی و من در جهنم نبودن تو میسوزم و مانند آدم برفی ذره ذره آب میشوم! حالا سال هاست دوقلو های به هم نچشبیده دیگر باهم نیستند.

    انشا ادبی در مورد یک صبح برفی زمستان

    مقدمه : به نام خدا انشای خود را در مورد یک روز برفی شروع میکنم .

    من عاشق برف هستم .

    چون برف خیلی کم می آید .

    بعضی جاهای دنیا انقدر برف می آید که بچه ها خسته می شوند و دعا میکنند هوا آفتابی بشود

    ولی چون در ایران برف کم می آید . در روز های برفی ما بچه ها خیلی خوشحال میشویم.

    البته پدر ها و مادر ها هم خوشحال میشوند .

    برف خیلی قشنگ است چون مثل برف شادی روز هم جا میبارد

    و وقتی ما صبح از خواب بیدار میشویم انگار روز زمین و درخت و خیابان ها و ماشین ها پنبه ریخته اند .

    وقتی برف می اید انقدر همه جا سفید میشود که انگار اینجا بهشت است.

    من دوست دارم وقی برف آمد با دوستانم بازی کنم . ما در برف به هم گوله برفی پرت میکنیم.

    و روی برف راه می رویم و به جای کفش روی برف نگاه میکنیم

    یا روی برف میخوابیم

    یا با پدر و مادر و دوست هایمان یا بچه های همسایه با هم آدم برفی درست میکنیم .

    انشا یک روز برفی

    من همیشه دوست دارم به آدم برفی کلاه و شال گردنم را بدهم تا سردش نشود.

    من دوست دارم وقتی برف بارید با دوست هایم برف بازی کنم

    و وقتی دست ها و صورتم یخ کرد به خانه بیایم و دستم را بگیرم روی بخاری تا گرم شود.

    خیلی بخاری کیف میدهد. و دست آدم روی بخاری سوزن سوزن میشود.

    ولی بعضی ها در زمستان بخاری ندارند و بابا هایشان پول ندارند بخاری نو بخرند و ما باید به آنها کمک کنیم .

    چون زمستان ها خیلی سرد است.

    و باید به آنها پول بدهیم که کلاه و دستکش و کفش بخرند که دست ها و پاهایشان یخ نکند .

    ما در زمستان لبو و شغلم میخوریم چون گرم است و به آدم می چسبد.

    انشا یک روز برفی

    من خیلی برف را دوست دارم چون وقتی برف میبارد همه خوشحال میشوند و با هم بازی میکنند و می خندند

    گاهی وقت که برف میبارد مدرسه ها تعطیل میشود

    و من خیلی خوشحال میشود که میتوانیم بیشتر با دوستانم بازی کنم.

    برف نعمت خدا است . باران هم نعمت خدا است. برف و باران باعث میشود گل ها و گیاه ها رشد کنند .

    و مادر بزرگ من میگوید وقتی برف می آید یا باران می آید اگر آدم دعا کند . خدا دعای آدم را قبول میکند .

    من دوست دارم برای همه دعاهای خوب بکنم .

    من دعا میکنم یک روز که از خواب بیدار شدم همه جا سفید شده باشد . آمین .

    این بود انشای من.

    نتیجه گیری : برف نعمت خدا است و همه را خوشحال میکند .

    انشا ادبی در مورد یک صبح سرد و برفی زمستان

    سفید شده بود.همه جای این شهر سفید شده بود.حتی بر پلک مجسمه ی معروف شهر دانه های بلور برف نشسته بود. چه مبارک روزی بود تمام مردم شهر در شور برف خندان بودند.
    خندان!برف سرد نیست مگر؟از انجماد آب متولد نمی شود مگر؟
    پس چرا دل های مردم را گرم می کند؟
    حتی دل مادر بزرگ مرا که سالهاست در انتظار فرزند مفقود الاثرش تیله های چشمانش مرطوب و منتظر است.
    در این روز مبارک انگار بر کدورت تل انبار شده ی قلب ها نیز سفیدی برف می نشیند.آه! برف! آه برف، برفِ سر زده!برف بی محابا!برف بی اعتنا به سیاهی های زمین…
    دوستت دارم.
    مثل مادری که فرزندش را؛که با تولدش ،گلی بر گونه های مادر شکوفه می زند.
    صبح برفی را با هیچ صبحی نمی توان مقایسه کرد. گویی خدا نیز روزهای برفی را بیشتر دوست دارد.
    خواهرم را در روز های برفی بیشتر دوست دارم وقتی که مثل معمار ها، مشغول ساختن آدم برفی می شود.
    باید شما باشید و به او همچون من، خیره شوید.
    هفت صبح پدرم کت را بر روی شانه هایش می اندازد و می رود کنار باغچه و مشغول ساختن آدم برفی می شود. می گوید آدم برفی نگهبان کوچه و باغچه ی ماست باید باشید و ببینیدش.
    انقدر ظریف و با عشق بینی وچشم های ادم برفی را می گذارد که گویی دارد موجود زنده ای را متولد میکند.
    مادرم به او می گوید:بجنب دیگر ،
    بجنب و بیا صبحانه ات را بخور که دیر می شود.
    وقتی خواهرم با بالا انداختن شانه هایش اعتنایی نمیکند،مادرم نیز به شوخی میگوید: پس بر تن آدم برفی لباس گرم بپوشان چون مجبوری او را هم با خودت به مدرسه ببری.
    برف نماد صلح و شوق است.ای کاش هر صبح که از تخت های خود با رخوت بر می خیزیم، پشت پنجره را که نگاه میکنیم،چشمانمان کولاک برف را ببیند.
    بسیاری از دوستانم برف سنگین را برای تعطیلی مدرسه دوست دارند.این نفرت انگیز ترین نوع دوست داشتن است.
    اینکه آدم چیزی را برای آنچه که نیست دوست دارد.
    در واقع سوءاستفاده از نعمتی عظیم است.
    خداوند، برف را همچون پروانه های ستاره ای بر منازل و معابر و کوچه پس کوچه های شهر می فرستد.
    تا با دیدن تغییر شگرفی که ایجاد کرده است یادمان بدهد که سپیدی برای قلب های ما انقلابی شکوهمند تر است تا انباشته شدن کردن دود نفرت و سیاهی های کینه در قلب بی گناه.
    برف نماد اتحّاد نیز هست.سفید و بی لکّه ای از سرخی یا زردی،سفید سفید.
    این وحدت عجیب و تماشایی! این یکرنگی مهیّج و دل فریب کاش برف بودم!
    من اگر در سرنوشت خود حقّ انتخابی داشتم بی دریغ می باریدم بر تمام تیرگی ها و نماد عشق بودم و همدلی!
    انسان بودن دشوار وناشدنی ست.خوشا برف بودن،خوشا سفیدی!
    مادرم همیشه می گوید: که برف نگاه ویژه ی خدا به انسانهاست.
    مخصوصاً اگر در ابتدای صبح شروع به بارش کند.
    مادرم معتقد است که صبح برفی، یکی از روز های بهشت خداوند در این جهان مادی است.

    متن ادبی در مورد یک روز برفی زمستان

    زنگ ساعت به صدا درآمد ولی در وجودم شوری برای بلندشدن نبود.ساعت ها به حالت جنینی خوابیده بودم. ودر حصار دستان سرد زمستان اسیر شده بودم.نگاهم را به پنجره ی اتاقم که روبه حیاط خانه مان بود دوختم آفتاب هنوزچشمانش راباز نکرده بود،ابرها به هم پیوند خورده بودند و اخم های آسمان را به وضوح تشخیص می دادند
    گهگاهی هم ناله ی خشمگین آسمان را می شنیدم و ترس عجیبی کل وجودم رافرا می گرفت.اطرافم را نگاه کردم ولی جز آغوش سرد زمستان همدمی نداشتم.آسمان بغضش گرفته بود واز بی مهری زمستان دلگیر شده بود.
    نگاهم به باغچه ی خانه مان افتاد،سبزه های بی روح روی زمین خوابشان برده بود،گل ها سر روی زانو گذاشته بودند وگویا التماس می کردند که هرچه زودترزمستان به دیارخودبرگردد.درخت هاخمیده تر شده بودند دست های دراز خود را رو به فلک بازکردند تا شایدخدای رحمان دعای آن هارا مستجاب کند.نسیم سردی درگوشم زمزمه کرد«زمستان فرا رسید»وبا خونسردی دست روی صورتم کشید و به راه خودادامه داد.کفشم راپوشیدم،پالتوی چرمم راتنم کردم وبه سوی دریاحرکت کردم.دلم میخواست بدانم دریا درچه حالی است؟درطول مسیر باخود فکرمی کردم که زمستان کیست که این چنان هیاهووغوغا به پاکرده است؟
    به دریارسیدم.چقدرآرام بود ،چرا جوش وخروش هر روز را ندارد؟نگاهم به سمت آن دسته ازکبوترها که درحال جمع کردن بساط خودبودند،افتاد.آری،می خواهنددیارخود راوداع کنند…
    چقدر زمستان بی رحم بود،که این همه مخلوقات ازدستش کلافه شده بودند یک لحظه احساس کردم برف سرم راپوشاند،گویاصدسال به عمرم اضافه شده است.احساس کردم شکوفه ی برفی که بر روی گوشم نشست چیزی رادر گوشم زمزم می کرد.گوش هایم راتیز وبااو درد دل کردم. چه چیزی باعث شدهمه مخلوقات از زمستان گله کنند؟این سؤالی بودکه برف درگوشم زمزمه کرد…ثانیه ها،لحظه ها،دقیقه ها گذشت ومن آن را در ذهنم بررسی می کردم.مگرااین زمستان چ کاری ازدستش برمی آمد که ماچنین اوراسرزنش می کنیم؟ یک لحظه احساس کردم روی ابرها قرارگرفتم.زیر پاهایم رانگاه کردم زمین ازبرف پوشیده شده بود،سبزه هادرزیر ملافه ی سردزمستان پنهان شده بودند، درختان راازدورنگاه کردم،جامه سبزخود را از تن درآورده بودند وبا نگاهی غضبناک به برف نشسته براندام بی روحشان خیره بودند…چه صبح عجیبی بود امروز!

    یک روز سرد زمستانی را توصیف کنید

    یک صبح سرد زمستان پاییز بساط خود را جمع کرده و کم کم میرود.وجای خود را به سلطان فصل ها،زمستان میدهد. به دل ناگفته صدها حرف دارم میان سینه زخمی ژرف دارم به روی پیوستن سالخوردم زمستان در زمستان برف دارم از پنجره اتاقم بیرون را می نگرم،دانه های برف رقصان رقصان به زمین می رسند و تجلّی زیبایی زمستان هستند. خورشید غمگین وبی صدا از زیر لحاف ابر ها گم شده بود و از ترس زمستان جراَت طلوع نداشت.
    کودکان با برف بازی می کنند. قهقهه و شادی سرمی دهند و انگارجانی دوباره گرفتند.برف زمین را همچون عروسی آرایش کرده ،دانه های برف روی زمین نشسته اند و درختان به خواب زمستانی رفته اند.خوابی عمیق گویی که قصد بیداری ندارند،درختان رنگ باخته اند.پیرمرد با بخار دهانش دستان پینه بسته خود را با بخار نفس هایش گرم میکرد. آدم برفی ها جانی دوباره گرفته و دوباره چشم به جهان گشودند،با آن چشم های دگمه ای و دماغ های هویجی و شال و کلاه های بافتی خودشان.
    پسرک را میبینم که صبح زودبا دیدن برف ها به پشت بام رفته واز بلند ترین نرده بان بالا می رود. گویی دوست دارد ستاره هارا در آغوش بکشد تا مبادا سردشان بشود.وقتی در خیابان های شهر قدم میزنم برگ های پاییزی از زیر برف ها خش خش میکنند و شور و نشاط و زندگی دوباره به شهر برگشته.
    فصل زمستان تابلویی از نماد زیبایی وتجّلی زیبایی خداوند است .باید از این اثر هنری به خوبی استفاده کنیم. زندگی این لحظه های است که لحظه های آن را این فصل ها رقم میزنند.

    انشا ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان

    باز آغار شد یک روز سرد زمستانی تولد یک دخترِ کوچک با لُپ های گرم و نرم شاد و خندان .
    بارید ، باریدنش نوروزی اغاز کرده بود در درون وجود پدر و مادرش .
    با این سوزش و سردی و کولاکِ زمستانی ، که بحث از پایانِ یک سال دیگر بود . تولدم شروعی بود سرشار از گرمی با خنده هایم زندگی میبخشیدم . اشک هایم ان بارانی بود که دلیل رشد شکوفه هایی بود از جنس امید در دلِ پدر و مادرم .
    برای اولین بار برف را دیدم ، سفیدی رویِ آن آدم برفیِ ایستاده درون ان همه یخبندانِ بیرونِ خانه سرمایی به تن تازه جان گرفته ام میداد .
    بخار سرد ان چایی داغ را که در دستانِ مادرم بود میدیدم .
    این روزها عجب بهاری بود برای این خانواده طراوتی دوباره روی چهره ی انان دیده میشد . نوری وصف ناپذیر در نگاه انان میدیدم که بامن سخن میگفت .
    ای خورشیدهای تابان من ای خورشید های گرما بخش و پر طراوت من دوستتان دارم.

    خاطره ای از یک صبح سرد برفی

    متنی ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان؟ می توانست جالب باشد! اگر ما هنوز همان کودکان دیروز بودیم… اگر بهار را نفس می کشیدیم, تابستان را می خندیدیم و پاییز را قدم می زدیم.
    زمستان برای ما کودکان امروز, تیغ صبح است, بر گلوی بی خوابیمان!
    اولین بارش برف را به نظاره می نشینم. آسمان نمک می پاشد بر زخم خیابان ها! کلاغ هایی که متن زندگیشان سراسر یأس است, تاریکی صبح را لای بال و پر خود جذب می کنند. سگی تکیده که تمام عمرش را ناله کرده، در کوچه خاموش می شود. شاخه درختی سست و خمیده از رکود هوا به رکوع رفته و سپس می میرد.
    دیدهء خیره ام در سیاهی سحر غرق می شود, نه ماهی مانده نه ستاره ای!
    حتی کواکب هم در سرمای این صبح, کبود گشته اند. انگار که ما تنها بازماندگان زمینیم.
    برف, چرکِ کهنه زخمِ خانوار است، بربامِ خانه ها! مانند توبهء پیریست در آستانه مرگ. پشیمانی مردمی که زمانی شوریده اند…
    عصیان عصا را می بینم در دستان پیرمردی که در صف نان ایستاده، و حسرت خواب صبحگاهی بر چهرهء پسرکی که با پلکهای لحیم شده راهی مدرسه است…
    چشم انتظار طلوع، ناگهان نخستین پرتوهای مشعشعِ محدب, قاب یخ زده پنجره را می شکند و سحرِ سَحَر را باطل می کند. هجوم نور، حجم تاریکی را می بلعد و در خود هضم می کند. کسرِ عظمِ عظیمی است برای بیداد بامداد.
    برای اولین بار معنای واقعی روزنهء امید را درک می کنم. زمینِ روی گردان دوباره سپید می شود و مهر دوباره جای خود را در آسمان قلب شهر پیدا می کند.

    انشا در مورد یک روز سرد زمستانی را توصیف کنید

    در هجوم رقص برگ های پاییز،جوانه زمستان رویید،
    در کوچه ها و خیابان ها ریشه دواند و به دشت ها بارید.
    رفته رفته هوای طبیعت سرد و سردتر می شد.
    نوعروس فصل ها طور سپیدش را به تن کرده بود و از آدمیان دل می برد. خنکای نسیم دیگر سوز سرمایی بود که بر گونه ها بوسه می زد، و نم نم باران به دانه های درسای برف مبدل شده بود.
    شاخه های خشک شده ی درختان نظاره گر تولد آدم برفی ها بودند. یکی با پوست گردو به تماشای دنیا آمده بود و دیگر ی از روزنه ی نارنجی هویج زمستان را نفس می کشید.
    خرمالو های تازه و رسیده در صندوق های چوبی چیده شده بودند،از همان صندوق هایی که میخ های آویخته بر آنها دست آدمی را زخم و زیلی میکند.
    نوک انگشتان سرک کشیده از دستکش ها🧤 سرخ میشد،البته به پای سرخی نوک بینی ها نمی رسید.
    صبح های زمستان دلچسب است.☺️
    بیدار می شوی ، بافتنی قرمز رنگ را به تن میکنی ، با کشیدن دست از شانه تا مچ دست ، خودت را گرم میکنی ،فنجان چایی☕️ را به دست می گیری ،گرمایش در جانت می دود.
    و اینک دوباره خواب عجیبی نوازشگر چشم هایت😴 می شود.
    بعد آهسته به کنار پنجره می آیی🖼 و نگاهت را، سمت زمستان بیرون خانه ، رها می کنی.
    بند دلت را با ساز موسقی🎼 مورد علاقه ات کوک می کنی و لحظه ای بعد لبریز از آرامش می شوی💞.
    به راستی حیف این صبح های دل انگیز نیست که فیزیک📚 و عربی 📖و حسابان📐 و… پر شود؟!
    در کوچه و خیابان ها ، آدم هایی که کلاه ها را تا زیر ابرو و شال گردن ها را تا نوک بینی کشیده اند با یک جفت چشم گرد👀 این طرف و آن طرف می روند و برف ، باد ، سرما ، برگه های ریخته روی سنگفرش های زمین و آسفالت و دیوار های نم کشیده را در استوری اینستاگرام🤳🏻 خلاصه میکنند.
    زمستان اگر سرد است ، محبت گرمایش می بخشد.
    اگر باد سر کش است ، شال و کلاهی هست تا بدان تشر بزند.
    آفتاب تابان ☀️اگر نیست ، لطافت ❄️دانه های برف هست .
    نارنگی اگر نیست ، خرمالو هست.
    آش انار اگر نیست ، آش شلغم هست.
    زمستان و صبح و برف و نسیمش ،داشته ای برای تمام نداشته هایند . او نوازش را خوب بلد است ،می شود بر شانه اش تکیه داد و آرام گریست، می شود کتاب زمستان را ورق زد و ساعت از مطالعه اش سیر نشوی ، می شود با طنین دلنوازش هم خوانی کرد و لذت برد.
    می شود زمستان را نفس کشید و سرماخورد و مدرسه نرفت.
    زمستان بسی سرد است بسی دلچسب.

    انشا با موضوع یک صبح سرد و برفی زمستان

    گویی امروز زمین عروس شده، عروسی که دنباله لباسش انتها ندارد و سپیدی اش همتا. سیه ابران سپهر, دیگر تاب جدایی ندارند، می گریند اما از فسردگی دلشان، قطرات اشکشان به درانی درخشان بدل می‌شود.
    درختان خود سیماب گون بر سر گزاشته اند که از گزند سرما در امان بمانند، سرمایی استخوان سوز که با هیچ کلک و دوز نتواند نفوذ بر دل تن افروز این مردم. دلی که گرمی‌اش است حاصل آتش فروزان همبستگی مردمان در این عصر یخبندان.
    کودکان آدم برفی می سازند. آدم برفی که دل ندارد اما تبسمی دائمی بر روی لبانش حک شده، تبسمی که در میان پرتو های جوشان نمی گذارد زجه هایش شنیده شود، اشک هایش بر زمین افتد یا حتی ناله ای سر دهد. افسوس که نام آدم برازنده اوست.
    آسمان هنوز در حال تضرع است. قطرات اشکش چه بی واهمه و ترس چه با ناز و چه با رقص به استقبال زمین می روند، گویی که از سپیدی آسمان، خورشید فروزان، هوای سوزان و غربت از عرش و سقوط بر فرش باکی ندارند. گویی دیدار دوستانشان که نقش بر زمین شده اند طاقتشان میدهد شاید هم از جهلشان معنی مرگ را نمی دانند و یا چنان در دریای مکاشفت مستغرق شده اند که مرگ دیگر برایشان معنی ندارد.
    نقش زرین آسمان در حال ظهور است. درختان کلاه سیمین گون از سر بر می دارند و سحاب سیه روی سپید دل غرق بحر معرفت حق تعالی عروج می یابند، شعله همدلی مردم فزون تر می شود و صدایی از آدم برفی به گوش می رسد، نه صدای ناله و زاری، گویی که این بار لبخندش اجباری نبود.

    انشا موضوع یک صبح سرد و برفی

    از خواب بیدار می شوم، همه جا سفید پوش شده است، ازخانه خارج می شوم، درختانی که تا پریروز لباس سبز پوشیده بودند و دیروز بی لباس بودند، امروز لباس سفیدی به تن کرده اند.
    بام خانه ها هم سفید شده است. آب رودخانه ها یخبسته اند.
    دیگر آن ماهی های رنگارنگ نمی توانند سر از آب بیرون بیاورند و از منظره ی بیرون از آب لذت ببرند.
    دیگر آن چمنزارها و کشتزارها درمیان ما نیستند و لایه ای از برف صورتشان را پوشانده است.
    در دوردست کوهای برف گرفته و ابرهای سیاه و سفید، شهر را سفید رنگ کرده اند و با دانه های ستاره ای شکل آن را برجسته نشان داده اند.
    از تماشای منظره ی برفی چشم می پوشم و تصمیم قدم زدن میگیرم.
    جای پای کفش هایم برروی برف ها نقش برمی دارند.
    صدای برف های زیر کفش هایم مانند صدای خش، خش برگ های خشکیده است؛
    چرا که آن برف های نرم، زیر پاهایم خشک و سفت می شوند.
    در آن طرف دانه های برف بلور مانند در نقطه ای جمع شده اند و یک آدمک برفی را تشکیل داده اند.
    دوردست ها می نگرم؛ خورشید هنگام طلوع کردن را مناسب می بیند
    و با یک پرتاب بر روی برف های بلورین نور می تاباند
    و آدم برفی ها از خجالت آب می شوند

    منبع مطلب : nexload.ir

    مدیر محترم سایت nexload.ir لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    انشا در مورد زمستان با مقدمه و نتیجه | انشا یک صبح سرد و برفی زمستان

    انشا در مورد زمستان با مقدمه و نتیجه | انشا یک صبح سرد و برفی زمستان

    انشا در مورد زمستان / انشا یک صبح سرد و برفی زمستان 

    نوشتن انشا در مورد زمستان به دو صورت ادبی و عادی است . در انشا زمستان ادبی از استعاره و تشبیه بیشتری استفاده می شود تا زیبایی های این فصل سرد و برفی بهتر جلوه کند .

    در ادامه این مطلب از حیاط خلوت چند نمونه زیبا انشا در مورد زمستان با مقدمه و نتیجه آورده شده است .

    انشا در مورد زمستان ادبی و زیبا 

    انشا در مورد زمستان

    انشا یک صبح سرد و برفی زمستان

    انشا ادبی فصل زمستان 

    مقدمه :

    فصل زمستان به فصل سفیدی معروف است و فکر ما را بیشتر به برف و ادم برفی میبرد …

    بازی با برف ، سرسره بازی‌ در‌ کوه های برفی و درست کردن ادم برفی از جمله لذت های این فصل زیبا است .

    انشا:

    فصل زمستان یکی از چهار فصل زیبای خداست.

    هوای سرد و دلچسب آن همراه با بلورهای درخشان برفش، خاطره انگیز ترین صحنه ها را می سازد.

     درست کردن آدم برفی با دماغ هویجی و شال گردن بافتنی زیبایش، لذت بخش ترین تفریحات زمستان است.

    زمستان، روز هایش کوتاه و شب هایش بلند است؛ آنقدر بلند که درخت ها و گل ها و سبزه ها، با لالایی اش به خواب می روند.

    گاه گاهی شاخه های به خواب رفته شان کلاهی سفید از برف بر سر می کنند و زمین با لباس سفید و زیبایش، گلوله های تازه از سفر رسیده ی برف را در آغوش می گیرد.

    قدرتی که درختان را می خواباند آبها را منجمد می کند پرندگان را فراری می دهد به گرمای طاقت فرسای زمین غلبه می کند

    بر روی آسمان ابری می کشد و برف و باران می بارد

    و آهنگ رعد و برق و طوفان از سر می دهد

    و آدم برفی های کوچک و بزرگ را سربازان قصر خود قرار می دهد قصری از جنس برف.

    اما سلطنت آن زیاد طول نمی کشد به طوری که درختان از خواب زمستانی بیدار می شوند

    پرندگان باز می گردند خورشید دوباره گرم و درخشان می شود و آسمان دوباره آبی رنگ می شود

    آن موقع است که شیشه ی پر از برف اتاق من تمیز می شود و آنگاه است که می گویم بدرود بر زمستان و درود بر بهاران.

    در این فصل عقل ها حیران میشود از زیبایی های طبیعت، حرف های ناگفته ای در این فصل در ژرفای جانمان باقی میماند

    هم چنان که در این فصل برف و باران میبارد

    قصه ای که نامش زندگی است هم چنان جریان دار

    امیدوارم که در این فصل دل ها همچون این فصل

    سرد و بارانی نشود!

    نتیجه گیری :

    باید از زیبایی های زمستان ، این فصل سرد و برفی نهایت لذت را ببریم و از لحظه لحظه ی آن خاطرات شیرین در ذهن مان ثبت کنیم.

    و شکر گذار تمام نعمت های این فصل زیبا خداوند بود .

    انشا در مورد زمستان با مقدمه و نتیجه / انشا یک صبح سرد و برفی زمستان

    انشا درباره زیبایی های فصل زمستان

    مقدمه :

    به دل نا گفته صدها حرف دارم
    میان سینه زخمی ژرف دارم
    به روی پوستین سالخوردم
    زمستان در زمستان برف دارم

    انشا:

    زمستان باکوله باری ازسرما فرامی رسد وسردی این فصل نو،باهمه ی خوبی ها وبدی هایش،آغازمی شود.

    زمستان فصل سردی وبرف های سپیدی است که،روی پشت بام خانه ها،بیش ازپیش خودنمایی می کند.

    درفصل زمستان،رودخانه هایخ می بندند،

    درختان به خواب می روند وطبیعت پس ازسه فصل کوشش،استراحت خودراآغاز می کند.

    دراین فصل،درختان برهنه می شوند تابرای فصل بعدی لباس نو برای خود،مهیاکنند.

    زمستان با تمام سردی و بی رنگی اش،مهربان است.

    درزمستان میوه هایی به بارمی نشینند که سردی این فصل را،برای همگان شیرین می سازد.

    آمدن این فصل سرد باخود موهبت های فراوانی به همراه دارد.

    برف بازی های کودکانه وقهقهه های نشاط آور موهبتی است که یادآور جریان داشتن زندگی می باشد.

    یلدا،بلندترین شب سال،درآغازفصل زمستان است.

    دورهم جمع شدن خانواده هاوگرفتن فال حافظ وخوردن دانه های سرخ انار که بی شباهت به یاقوت های گران بها نیستند،

    شیرینی این فصل را دوچندان می نماید.

    زمستان هرچند سرد،فصل گرمی قلب های خانواده هایی است که،درکنارکرسی به شاهنامه خوانی می پردازند.

    دراین فصل زمین،لباسی که مانند لباس عروس است می پوشد ومنتظر است تا داماد خود باسرسبزی اش اوراسفید بخت کند!

    دریغ که سردی و سرسبزی به هم نمی رسند.

    ******************************

    ******************************

    شب هایی که ستارگان برفرازآسمان خودنمایی می کنند،

    ازهرمؤقع دیگر خواستنی تر می شوند ومن کودکی را دیدم که می خواست بانردبام خانه اش آسمان رادرنوردد

    وستاره هارادرآغوش بگیرد تامبادا،آن ها سردشان شود!

    خوابیدن درفصل زمستان حالی دیگردارد.

    درست نمیدانم اناشاید این درخت های برهنه هم احساس مرادارند.

    کسی چه می داند،شاید این فصل سپیدی ازفصل سرسبزی که همه آن رابه رخ زمستان می کشند،مهربان ترباشد.

    زندگی درحرکت است باتمام خوشی ها،ناخوشی ها،سردی ها وسبزی ها.

    درنظرمن عاشقانه ترین فصل،فصل زمستان است.

    برف های نشسته روی نیمکت های پارک جلوه ی این فصل پرازعشق رانمایان می کند

    و کسی که باتمام این زیبایی ها،فصل زمستان رادوست ندارد قلبش تماشایی است.

    زمستان می رود وبهارمی رسد.ننه سرما رخت های خودراجمع می کند

    وجایش رابه عمو نوروز قرض می دهد.

    نتیجه گیری:

    زندگی همین لحظه های خوشی است که این فصل هارارقم می زند.

    وقتی کودکی پابه دنیا می گذارد،درگوشش نغمه ی خوش اذان رازمزمه می کنند ووقتی کسی روی درنقاب خاک کشید،

    نمازی بی اذان برایش می خوانند.گویی مدت زندگی به اندازه ی فاصله ی بین اذان تانمازاست وافسوس چه فاصله کوتاهی!

    انشا در مورد زمستان /انشا یک صبح سرد و برفی زمستان

    انشا در مورد زمستان

    انشا در مورد زمستان / انشا یک صبح سرد و برفی زمستان

    انشا درباره فصل زمستان (توصیف فصل زمستان)

    مقدمه:

    در پشت پنجره می نشینم و برف ریزان زمستان را تماشا می کنم . گویا من نیز مانند زمستان یخ زده ام . سکوت همه جا را فراگرفته بود و من غرق در افکار و رویاهای خود بودم .

    انشا:

    یک شب پشت پنجره ی ما و تمام پنجره های دیگر برف آمد.
    همه جا نشست و نور ماه را به تاریکی میان اتاق ها انداخت.
    نیمه شب که من به دلایلی هنوز مثل جغد عجیب و مرموزی بیدار بودم
    لایه ای از برف دیگر همه جا را پوشانده بود و

    جالب تر این که صبح روز بعد آن لایه ی تمیز و دست نخورده ضخیم و ضخیم تر شده بود.
    سکوت برف زیبا بود و قرت قرت خشک و پوک قدم های مردم آزار من از آن هم زیبا تر.

    من برای کار بخصوصی از خانه بیرون نرفته بودم.
    حتی برای برف بازی هم نرفته بودم.
    و بنابراین جز کفش های کتانی و می توان گفت کهنه ام
    حوصله ی پوشیدن چیز دیگری را نداشتم.
    من در طول راه مثل همیشه به چیز های زیادی فکر کردم.
    فکر کردم و کفش های خیسم را با کیف و لجاجت خاصی
    میان برف های مرتب و تازه بر هم نشسته کشیدم.

    آنقدر غرق فکر بودم که به سرما هم اهمیت چندانی ندادم.
    گرچه از حق نباید گذشت که زیاد هم پوشیده بودم.
    به هر حال آن چه امروز گذشت
    فرق چندانی با آن چه در یک روز غیر برفی ممکن بود
    برای من اتفاق بیفتد نداشت و
    من در حالی که به یاد آن زلزله ی کذایی
    با جدیت مراقب سرزدن هرگونه ناشکری از جانب خود بودم
    آهسته به این فکر می کردم که چرا زندگی بعضی بچه ها این همه یک نواخت و آرام است.

    و باز خیلی زود صدایی مثل صدای دوستی
    که اولین بار جواب این سوالم را داد در من تکرار کرد مهم قلب و فکر آدمیزاد است نه اطرافش
    و من می دانم تا مدتی گرچه کوتاه باز با همین جواب ساده قانع خواهم شد و
    در راه آمد و رفت هایم در افکار و خیالات عجیب دیگری غرق خواهم گشت.

    نتیجه گیری :

    مراقب افکار خود باشیم که سردی آنها باعث یخ زدن زندگی و رویا هایمان نشود .

    زندگی با تمام سختی ها و زیبایی هایش در جریان است و باید از آن نهایت استفاده را ببریم.

    انشا یک صبح سرد و برفی زمستان /انشا یک صبح سرد و برفی زمستان

    انشا زمستان برای کودکان

    زمستان فصل خوبی است اما بیش تر ما در این فصل سرما می خوریم که اصلا خوب نیست

    و باید دکتر برویم و دارو استفاده کنیم تا خوب شویم، بعضی وقت ها هم تا آخر فصل زمستان مریض می مانیم.

    معلم ها به ما گفته اند اگر سرما خوردیم در خانه بمانیم تا بقیه بچه ها را مریض نکنیم

    باید استراحت کنیم و داروهایمان را به موقع مصرف کنیم تا خوب شویم و بتوانیم دوباره به مدرسه برویم.

    من برف بازی در زمستان را خیلی دوست دارم

    و اگر در زمستان برف ببارد با دوستانم یا با پدر و مادرم به پارک می رویم و برف بازی می کنیم

    و آدم برفی درست می کنیم و با آن عکس یادگاری می گیریم.

    من وقتی می خواهم آدم برفی درست کنم دوتا دکمه سیاه بر می دارم و برای آدم برفی چشم درست می کنم

    و یک هویج به جای دماغ روی صورت آدم برفی می گذارم چون این طوری خیلی بامزه می شود.

    در روزهای برفی که خیابان ها پر از برف یا یخ است

    اگر از خانه بیرون رفتیم باید مواظب باشیم که سُر نخوریم چون خطرناک است و ممکن است دست و پایمان بشکند.

    مادر من قول داده امسال برای فصل زمستان یک شال گردن زیبا برای من ببافد.

    دوست دارم زودتر شال گردنم تمام شود تا بتوانم آن را بپوشم و به دوستانم هم نشان بدهم.

    انشا در مورد زمستان /انشا یک صبح سرد و برفی زمستان

    انشا در مورد زمستان

    انشا در مورد زمستان با مقدمه و نتیجه / انشا درابره فصل زمستان

    انشا درباره زمستان برای پایه ی هفتم و هشتم

    زمستان فصل زیبایی است که بیش تر ما عاشق روزهای برفی و بارانی آن هستیم.

    روزهایی از زمستان که برف می بارد تمام مناظر شهر دیدنی می شوند و مردم را سر شوق می آورد تا بیرون از خانه بروند و برف بازی کنند.

    در این روزها، درختان بی برگ و خیابان های پوشیده از برف تصاویر زیبایی هستند

    که می توان ساعت ها آن را تماشا کرد و از تماشای آن لذت برد.

    دیدن شادی مردمی که به خاطر برف از خانه هایشان بیرون می آیند

    و در یک جا جمع می شوند و با شادی کودکانه روی برف می دوند بسیار لذت بخش است.

    یکی دیگر از لذت بخش ترین لحظه ها در زمستان زمانی است که از سرمای بیرون به گرمای داخل خانه هایمان پناه می بریم و غذا و نوشیدنی گرم می خوریم.

    از جذابیت های دیگر زمستان برای من، دیدن تیپ های زمستانی در این فصل است.

    پالتو، شال گردن، کلاه، چکمه و گرمایی که با پوشیدن آن ها حس می کنم لذت بخش و دوست داشتنی است.

    بارش برف و باران در زمستان نعمتی است که باید سپاس گذار آن باشیم

    به خصوص در این روزها که دچار کم آبی هستیم و تابستان های گرم و کم آبی را داریم.

    ******************************

    ******************************

    جالب است که بعضی حیوانات در این فصل به خواب زمستانی می روند،

    حیواناتی که نمی توانند به جاهای گرم مهاجرت کنند

    و چون پیدا کردن غذا در زمستان هم برایشان مشکل است ترجیح می دهند بخوابند تا فصل زمستان تمام شود.

    در روزهای سرد زمستان نباید کسانی که لباس و یا غذای گرم ندارند را فراموش کنیم.

    باید از هر راهی که می توانیم به آن ها کمک کنیم.

    حتی نباید از حیوانات و پرندگانی که در شهرها زندگی می کنند هم غافل شویم چون در این فصل پیدا کردن غذا برای آن ها بسیار مشکل می باشد.

    از دردسرهای زمستان در این چند ساله هم، هوای آلوده ی شهرهای بزرگ است که باعث می شود بیشتر وقت ها مدرسه ها تعطیل شود.

    پدر و مادرها تعریف می کنند در گذشته تعطیلی مدارس در زمستان فقط به خاطر برف سنگین بود

    اما در این چند ساله برف جای خود را به آلودگی داده است اتفاقی که اصلا خوب نیست و باعث بیش تر شدن بیماری ها می شود.

    انشا در مورد زمستان / انشا زمستان ادبی 

    انشا یک صبح سرد و برفی زمستان ( انشا توصیف فصل زمستان)

    زمستان با کوله باری ازسرما فرامی رسد

    وسردی این فصل نو، باهمه ی خوبی ها وبدی هایش، آغازمی شود.

    زمستان فصل سردی وبرف های سپیدی است که، روی پشت بام خانه ها، بیش ازپیش خودنمایی می کند.

    درفصل زمستان، رودخانه هایخ می بندند،

    درختان به خواب می روند وطبیعت پس ازسه فصل کوشش، استراحت خودراآغاز می کند.

    دراین فصل، درختان برهنه می شوند تابرای فصل بعدی لباس نو برای خود، مهیاکنند.

    زمستان با تمام سردی و بی رنگی اش، مهربان است.

    درزمستان میوه هایی به بارمی نشینند که سردی این فصل را، برای همگان شیرین می سازد.

    آمدن این فصل سرد باخود موهبت های فراوانی به همراه دارد.

    برف بازی های کودکانه وقهقهه های نشاط آور موهبتی است که یادآور جریان داشتن زندگی می باشد.

    یلدا، بلندترین شب سال، درآغازفصل زمستان است.

    دورهم جمع شدن خانواده هاوگرفتن فال حافظ وخوردن دانه های سرخ انار که بی شباهت به یاقوت های گران بها نیستند،

    شیرینی این فصل را دوچندان می نماید.

    ******************************

    ******************************

    زمستان هرچند سرد، فصل گرمی قلب های خانواده هایی است که، درکنارکرسی به شاهنامه خوانی می پردازند.

    دراین فصل زمین،لباسی که مانند لباس عروس است می پوشد ومنتظر است تا داماد خود باسرسبزی اش اوراسفید بخت کند!

    دریغ که سردی و سرسبزی به هم نمی رسند.

    شب هایی که ستارگان برفرازآسمان خودنمایی می کنند، ازهرمؤقع دیگر خواستنی تر می شوند

    ومن کودکی را دیدم که می خواست بانردبام خانه اش آسمان رادرنوردد وستاره هارادرآغوش بگیرد

    تامبادا، آن ها سردشان شود!

    خوابیدن درفصل زمستان حالی دیگردارد

    درست نمیدانم اما شاید این درخت های برهنه هم احساس مرادارند.

    کسی چه می داند، شاید این فصل سپیدی ازفصل سرسبزی که همه آن رابه رخ زمستان می کشند،مهربان ترباشد.

    زندگی درحرکت است باتمام خوشی ها، ناخوشی ها، سردی ها وسبزی ها.

    درنظرمن عاشقانه ترین فصل، فصل زمستان است.

    برف های نشسته روی نیمکت های پارک جلوه ی این فصل پرازعشق رانمایان می کند

    و کسی که باتمام این زیبایی ها، فصل زمستان رادوست ندارد قلبش تماشایی است.

    زمستان می رود وبهارمی رسد.

    ننه سرما رخت های خودراجمع می کند وجایش رابه عمو نوروز قرض می دهد.

    زندگی همین لحظه های خوشی است که این فصل هارارقم می زند.

    وقتی کودکی پابه دنیا می گذارد، درگوشش نغمه ی خوش اذان رازمزمه می کنند

    ووقتی کسی روی درنقاب خاک کشید، نمازی بی اذان برایش می خوانند.گ

    ویی مدت زندگی به اندازه ی فاصله ی بین اذان تانمازاست وافسوس چه فاصله کوتاهی!

    انشا در مورد زمستان /انشا یک صبح سرد و برفی زمستان

    انشا در مورد زمستان

    انشا ادبی در مورد زمستان / انشا در مورد زمستان با مقدمه و نتیجه

    متن ادبی در مورد زمستان 

    مقدمه :

    خداوند زیباست و آفرینده زیبایی ها …

    زیبایی که مدام در هر روز در هر فصل در برابر چشمام ما قرار میدهد ، زیبا مثل دانه های معصوم برف

    انشا:

    آن گاه که دانه های ظریف برف رقصان بر زمین می نشینند.

    در آن هنگام که برگ درختان دانه دانه بر زمین می افتند و زمین را فرش می کنند.

    آن هنگام که ناله ی پرندگان گرسنه در برف مانده در بیابان به آسمان می رسد.

    در ان هنگام است که زمستان با قدم های سرد و آرام به سرزمین ما می رسد.

    در سوز سرما آتش درون بخاری ها همچون دل من و تو گرم است.

    سپاهیان ابر های سیاه در بلندای آسمان به جنگ هم می روند وصدای شمشیر های آن ها چون رعد سینه ی آسمان را می شکافد

    در آخر اشک سپاهیان شکست خورده بر آن گندم زار می چکد اشکی که برای ما رحمت است.

    توپ خورشید در زیر لحاف ابر ها گم شده بوران می آید و برف ها پر می کشند

    درختان عریان شده در پاییز لباس سپید به تن می کنند.

    و این ها تنها گوشه ای از زیبایی زمستان است . زمستان زیباست

    نتیجه گیری :

    انشای کوتاه خود را با این دعای زیبا در قالب  شعر به پایان می برم :

    دعا میکنم غرق باران شوی

    چو بوی خوش یاس و ریحان شوی

    دعا میکنم در زمستان عشق

    بهاری ترین فصل ایمان شوی

    انشا در مورد فصل زمستان در روستا 

    انشا در مورد زمستان

    انشا در مورد زمستان در روستا پایه هشتم

    انشا زمستان در روستا

    متن ادبی در مورد یک صبح سرد و برفی زمستان / انشا در مورد زمستان 

    ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

     کلیک کنید: مشاهده مطالب جدید و داغ امروز 

    ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

    منبع مطلب : hayatkhalvat.com

    مدیر محترم سایت hayatkhalvat.com لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 9 روز قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید